قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قاسـم مـلا

قاسـم مـلا
 
مذهبی - اجتماعی - حکایات - لطایف - شعر و.....
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم دی 1392 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
                    علاقمندان بهمن آبادی برای خواندن خبرهای محلی  می توانند

               از وبلاگ «بهمن آبادخبر» دیدن فرمایند.آدرس www.bahmanabadkhabar.blogfa.com 

.......................................................................................................................................... 

                             و شب نوشت،شرح حال و یا خاطرات روزانه ام

               در سلام بهمن آباد.آدرس http://salambahmanabad.persianblog.ir/       


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

بر کسی پوشیده نیست که مردم در گذشته،سطح دانش بالایی نداشتند ولی با این وجود،دم را غنیمت می دانستند و برای حالِ خوش و سلامتِ روانِ خودشان اهمیت فوق العاده ای قائل می شدند از این رو بیمار از نظر آن ها ناخوش بود هنوز هم نسل دوره های قبل،وقتی فرزندشان تب می کند می گویند او ناخوش است، گرچه امروزه با ظهورِ انواعِ بیماری های جدید و ناشناخته،واژه ی خوش و نا خوش بودن جایگاه خود را از دست داده. ولی نمی توان از نظر دور داشت که داشتنِ هرگونه افکار منفی خود به تنهایی نوعی بیماری است به عنوان مثال؛ در علم الاجتماع و روانشناسی،انسان سالم کسی است که دارای سلامت فکر باشد،کسی که دارای سلامت فکر است،از تجاوز به حقوق دیگران،تنبلی،بی کاری،ریاکاری،دروغگویی،ولگردی،گدایی،حرص و آز،حسادت،کینه توزی،انحراف جنسی،فحشاء،خودپرستی،دزدی و کلاه برداری خود داری می کند آن که دارای یکی از این صفت ها باشد دچار نوعی بیماری روانی است ولی در زبان امروز سالم و تندرست کسی است که دربستر نیفتاده باشد.با این رویکرد بیش از گذشته،بیمارانِ روحی  شناخته شده و ناشناخته وجود دارد که به آن ها نیز ناخوش گفته می شود.هرکس پیش از قرار گرفتن در قالب های تعریف شده ی امروزی و قضاوت این و آن از حال و گذشته خویش و همچنین خوش و یا ناخوش بودنش آگاه است.گفتیم:ناخوش بودن یعنی نداشتن حال خوش،همان چیزی که طبق عرف،هنگام ملافات و برقراری ارتباط، به آن احوالپرسی می گوییم.مطابق تعالیم و دستورات دینی،برقراری ارتباط با دیگران با گفتن سلام آغاز و با احوالپرسی کامل می شود کیفیت و چگونگی آن هم  بستگی دارد به آداب و رسوم اقلیمی، ولی پرسیدن حال و احوال در همه جا یکسان است از این رو وقتی به هم می رسیم می گوییم:حال شما خوب است؟بیشترِ ما نمی دانیم که منظور گوینده از این پرسش چیست ؟لذا بصورت تقلیدی جواب می دهیم خیلی ممنون و بلافاصله مثل طرف مقابل می پرسیم:حال شما چطوره؟بدیهی است هدف و منظورسئوال کننده از بیان کردنِ حال شما چطوره؟ این است که به گذشته و آینده ات کاری ندارم هم اکنون که چشم در چشم و چهره به چهره در مقابل هم قرار داریم چه وضعی دارید؟به عبارتی حال فعلی شما چطوره؟می خواهد بداند آیا احسن الحال داری یا خیر؟با همین نگاه در دعای آغاز سال می خوانیم:یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محوّل الحول و الاحوال حوّل حالنا الى احسن الحال" اى قلب کننده قلب‌ها و چشم‌ها؛ اى تدبیر کننده شب و روز اى متحول کننده حالات، حال ما را به بهترین حالات متحوّل کن.بهترین حال یعنی داشتن قلب سلیم و پاک، همان چیزی که على علیه‌السلام مى‌فرماید: خداوند وقتى نسبت به بنده‌اى اراده خیر کند قلب سلیم روزى او مى‌گرداند.و در بیان زیبای دیگر در تفسیر "احسن الحال". می فرمایند "احسن الحال" این است که با شکر نعمت را زیاد کنی و با صبر نعمت از دست رفته را باز گردانی.برگردیم به بحث خودمان،آن که حالش خوش نیست بیمار است همه ی بیماری ها هم همانطور که گفتیم بیماری جسم نیست ممکن است بیماری روح باشد مثل قساوت قلب، چنانکه بدترین کوری که کوری دل است از قساوت قلب به وجود می آید و انسانِ کوردل چون از حال خوش،بی بهره است بیمار محسوب می شود.گفتیم:در گذشته  سرماخوردگی را هم جزو ناخوشی می دانستند چه برسد به بیماری های امروزی که هر روز با چهره و نام جدید چنگالِ خودش را برجای جای جسم و جان انسانِ امروز فرو می کند!زندگی امروزی با اضطراب و افسردگی و هیجان های بی حاصل رقم خورده،با این وضع، مردمان یا بیمار و یا بیمارگونه زندگی می کنند لذا اگر به دلایلی حال خوش داشته باشند زود گذر است و حال خوب ندارند.

فرق بین خوشی و خوبی

خوش بودن به معنای دلخوشی آنی و یا زودگذر،برای چند لحظه و یا چند ساعت و یا یک شب مهمان خانه ی دل می شود و با رفتنش،همه چیز بر می گردد به قبل، انگار نه انگار اتفاقی رخ داده است،ولی خوب بودن به معنای لذتِ ماندنی است و آن کس که به خوبی دست پیدا کند به لذتِ ماندگار دست خواهد یافت،با این نگاه،حالش تبدیل به احسن الحال می شود.گفت:

میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

شنبه 31 خرداد ماه، ساعت 15:15دقیقه به جهتِ شرکت در مراسمِ ترحیمِ مرحومه،کربلای خدیجه،همسرمرحوم صفرعلی(مادر آقا رضا اشرفی پور)مازندران را به مقصدِبهمن آباد ترک کردیم؛بعد از توقف کوتاهی که در تهران داشتیم در وقت مقررراهی بهمن آباد شدیم جاده را که نگاه می کنی گویی بی انتهاست با رصد کردنِ علایمِ فاصله ها، لحظه ها را نیز شماره می کنم خواب، بر چشمانم حلقه زد لذا به امیدِ یک صبحی دیگر و یک روز روشن چشم بر هم می گذارم،از قدیم گفته اند:هرکه شب بار کند روز به منزل برسد،این ضرب المثل شامل حالمان شد و سحرگاه روز یک شنبه بوی وطن مشاممان را نوازش داد نزدیکتر  و نزدیکترکه شدیم برای ورود به بهمن آباد در انتخاب جاده ی کاهک و مزینان،مرّدد بودیم مثل همیشه مزینان را برگزیدیم که کاش چنین نمی شد زیرا جاده ی باریک و پر دست انداز و غیراستانداردِ داورزن به مزینان آدم را می برد به دهها سال پیش، این مسیر زیبنده ی مزینان نیست و امیدوارم مسئولین امر فکری برای این جاده ی باریک و پر رفت و آمد بکنند.

 یک شنبه اول تیرماه

ساعت 7 بامداد وارد روستا شدیم عبور کردن از خیابان و کوچه ها،خاطراتِ دوران کودکی را زنده می کند در سر راه،خانه هایی را می بینی که ساکنانش دیر زمانی است از دنیای فانی به دنیای باقی نقل مکان کرده اندکودکان و همبازی های دیروز همگی بزرگ شده اند و هرکدام گردِ پیری بر رخسارشان جا خوش کرده است پای صحبت شان که می نشینی از عروس و دامادهایشان و از غم و غصه هاشان می گویند این ها همان کودکانِ دیروزی هستند که در عالم کودکی هرگز تصور نمی کردند روزی برسد که با تشکیل زندگی مشترک،از نعمت زن و فرزند و نوه برخوردارشوند و از طرفی این گونه در زیر بار سنگین مسئولیت زندگی شانه خم کنند. کمی بعد از 7 بامداد،کوبه ی در را کوبیدیم خواهرم با اشتیاق در را برویمان گشود، وارد خانه که شدم خاطراتِ سال های رفته زنده شدند به تک تکِ اتاق ها سر کشی کردم درجای جای این خانه ها خاطره دارم عکس بزرگی از پدر و مادر م که من در وسط قرار دارم مرا می خوانند طبق معمول با آن دو عزیز سفرکرده وارد گفتگوی مجازی شدم. کم کم خستگی راه خودنمایی می کند خوشبختانه یکی دو ساعت خوابیدیم حامد که از شهرسمنان همراهمان شده بود تا بعد از ظهر خوابید و کسر خوابش را جبران کرد بیدار که شدیم صبحانه ی محلی را که طبق معمول سرشیر و کره و... بود،متناسب و به اندازه نوش جان کردیم.

شرکت در مجلس ترحیم مرحومه ی مغفوره خدیجه بهمن آبادی

صوت تلاوتِ قرآن، مرا به هیأت می خواند در بدو  ورود،فرزندانِ مرحومه،آقایان رضا و حبیب الله و امیر و همچنین حاج حسن آقا(عموی فرزندان مرحومه)را می بینم که جلو در ایستاده اند و برای حاضرین و تازه واردها عرض ادب می کنندمن نیز برچهره شان بوسه زدم و تسلیت گفتم توقف کردن را صلاح ندانستم با حاضرین درمجلس،احوالپرسی کردم و یکراست برای خواندنِ قرآن به طرف جایگاه رفتم با حاج حبیب ذاکری احوالپرسی و تعارف کردیم ایشان قبل از این قرآن خوانی کرده بودند.به محض اتمام تلاوت آقا محمد رضا من، شروع به تلاوت و تفسیر کردم چون کسی به کمکم نیامد گفتارم کمی به درازا کشید ولی خسته کننده نبود. برای خواندن نماز ظهر و عصر به خانه آمدم با آن که باید برای صرف ناهار به هیأت می رفتم ولی اشکنه قاطق چون آهن ربا مرا در برگرفت ناهار که نوش جان شد با خوابِ میان روزی کسری خوابم را جبران کردم طبق رسمی که داریم؛دوباره به هیأت رفتم بازهم قرآن خواندم و سخنرانی کردم هنگام خروج از هیأت من و حامد حدود یک ساعت با حاج حبیب ذاکری همکلام بودیم ایشان از خاطراتِ خودشان چیزهایی گفتند و توصیه و نصیحت های مفیدی برای جوان ها و حامد داشتند.

شب بر پشت بام قرار گرفتم و به تماشای ستاره های آسمان نشستم احساس کردم تک تک آن ها برایم دست تکان می دهند در دنیای خیال با آن ها عکسی به یادگار گرفتم تا در قاب خاطره هایم جای دهم.

دوشنبه دوم تیر

امروزسومین روز درگذشت مرحوم کربلایی خدیجه بهمن آبادی است در حالی که برای رفتن به هیأت آماده می شدم زنگ تلفن به صدا در آمد آن طرف خط، آقا محسن رییس شورای اسلامی بهمن آباد بود گفت:طبق قرار،مسئولین جهاد کشاورزی داورزن قصد بازدید از قنات را دارند از من خواست با ایشان همراه شوم علی آقا حاج عباس نیز درخواست مشابهی را مطرح کرد دقایقی بعد خودرویی دولتی ما سه نفر را به جهاد کشاورزی داورزن برد در آن جا با آقای مهندس تاج آبادی و معاون وی دیدار کوتاهی داشتیم و هر 5 نفر راهی روستا شدیم تا پس از بر رسی جوی آب، مذاکره ادامه یابد ولی قبل از آن همگی به هیأت رفتیم و فاتحه ای نثار روح مرحومه کردیم به محض خروج از مجلس ختم به سر آب رفتیم تا درباره ی لوله گذاری جوی و نحوه ی وام و غیره با حضور حاج مرتضی عضو دیگر شورا مذاکره کنیم آب قنات، با قبل مقایسه و اندازه گیری شد آن چه جلب توجه می کرد تعریف و تمجیدهای آقای مهندس تاج آبادی و معاون ایشان از جوانان غیرتمندِ بهمن آباد بود که نقش اصلی را در روند زیاد شدنِ آب بر عهده دارند با این که به آقای مهدی بهمن آبادی قول داده بودم به محل کاریز بروم و از نزدیک به آن ها خداقوت بگویم متأسفانه وقت کم آوردیم و دیدار انجام نشد.در خصوص دیدار آقایان از کنداوا گفتگوهایی به عمل آمد که پرداختن به آن ها ضرورتی ندارد.

 ناهار سومین روز خدا بیامرز را در کنار فرزندان مرحوم خوردیم و برای استراحت به خانه برگشتم تا ساعت 17:15 دقیقه خوابیده بودم که گفته شد :روندگان بسوی مزار حرکت کرده اند هوا گرم بود من و اعضای خانواده درحالی به سرخاک رسیدیم که آقای معلمی روحانی مزینانی در حال سخنرانی بودند ایشان درباره رعایت صرفه جویی و مرگ و قیامت، سخنان دلنشین و متناسب مجلس ایراد کردندمن هم به سهم خود از ایشان تشکر کردم. فرصت برای دیدار با مردگان،مهیا شده بود بر مزار پدر و مادر و برادر و پدر خانم حاضر شدم و برایشان فاتحه خواندم درگذشتگانِ اقوام و دوستانِ دور و نزدیک و همسایه ها را بی نصیب نگذاشتیم و برایشان فاتحه خواندیم رسم خوبی است وقتی به گورستان پا می گذاری گویی همه التماس دعا دارند از این روی باید در مقابل قبورشان قامت خم کنی و با دل و جان برایشان فاتحه بخوانی. مسیر رفته به مزار را پیاده برگشتیم به خانه که آمدیم صحبت از رفتن شد با حاج خانم مشورت به عمل آمد تصمیم گرفتیم پس از خوردن شام راهی تهران شویم با حاج عمو و همسایه ها خدا حافظی کردیم خواهرم آن چه لازم بود و نبود را به عنوان سوغات در کیسه و جامه دانمان،جا داد اعتراض من هم برای کم کردن آن همه بی نتیجه بود سر انجام  ساعت ۲۱:۱۵دقیقه با خواهرم خداحافظی کردیم و با بار کمی تا قسمتی سنگین، به کاهک آمدیم.ساعت 22:20 دقیقه با خروج از کاهک سفرمان به پایان رسید ولی هنوز هم پایان سفر نیست زیرا تهران انتظار ما را می کشد.

ساعت 2:45 دقیقه بامداد گذشته بود که حامد در سمنان پیاده شد ولی ما باید 4 ساعتِ باقیمانده ی راه را، سر بجنبانیم.

سه شنبه سوم تیرماه

 ساعت 7 بامداد وارد تهران شدیم قبل از این با حمید برای این که بتوانیم در نبودنِ ایشان به خانه اش برویم هماهنگ شده بود از این رو مکانِ اختفای کلیدهای در حیاط و خانه را برایمان پیامک کردند و ما بدون مشکل وارد خانه شدیم. به محض جابجاشدن،ورودمان را به اطلاع هادی رساندیم ایشان هم طبق قولی که داده بودند ساعت 18 به دیدنمان آمدندحمید هم گویا زودتر از دیگر روزهابه خانه برگشت ولی چون امتحان در پیش رو داشت و ما خانه اش را اشغال کرده بودیم با دوستش برای خواندنِ درس به بوستان رفتند،مابقی وقت را دور هم بودیم.

 4 شنبه چهارم تیر ماه

ساعت 9 صبح تهران را به مقصد شمال ترک کردم و قبل از ساعت 14 وارد شمال شدم به محض ورود، ابتدا کره محلی که خواهرم برای اخوی داده بودند را تحویل دادم پس از رّدِ امانت به دفتر کارم رفتم مهمانان اداری خیمه زده بودند سلام و احوالپرسی نیم بندی کردم و به اتاق خودم رفتم سردردِ ناشی از خستگی لحظه به لحظه بیشتر می شد چای ترش گذاشتم افاغه نکرد ساعت 17 به خانه رفتم کمی خوابیدم در همان حال احساس سرما به من دست داد از پتو استفاده کردم خوابم برد بیدار که شدم چند عدد خرما و زنجبیل و دارچین و عسل را مخلوط کردم و خوردم با این خود درمانی،تمام سردرد و خستگی ام از بین رفت تا جایی که ساعت 20:30 دقیقه و در تاریکی شب با روحیه عالی یک ساعت پیاده روی کردم.

 با حمید تماس گرفتم و گفتم که اینترنت نداریم. با حامد تماس گرفتم گفت:شاید این چند روز و حتی بخشی از ماه رمضان را برای امتحان فنی حرفه ای و گرفتن نتیجه ی امتحان هایش در محل دانشگاه باشد. با ورود به شمال در واقع سفر کمتر از یک هفته ای ما پایان یافت و خداوند را درکمال خضوع سپاس گفتیم  و می گوییم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

پس از رحلت پیامبراکرم(ص)در میان امت اسلامی بر سر جانشینی آن حضرت اختلافاتی به وجود آمد که منجر به تقسیم شدنِ امتِ اسلامی به دو گروه سنی و شیعه شد اکنون و در این نوشته ی ناچیز بنا و صلاحیتِ واکاوی اختلافِ به وجود آمده و سفر کردن به سقیفه و اظهار نظرها و برخوردهای دور از انتظار بزرگانِ اسلام را نداریم آن چه می دانیم اختلافات،موجب شد پیروان این دو گروه نیز نتوانند یکدیگر را تحمل کنند و باعثِ به وجود آمدنِ فِرق مذهبی شد از آن پس و در طول تاریخ شخصیت های معروفی برای از میدان بِدر کردنِ طرف یا مذهبِ مقابل مناظره هایی تشکیل می دادند که هرکدام درنوع خود قابل توجه بوده.در زیر به عنوان نمونه مناظره ی ابوالحسن اشعری و استاد خود جبائی را با هم می خوانیم.

ابوالحسن اشعری از استاد خود جُبائی(جبی یکی از روستاهای بصره است) در باره سه برادر پرسید؛ که یکی از آنان مؤمن و پرهیزگار و دومی کافر و فاسق و سومی نابالغ و صغیر باشند و بمیرند،احوال آنان در قیامت چگونه خواهد بود؟

 چبائی گفت:آن برادر مؤمن و پارسا در بهشت متنعم و برادر کافر در درکالت دوزخ معّذب و برادر صغیر در اعراف(بین بهشت و دوزخ)خواهد بود

 اشعری گفت:اگر ان برادر صغیر بخواهد به بهشت رود، به او اجازه داده می شودیا نه؟

جبائی گفت:نه،زیرا به او گفته می شودعلت رفتن برادرت به بهشت طاعات و عبادات اوست چون تو دارای آن طاعات نیستی نمی توانی به جای او روی.

اشعری گفت:اگر آن برادر صغیر در پاسخ بگوید:این که من دارای آن طاعات نیستم مقصرنیستم زیرا تو بودی که مرا زنده نگذاشتی تا بتوانم اهل طاعت باشم.

جبائی گفت:خداوند در پاسخ خواهد گفت:من می دانستم که اگر تو زنده می ماندی،به جای طاعت، مرتکب گناه و معصیت می شدی و مستحق عذاب دردناک می گشتی.

اشعری گفت:در این هنگام اگر آن برادر کافربگوید:خداوندا چنان که حال برادر صغیر مرا می دانستی،حال مرا نیز می دانستی،پس چرا مصلحت او را رعایت کردی،یعنی او را زنده نگذاشتی که مرتکب گناه شود و در نتیجه مستحق عذاب گردد ولی در باره ی من رعایت نکردی؟

جبائی گفت:ای اشعری،تو دیوانه شده ای که چنین پرسش هایی می کنی!

اشعری گفت: نه،من دیوانه نشده ام بلکه خِردِ تو در عقبه ماند و نتوانستی پاسخ دهی.و از آن پس اشعری از جبائی و معتزله کناره گرفت.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

آسمان همیشه آبی و صاف نیست همیشه روح نواز نیست گاهی چنان دل گرفته و غمگین است که انسان ها و دیگر موجودات را نیز تحت تأثیر قرار می دهد البته نه این که نخواهد صاف و آبی باشد،بی غش بودن را همه می پسندند ولی همیشه همه چیز زلال و صاف و پاکیزه نمی ماندیعنی اگر هم بخواهدنمی تواند و یا نمی گذارند آن گونه که می خواهد باشد،خورشیدِ عالمتاب هم همیشه تابان نیست،نه این که نخواهد بتابد بلکه وجود ابرهای پراکنده و پیوسته او را از تابیدن باز می دارند،با این حال او دست از نور افشانی برنداشته و مدام به دنبال روزنه و راهی است برای رساندن نور خود،اما خورشید هم با آن همه عظمتی که دارد در مقابل تکه ابری در می ماند ولی از آن جا که خورشید در مقامِ لجاجت و کینه ورزی و انتقام نیست هرگز چهره در هم نمی کشد و با کسی از سر قهر  وتلافی بر نمی آید لذا بر ریز و درشت و بر بامِ خانه ی گدا و پادشاه بی منت و بدونِ هیچ گله و شکوه و چشمداشتی سخاوتمندانه می تابد،از این روی اگر امروز مانع پرتو افشانی اش شدند،فردا می تابد، حال اگر در این میان،کسی خانه اش را طوری بنا کرده باشدکه نور خورشید به آن راه نیابد و خودش را از داشتن نور و  روشنایی محروم کندجز خود به کسی ظلم نکرده است.

رابطه ی گناه کردن و محروم شدن از نور الهی

انسان به سبب گناه از نور (هدایت)محروم  و گرفتار ظلمات (ضلالت)می شود با این محرومیت درواقع خانه ی دلش را پشت به خورشید بنا نموده و همانطور که گفته شد به خودش ظلم کرده است این که در تلاوت قران و نیایش ها از خدا می خواهیم ما را از ظلمت برهاند منظور این نیست که به ما روشنایی حسی عطاکند که به قول غزالی این مختص عوام است بلکه منظور نوری است که انسان بتواند به وسیله ی آن از گناه دوری جسته و با دیدن و شناخت خود،خدایش را بشناسد و این ممکن نیست جز با روشن شدن دل به وسیله ی نور و رحمت الهی،و بهترین راه برای کسب نور،زیارت قبور معصومین،دیدن علما و بزرگان دینی،تلاوت قرآن و نیایش و ذکر و مناجات کردن می باشد،زیرا

        دلي کز معرفت نور و صفا ديد / ز هر چيزي که ديد اول خدا ديد.

امام محمد غزالی می‏نویسد: همانگونه که خورشید آسمان برای رؤیت چشم‏ ظاهر امری ضروری است چشمان عقل یا چشمان باطن هم به خورشیدی نیاز دارد و آن خورشید باطن قرآن کریم است.

در فصل هفدهم کتاب مرصاد العبادہ(کتابی‌است به زبان فارسی در تصوف و سلوک، از نجم الدین رازی)با عنوان مشاهدات انوار و مراتب آن می خوانیم: و اما الوان انوار در هر مقام آن انوار که مشاهده افتد، رنگی دیگر دارد بر حسب آن مقام. چنان که در مقام لوامگی نفس ، نوری ازرق پدید آید... و چون ظلمت نفس کم تر شود و نور روح زیادت گردد ، نوری سرخ مشاهده شود و چون نور روح غلبه گیرد نوری زرد پدید آید و چون ظلمت نفس نماند نوری سفید پدید آید و چون نور روح با صفای دل امتزاج گیرد ، نوری سبز پدید آید و چون دل تمام صافی شود نوری چون نور خورشید با شعاع پدید آید.

با این توصیف همانطور که اشاره شد،محروم ماندن از چنین نوری ظلم به خود است چنان که پدر ما آدم وقتی بعد از فرود آمدن از آن جایگاه بلندگفتند:ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا لنکونن من الخاسرین پروردگارا! ما بر خويشتن ستم كرديم، و اگر بر ما نبخشايى و به ما رحم نكنى، بى‏شك از زيانكاران خواهيم شد.

 کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز / تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

مادرمهربانم سلام؛

می خواهم برایت نامه بنویسم؛اما  واژه ها در بیان عظمت و خوبی و مهربانی و فداکاری هایت حقیر وکوچک اند.

ولی چه کنم که دلم سخت هوای دیدنت را کرده،هوای آغوش گرمت را، هوای صدای مهربانت را که هر شب برایم لالائی می خواندی،

مادرم!چندی است گوشم هوای شنیدنِ صدای تاپ تاپ قلب تو  را می کند

 دلم می خواست،از سر مهر، یک بار دیگر مرا در آغوش می گرفتی و بار دیگر صدای گوش نواز قلبت را به گوش و جانم هدیه می کردی.

مادرخوبم! نمی دانم معنای واژه ی «مادر» را در کجا جستجو کنم؟

دلم برای قصه هایت تنگ شده،برای نوازش ها و مهرورزی هایت برای روزهایی که می افتادم و تو در برخاستنم بی درنگ به کمکم می آمدی،

دلم برای بودنت تنگ شده،دلم هوای دیدنت را کرده هوای نگاهِ پر از صداقت و بی ریا و لبخندِ زیبایت را.

نمی دانم در نامه ام چه بنویسم، واژگان در وصف تو ذلیل و اندیشه ها بیچاره اند،از آن همه الطاف کریمانه و دل مالامال از عشقی که به من ابراز می کردی،از چه و از کجایش بنویسم؟قلمِ شکسته ی چون منی یارای صعود به بارگاه آسمانی ات را نداشته و ندارد! اعتراف می کنم اندیشه ام قاصر و قلمم ناتوان تر از آن است که بتواند تو را بستاید.

مادرم! نام تاج بی بی زیبنده ی خودت بود و بس،

مادرخوبم!از آن روز غمبار و غم انگیزی که عزم سفر بی پایان کردی،از آن روزی که باعزت و  احترام تاخانه ی ابدی بدرقه ات کردیم و  تاج بی بی و بهتر بگویم؛ تاج سرمان را به خاک سپردیم هر روز در قنوت نمازم به یادت می خوانم:ربنا اغفرلي و لوالدي و للمومنين يوم يقوم الحساب. پروردگار ما، مرا و پدر مادر مرا و همچنين مومنين را در روز حساب بيامرز را.

مادرم!آن چه می نویسم موضوع انشاء نیست که معلمم آن را از من خواسته باشد بلکه نامه ی است از دل برخواسته،که برای گرامیداشت نام و یادت در روزی که متعلق به نام مادر،است با خود زمزمه می کنم و می نویسم و می گویم:مادرم!روزت مبارک.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
                    
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

روایت شده،حضرت رسول (ص) در بعضی نمازها دعا می فرمودند:اللهم حاسِبنی حسابا" یّسیرا"یعنی،بارالها!حساب روز جزا را برمن آسان بگردان،کسی پرسید:یا رسول الله!حسابِ آسان چیست؟فرمود:محاسبه ی آسان این است که به محض نظر،برنامه ی اعمال آدمی مورد عفو و گذشت قرار گیرد و هرکس در آن روز از نظر اعمال، مورد انتقاد و چون و چرا قرار گرفت درخسران است و نابود می شود.

از امام صادق(ع) روايت شده که فرمود: نفسهاي خود را محاسبه كنيد، پيش از آنكه شما محاسبه شويد، زيرا در قيامت پنجاه ايستگاه است كه هر ايستگاه مثل هزار سال است از آنچه مي شماريد. يعني هزار سال دنيايي آنگاه اين آيه را تلاوت فرمودند؛ در روزي كه اندازه آن هزار سال است از آنچه مي شماريد.

در باره ی روز قیامت،خداوند متعال در آیه 284 سوره بقره مي فرمايد: "اگرآنچه در نفس هايتان مي باشد آشكار كنيد يا پوشيده داريد خداوند شما را به آن محاسبه خواهد فرمود" و در آیه 47 سوره انبيا هم آمده است: "و اگر عمل به اندازه دانه خردلي باشد، آن را خواهيم آورد و ما را كافي است كه خود حسابگر باشیم".  


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

روایت شده ابوذر غفاری را در مسجد دیدند که در حال تنهایی چادری به خود پیچیده و نشسته است از ایشان پرسیدند:ای اباذر! این تنهایی و یکسویی چه معنایی دارد؟(یعنی شما چرا اینطور تنها نشسته اید و گوشه نشینی اختیار کرده اید) او در پاسخ اظهارداشت:از رسول خدا (ص) شنیده ام که ایشان فرمودند:

از همنشینی با همراهان بد،تنها نشستن بهتراست

و نشستن با همنشین خوب،ازتنهایی بهتراست

و با کسی سخن و صحبت خوب گفتن از خاموش بودن بهتراست

و از بیان حرف های بد و نامناسب،خاموش بودن بهتراست.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم فروردین 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

چند سالی می شود گروه هایی تحت عنوانِ حمله ی انتحاری انسان ها یی را به خاک و خون می کشندکه هیچ شناخت و  سابقه ای از کینه و دشمنی آن ها با خود ندارندبدتر این که این گونه جنایات، بنام اسلام و نام مقدس جهاد صورت می پذیرد کشتار این چنینی بنا به فتوای علمای بزرگ اهل سنت،خلافِ اسلام و شریعت و انسانیت است .چگونه می شود این عمل غیر انسانی را حتی توجیه عقلی کرد و به آن رنگ و لعاب دفاع از انسان و مذهب داد در صورتی خداوند می فرماید:کسی که موجب مرگ یک نفر شود گویی همه ی انسان ها را کشته است این گونه اعمال را نمی شود با هیچ یک از رفتارهای انسان ها مقایسه کرد زیرا حیوانات نیز از چنین  درنده خویی مبّرا هستند.یک پرسش کوچک: شما چه میزان شناخت از زنان و مردان و کودکانی دارید که توسط مواد منفجره اقدام به قطعه قطعه شدنشان می کنید و چه سابقه ی پدر کشتگی با شما داشته اند که به این عمل ضد انسانی تان افتخار می کنید؟آیا سر بریدن انسان های بی گناه و داغدار کردن خانواده هایی که هرگز آن ها ندیده اید افتخار آمیز است؟ آیا می شود بگویید؛جرم ان سان هایی که در مسجد و درحال خواندن نماز آن هم  با دهان روزه،مستقیم یا غیر مستقیم توسطِ شما به خاک و خون کشیده می شوند چه بوده؟آیا کسانِ شما را کشته و یا حتی نسبت به آن ها بی حرمتی کرده بودند؟آیا حتی برای یک بار  قبل از اقدام  آن ها از نزدیک دیده بودید؟پس جرمشان چه بود؟

ربودن 5 سرباز از محل پست نگهبانی که هیچ سابقه ی خصومت و دشمنی با شما و خانواده هایتان نداشته و ندارند دور از انسانیت است،تنها جرم این مرزداران،حفاظت از ناموس و خانواده های آن خطه بوده که بجای قدر دانی اکنون بدست فرزندانِ ناخلفی چون شما ربوده و گرفتار شده اندحتی اکنون که به استخدام بیگانه در آمده اید و مزدوری می کنید آرامش و آسایش وابستگانتان به لطف همین مرزداران تأمین و بر قرار می شود، پس رفتار شما در ربودن این 5 سرباز و مرزدار، بز دلانه،کور کورانه و توجیه ناپذیر است و بازهم مثل گذشته آب به آسیاب دشمن ریختید.

اینک میلیون ها نفر از مردم ایران چشم براه آزاد شدن این 5 نفر لحظه شماری می کنند داغدار کردن خانواده هایی که فرزندانشان در دام شما هستند راه بجایی نمی برد بیایید یک بار هم که شده بدون حرفی از کشتن و خون ریزی،سربازان بی گناه را آزاد کنید.ما نیز دعا می کنیم تا شما هم هرچه زودتر آزاد شوید.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

گام های آرام و دل نشینش امید برای زندگی بهتر را دردل ها زنده می کند با کهنه بودن و در کهنگی ماندن سر سازش ندارد اعتدالش بر سردی و سختی زمستان غلبه کرده و عرصه را بر او تنگ می کند زمستان نیز به سرعت رنگ می بازد و میدان را به رقیب واگذار می کند نوروز را می گویم که با آمدنش نو شدگیِ سال و تجدید حیات  و رویش دوباره ی  گیاهان و نباتات رنگ و جلا می یابد،با آمدنش گل ها به نشانه ی خوش آمدگویی شکفته و عطر افشان می شوند و بلبلان برایش غزلسرایی می کنند همه ی این ها به معنای نویدِ روز های پرطراوت و خوش زندگی است. 

با آمدن نوروز گذشته ی کهنه و تاریک رو به مرگ و نابودی می رود و آینده ی نو و درخشان در حال پدید آمدن است با تحویل سال نو مردگان نیز بی نصیب نمی مانند   مردم در کنار قبور عزیزانشان با هم زیستن را جشن می گیرند و بقولی روح در گذشتگان نیز با خیرات و دعای بازماندگان،شاد و مسرور می شوند با این رویکرد، همولایتی های بهمن آبادی ما هرکجا باشند خود را به زادگاهشان می رسانند و طبق یک سنت حسنه در مراسم تجدید سال نو، با حضور در کنار قبور عزیزانشان، گورستان را به نورستان تبدیل می کنند.سال نو یعنی آمدن بهار یعنی بوی زندگی و زنده شدنِ طبیعت بزرگترها طبق معمول بعد از خانه تکانی و دل تکانی، به عنوان میزبان آماده می شوند تا از فرزندان و بستگان خود که از راهِ دور می آیند استقبال و پذیرایی کنند، سنت این است که مردم تحویل سال نو را با آوای روحبخش "یا مقلب القوب" در جوار امام زادگان آغاز می کنند،هرکس خواسته اش را درقالب دعای فردی و جمعی طلب می کند ولی یادمان باشد،دعای دست جمعی نزد خداوند ارزش فوق العاده ای دارد از این رو  به دعای گروهی توصیه شده است.

حکایت:در زمان حضرت موسی پیامبر(ع)چندین سال باران نیامد مردم رفتند خدمت موسی عرض کردند؛یا موسی تو پیامبرخدایی و در نزد او آبرو داری از خدا بخواه باران ببارد،موسی دعا کرد خداوند فرمود:به مردم اعلام کن در محلی تجمع کنند آنگاه دعا کن تا باران ببارد حضرت چنین کرد دست ها به آسمان دراز شد و همگی دعا کردند ولی باران نبارید موسی عرض کرد: خدایا به آنچه فرمودی عمل کردیم سبب نیامدن باران چیست؟ندا آمد یا موسی یک نفر در میان این جمع گناه را از حد گذرانده،او خیلی فساد کرده به او بگو از جمع خارج شود تا باران ببارد،موسی امر خدا را به مردم اعلام کرد و گفت: دلیل نیامدن باران حضور یک آدم گناه کاردر این جمع است از او خواست جمع را ترک کند مرد گنه کار از خجالت سر به زیر افکند و شروع به گریه کردن کرد در همین حال باران شروع باریدن گرفت موسی با تعجب عرض کرد:خدایا ما که ندیدیم کسی از این جمع خارج شود پس دلیل آمدنِ باران چیست؟خداوند فرمود:بنده ی من پشیمان شد و  گریه کرد من به احترام اشک های او باران فرستادم موسی عرض کرد:دوست دارم بنده ی گناهکارت را ببینم ندا آمد یا موسی؛بنده ی من 70 سال گناه کرد من پرده پوشی کردم اکنون که او با توبه اش نزد ما آبرو دارد و هرگز او را معرفی نخواهم کرد.نتیجه ای که از این حکایت عایدمان می شود؛ارزش و قیمت دعای دست جمعی نزد خداوند است و این که هر گناهکاری ممکن است توبه کند و در نزد حق تعالی عزیز گردد.به فرمایش امام علی(ع) که فرمود:ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی فردا به آن چشم نگاهش نکن. شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی.

 در گذشته و حال،گویندگان،شعرا و نویسندگان،با نشستن در پای درس طیبعت، فراخور دانش و  استعدادشان از بهار آموختند و سپس آن را توصیف کردند در این میان اگر ما قادر به درک پیام بهار نباشیم و از طبیعت نیاموزیم اگر در فصل زیبای بهار خلق خویمان زمستانی و سرد و عاری از طراوت باشد اگر با وجود این همه  زیبایی و نو شدن در کهنگی مان سر کردیم اگر این روزهای خجسته درجلای صفای باطنمان بی تأثیر بود ما را به بهار و بهار را با ما کاری نیست. خانه تکانی را باید از بالا(سر) شروع کنیم و تفکرات مخرب و حتی بی تأثیر و مأیوس کننده را دور بریزیم، دل هامان را از کینه و عداوت و حسادت خالی کرده و از عمق جان یکدیگر را دوست بداریم. بیاییم باور کنیم صله ی رحم(کمک،همدردی،نیکی کردن،احوالپرسی) باعث طول عمر و زدودن فقر می شود حضرت رسول(ص) می فرماید: صدقه دادن ده حسنه، قرض دادن هجده حسنه، رابطه با برادران (دينى) بيست حسنه و صله رحم بيست و چهار حسنه دارد. همین امر خدا پسندانه چندی است در این مهم،به علتِ بلای چشم و همچشمی مغفول مانده،همچشمی کردن،دردِ بد درمان شهری ها بود که امروزه با گسترش اطلاعات و ارتباطات، بین اقوام و نزدیکان جدایی و دوری به وجود آورده است،اکنون به میمنتِ رویش گل و لاله و سبزه،جا دارد دلمان را بهاری کنیم تا در آن جوانه های محبت رویش پیدا کند و با احیای صله ی رحم را احیا یکدیگر را خوب ببنیم همسایه ها، دوستان و آشنایان را شریک سفره ی پر فیض دعای دسته جمعی مان کنیم و از او بخواهیم؛در امر زدودنِ زنگار دلمان ما را مدد فرماید.عیادت کردن بیماران،سرکشی کردن و دیدن اقوام اگر بی منت و بی نقص انجام شود در هر گامی که بر می داریم، دعای فرشتگان را با خود داریم بیاییم عادت کنیم طعنه نزنیم و سفره ی دیگران را کوچک نپنداریم،داشته هایشان را به سخره نگیریم همه با هم یکدل و یک رنگ، مثل گذشته ساده و بی ریا یکدیگر را به سفره ی صداقت مان دعوت کنیم یاد آن روزها بخیر که همه،یک دست و یک رو و یک زبان و بی ریا بودیم.

 پروردگارا! سفر مسافران را بی خطر فرما

پروردگارا! مددمان فرما تا در همه ی سال ها بخصوص در سال نو، دروغ گفتن،وعده ی دروغ دادن،قسم دروغ خوردن،شهادت ناحق،حکم ناحق،سرزنش بیجا،طعنه زدن،رنجاندن مردم،زخم زبان،فاش کردن اسرار دیگران،تهمت زدن و آبرو بردن را گناه بدانیم و از آن ها دوری کنیم.

پروردگارا! دل های ما را به هم نزدیک تر فرما

پروردگارا! سال نو و همه ی سال ها را بر ما مبارک گردان،

پروردگارا!به سفره های ما برکت، به جسم و جانمان عافیت و به سفرمان امنیت و به همه ی بیماران سلامت عطا بفرما


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

 برای استاندارد شدن یک کالا شاخص هایی وجود دارد که تولید کنندگان موظف به رعایت آن هستندخریداران نیز مرغوبیت و کیفیت  آن چه که مصرف می کنند  را با این نام و نشان می شناسند و لذا تولید کنندگان ناگزیرند تن به استاندارد کردن کالاهایی دهند که با زندگی مردم سروکار دارد.اما قصد ما از طرح این مقدمه کوتاه، بیان معرفی و تعریفِ کیفیت یک کالای خاص نیست بلکه می خواهیم معیار یک انسان خوب را مورد کنکاش قراردهیم به عبارتی بحث ما به  انسان مربوط می شود.

معیار و سنجش خوب و یا بد بودن انسان؛

 اگر واژه ی خوب را ملاک استاندارد بودن انسان قرار دهیم این پرسش پیش می آید که خوب چیست و بد کدام است؟ آیا برای انسان این اشرف مخلوقات هم شاخصی برای سنجش خوب و بد بودنش وجود دارد؟در صورتی که جواب مثبت باشد  استاندارد بودن ما را چه کسی باید مهر و تأییدکند؟اگر ملاکِ تشخیص خوبی های هر شخص به خود او واگذار شود به مجرم یا متهمی می ماند که پیشاپیش حکم بر برائت خویش صادر کرده است پس باید شاخصی غیر از این باشد تا عملکردها با آن، سنجش و سپس مورد ارزیابی قرار گیرد. البته  چنین استانداردی ممکن است  برای کالا کاربرد داشته باشد ولی برای انسان که  زوایا و پیچیدگی خاصی دارد ناممکن می نماید زیرا این موجودِ دوپا میتواند با نقاب برچهره زدن در رنگ های مختلف خودنمایی کند گاهی مذهبی و گاهی لامذهب می شود جایی که نیاز به محبت باشد محبت می کند و در جایی دگر بی مهری می ورزد در بعضی مکان ها برای منظوری خاص،سخاوتمند می شود و در محفلی دیگر بخل می ورزد در ایام عاشورا مداحی می کند و نوکر امام حسین(ع) و پیر غلام می شود و در جایی دیگر دست در دست ابلیس به همه ی این ها پشت پا می زند تشخیص چهره منافق و ریا کار به لحاظ رنگ های مختلفی که دارد ساده نیست.

حکایت عباس دوس

حکایت حاج عباس دوس را شنیده اید؟ حاج عباس دوس با هدفی خاص به مسجد رفت  و به امام جماعت گفت:مقدار قابل توجهی طلا پیدا کرده می خواهدآن را هرچه زودتر به کسی بر گرداند که نشانه ای ارائه دهد،امام جماعت موضوع را اعلام کرد حاج عباس که لباس مندرسی پوشیده بود به امام جماعت گفت:من 10 سر عائله دارم ولی نمی خواهم مال حرام بر سفره ام بگذارم  لذا با اینکه امشب بچه هایم گرسنه سر بر بالین می گذارند نتوانستم از این همه طلا حتی قرصی نان برای بچه هایم بگیرم دل امام جماعت از این حرف بدرد آمد و رو به مردم کرد و از مردم برای حاج عباس دُوس که مؤمن و حلال خور بود تقاضای کمک کرد! مردم هم بیش از انتظار کمکش کردند!.فردای آن شب حاج عباس موضوع را در خانه مطرح کرد و به همسرش گفت: امشب نوبت توست ولی ابتدا مقدار قابل ملاحظه ای طلا در اختیار من قرار ده و رو به همسرش کرد و گفت:برای نماز مغرب  به مسجد بیا و به آقا بگو که طلاهایت را گم کرده ای،من در آن جا نشانی های طلا را از تو می پرسم و جواب درست می دهی من هم بلافاصله گم شده ات را تحویلت می دهم!!!همسرش همین کار را کرد و دوباره پیش نماز مسجد برایش پول جمع کرد روزها بدین شکل گذشت و برای معروف و محبوب شدن،  گاهی از اندوخته خودش به مردم می داد تا بیشتر مورد توجه قرار گیردمردم که او را امانت دار و صداقت مدار می دانستد اموالشان را به امانت نزد وی می گذاشتند تعداد امانت گزاران روز بروز بیشتر می شد بعضی ها طلاجات خودشان را نزد وی می گذاشتند و تا ماه ها با خیال راحت به سفر می رفتند ولی یکی از مسافرین که امانت قابل توجهی آورده بود،در بازگشت، برای دریافت امانتی خود به حاج عباس دوس مراجعه کرد ولی او منکر  چنین امانتی شد داد و فریاد وی به لحاظ اعتبار کاذبِ جاج عباس بی نتیبجه بوداو سال ها بدین منوال به خوردن مال مردم مشغول بود بی آن که کسی چهره واقعی او را بشناسد.با این حال به نظر شما معیار استاندارد بودن انسان چیست؟

در این باره بازهم خواهیم نوشت


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک