قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قاسـم مـلا

قاسـم مـلا
 
مذهبی - اجتماعی - حکایات - لطایف - شعر و.....
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
                    علاقمندان بهمن آبادی برای خواندن خبرهای محلی  می توانند

               از وبلاگ «بهمن آبادخبر» دیدن فرمایند.آدرس www.bahmanabadkhabar.blogfa.com 

.......................................................................................................................................... 

                             و شب نوشت،شرح حال و یا خاطرات روزانه ام

               در سلام بهمن آباد.آدرس http://salambahmanabad.persianblog.ir/       


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

گویی روز موعود برای تن دادن به یک سفرطولانی فرارسیده بود و شاید هم خاک وطن مرا می خواند هرچه هست و بود امروز به دلیل اراده ی رفتن، با دیگر روزها متفاوت بود سفر، تنها از جایی به جای دیگر رفتن نیست بلکه یک هجرت است  که می تواند از خود باشد آدمی می تواند از آن چه هست بسوی آنچه باید باشد هجرت کند سفر چه اختیاری باشد و یا اجباری سفراست زیرا آن که در راه می رود و جاده او را می خواند مسافرش خوانند و من،مسافرشاهراه تهران سبزوار باید چند ساعتی را صبوری پیشه کنم تا بر همراهانم گران نیاید در حال رفتن دلم را می برم به گذشته هایی که مرحوم استاد و پدرم از خاطراتِ سفر شیرین و دوست داشتنیِ خود و همراهانش برایم می گفت مسافران در گذشته دیدنی هایی را در طول راه می دیدند که ما به لحاظ عجول بودن از دیدنشان محرومیم در گذشته آن که به سفر می رفت میهمان مردمانی می شد که خانه ها یشان به شاهران نزدیک بود مسافر پس از آشنا شدن بافرهنگ و آداب رسوم چندین شهر و روستا با گذشتن از خطرات با کوله باری از خاطرات به مقصد می رسید برای مسافری هم که به سلامت از سفر باز می گشت مردم دسته دسته به استقبالش می رفتند و اگر سفرش زیارتی بود برایش چاوشی می کردند اینک همه چیز ماشینی شده و به هردلیل بیشتر مسافرها شب بار سفر برمی بندند و چون یک نابینا ما را از مکانی به مکان دیگر می برند با چنین سفری نمی شود دیدنی ها را دید و گفتنی ها را شنید ولی هر چه باشد مسافرت ها بوی محبت و دوستی می دهندصله ی رحم هنوز در بین مردم جایگاه خاص خود را دارد و من که محتاج نگاه مهربانانه ی  همولایتی هایم هستم برای رسیدن به بهمن آباد با شمارش لحظه ها،چشم به تابلوهایی می دوزم که مسافت باقیمانده را به من نشان می دهند ولی افسوس که نیمی از راه را در شب می پیماییم.

 روز 3 شنبه 4 فروردین  

امروز 3 سه شنبه مطابق قراری که شب گذشته با هادی داشتیم ساعت 14 راهی سفر به بهمن آباد شدیم هادی  راننده خودرو با تنها سر نشینی که همراهش بود سر خیابان چشم براه ما بودند برای خورد و خوراک بین راه، پیش از حرکت تدبیری اندیشیده شده بود ولی بعد معلوم شد هادی سهم شان را از غذای نذری با خود آورده اند،با رانندگی خوب هادی که باقانون راهنمایی و رانندگی همکاری خوبی دارد رفتیم و رفتیم تا عقربه های ساعت به 23:30 دقیقه رسیدند و ما مسافران خسته از راه رسیده درب خانه را به صدا در آوردیم خواهرم به غیر از ما میهمانانِ دیگری هم داشت از جمله حمید خودمان و خواهر و خواهر زاده ام و فرزندان خودش،میزبان و میهمانان شام خورده بودند و برای یک خوابِ آرام آماده می شدند مانیز شام خورده بودیم ازاین رو پس از یک گفتگوی کوتاه به خواب رفتیم.

چهار شنبه 5 فروردین

این روزها با سین سلام کاممان را شهدی دیگر می بخشیم به محض نگاهِ چهره به چهره با زنان و مردان همولایتی لبخند بر لبها نقش می بندد و محارم برگونه های هم بوسه می زنندگویی دلمان تمنای دیدار کرده بود و ما نمی دانستیم این جا بهمن آباد زادگاه من و خانه ی ملاحسین است جایی که در آن به دنیا آمده ام اولین خاستگاه من در فردای ورودمان،رفتن و دیدنِ اتاق گلی است اتاقی که شوربختانه دوسه سالی می شود که گلی نیست وچهره اش را با رنگِ سفید بی رنگ کرده اند چشم هایم را به همه جای این اتاقِ به ظاهر کوچک می چرخانم تا بار دیگر خاطراتِ دوران کودکی ام را زنده کنم با خود و در خلوتِ خویش زمزمه کنان از گذر عمر و سپری شدن دورانِ طلایی کودکی گله می کنم در این اتاق هیچ چیز جای خودش نیست اثر و آثاری از کتابخانه ی کوچک مرحوم پدرم که کوهی از خاطرات را در برگ برگ خود جا داده بود به چشم نمی خورد محل کرسی را به تماشا می نشینم همان جایی که چشم به راه بودم تا مادرم با آتش داغ،کرسی سردمان را گرمی بخشد اما من با گرمای وجودش گرم می شدم.

زمان به سرعت می گذرد پس باید باید هرچه زودتر به دیدار اقوام و آشنایان برویم نخستین جایی که در نظر می گیریم خانه ی حاج عمویمان است ولی چون ایشان میهمانان دارند رفتن را به زمان دیگری می سپاریم،دومین جا خانه ی مادرخانم است که خوشبختانه همگی آمادگی کامل شان را اعلام می کنندهادی با خودرو و ما پیاده رفتیم ساعتی را درکنار مادر خانم و برادر خانم و خواهرخانم نشستیم خوردیم و گفتیم و خداحافظی کردیم آمده ها به خانه بازگشتند،من و هادی و همسر ایشان رفتیم به خرابه هایی که من آبادی اش می خوانم،مانند دفعات گذشته عکسی به یادگار گرفتیم و درباره ی این آثار با عظمت گفتگو کردیم،کمی دیرتر به خانه آمدیم،پس از نوش جان کردنِ ناهار به استراحت پرداختیم تا این که خورشید آرام آرام خود را از ما پنهان و یا غروب کرد مؤذن بانگ اذان سرداد به مسجد رفتم نماز مغرب و عشا را به امامت جناب حجت الاسلام حاج آقا ذاکری خواندیم ایشان درباره وبلاگ نویسی بنده برای برخی نکاتی را گفتند که موجب دلگرمی شد.از کارخانه پیامک و تلفن هایی دارم که امکان پاسخ دادن به بیشتر آن ها ممکن نیست

 5 شنبه 6 فروردین

5 شنبه یا همان شب جمعه ی بهمن آباد حال و هوای خاص خود را دارد مطابق معمول از صبح برای رفتن به مزار برنامه ریزی صورت می گیردبارندگی امروز مانع پیاده روی امروزم شد.

امروز اتفاقی در خانه ی ما رخ داد که شاید شگفت انگیز باشد،داستان راستان ما از آن جا آغاز شد که خواهرانم تصمیم به گشودنِ دربِ صندوق قدیمیِ مرحوم مادرم می گیرندو داشته ها و آن چه به یادگار مانده را شماره می کنند از من نیز خواسته شد برای یاد کردن آن دوره هم که شده نگاهی به آثار برجامانده ی مادر و پدرم بیندازم لباس های موجود،مرا به دنیایی برد که همان رخت و جامه ها را برتن می کردندبا دیدنِ آن ها،حالم دگرگون و گویی زانوانم سست شدهرچه تلاش کردم نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم بیش از نیم ساعت با صدای بلند و کودک وار در هجران آن دو عزیز سفرکرده آه و ناله سر دادم،آنگاه رخت برتن کردم و راهی گورستان شدم تا از نزدیک درد دل کرده باشم اما در حال رفتن،اکبر آقا حاج حسین بر سر راهم قرار گرفت و از دردهای جسمی و قلب شکسته اش لب به سخن گشود نیم ساعت بعد به خانه آمدم و درکنار خانواده صبحانه نوش جان کردم و در باره آن چه رخ داده بود حرفی به میان نیامد.

برای خواندن نماز ظهر و عصر به مسجد رفتم امام جماعت جناب حجت الاسلام شیخ علی آقا بودند پس از نماز با گفتگو با هملایتی هایم خوش حال کننده بود.

پس از نوش جان کردن ناهار خواب کوتاهی داشتم ساعت 16برای رفتن به مزارآماده شدیم جمع قابل ملاحظه ای را در آن جا دیدم خوش بختانه این روزها هر جا می رفتیم سخن اینترنت و سایت و وبلاگ و  وایبرو... بود برخی در این زمینه به خیال این که بنده جزو اهالی قلم هستم پرسش هایی را مطرح می کردند.از مزار که برگشتیم در کمال ناباوری اخوی ام حاج حسن آقا و خانواده و آقاداوود و خانواده اش را در خانه زیارت کردم آن ها تازه از راه رسیده بودند.

باخانم متولی تماس گرفتم و از اوضاع کارخانه جویاشدم.

اهل خانه به همراه هادی و حمید به مزینان رفته بودند تا از شاه عباسی دیدن کنند و  عکسی به یادگاربگیرند ولی با وجود اصرار من یادشان رفته بود تراز تقسیم آب  مزینان را هم ببینند و عکس بگیرند.

روز جمعه 7 فروردین

بامداد را با ورزش آغاز کردم ولی چون کفش مناسب نداشتم ورزش مورد دلخواهم انجام نشد درسر راه سری از بناها و کارگرانی زدم که برای ساخت و آماده کردن محل تعزیه ی روز عاشورا بی ریا زحمت می کشند به آن ها خداقوت گفتم و کمک اندکی کردم پیش از من آقا داوود به ورزش رفته بود در بازگشت از مراسم دعای ندبه خبرداد البته شب گذشته پس از نماز مغرب و عشا در باره ی دعای ندبه ی امروز که در امام زاده خوانده شده اطلاع رسانی ناقصی شد تا این که امروزاطلاع یافتیم دوستان مزینانی شرکت خوبی داشته اند.

امروز هادی و همسرش نمی دانم چه ساعتی آرام و بی صدا راهی مشهد شده اند تماس گرفتم گفتند در نیشابور و درحال رفتن به مزارعطارنیشابوری و خیام هستند در تماس های بعدی خبر از ورودشان به خانه مشهد دادند.

شنبه 8 فروردین

بامداد امروز هم پس از ستایش و نیایش پروردگار رفت تا کاهک پیاده روی کردم راه رفته پیاده بازگشتم تا رفت و برگشت 8 کیلومتر راه را طی کرده باشم.

صبحانه یامروز هم برایمان درد سر ساز خواهدشد شیر و کره و سرشیر مثلثی هستند که می تواند خشمشان دامنگیرمان شود ولی وسوسه لذت بردن از خوردن این سه چربی دست بردار نیست.

مؤذن بانگ اذان سرداد به مسجد رفتم امام جماعت نداشتیم هیچکس از نمازگزاران حاضر به قبولی امام جماعت نشدند.

ناهار جای شما خالی رشته پلو با سبزی محلی(آجار) بود بیش از حد متعادل نوش جان کردم پس از خوردن خواب سبکی داشتم.

این روزها مدام کارگران زنگ همراهم را به صدا در می آورند و من هم مدام از جواب دادن خودداری می کنم!

یک شنبه 9 فروردین

همراه با آقا داوود تا کاهک به ورزش پیاده روی پرداختم رفت و برگشت مان 80 دقیقه به طول انجامید به خانه که آمدیم  اهل خواب در خواب ناز بودندولی آرام آرام سربرداشتند و برای خوردن صبحانه آماده شدند.

نماز ظهر و عصر را درمسجد به امامت آقا محسن(فرزندمرحوم مجتبی)خواندیم.

آقای جلالی نماینده کارگران چندین بار تماس گرفت و از غم و غصه هایش ناله سرمی داد.

باهادی که درمشهد می باشد چندین بار تماس گرفتم درباره بازگشت شان پرسش کردم اما بازهم جواب متناقض شنیدم.

نماز مغرب و عشا را در مسجد خواندم در بازگشت به خانه حاج جمشید کلی از برنامه های دردست اقدامش برایم سخن گفت طولانی شدن صحبت های ایشان موجبِ تأخیر در آمدنم به خانه شدولی هنگام ورود به روی مبارکم نیاوردم!

روز دو شنبه 10 فروردین

بامداد به تنهایی جاده بهمن آباد کاهک را در نوردیدم نزدیک کاهک آقا داوود را در حال برگشت دیدم که پیش از من به ورزش پرداخته بود،باهم به خانه آمدیم و بازهم برسرسفره ای نشستیم که خواهرم بادل و جان گسترده بود،پس از پرکردنِ سطل(معده)به مطالعه پرداختم در همین حال سر و کلهّ ی جناب خواب پیداشد در مکان مطالعه به خواب رفتم ناگه صدای عمو عمو به داخل گوشم رسوخ کرد چشم گشودم همسر آقا داوود بود آرام گفت:خبردادند مجتبی از دنیا رفته!با شگفتی پرسیدم مجتبی؟کدوم مجتبی؟گفت مجتبی ذاکری!بی درنگ برخاستم و راهی منزل مرحوم شدم ولی جلو مسجد مردم آرام بودند و از مرگ سخنی نمی گفتند جلوتر رفتم به فاصله ی 10 دقیقه خودروهایی از داورزن وارد روستاشدند که گفته شد آقا مجتبی را تا درمانگاه همراهی کرده اند چون بانگ اذان برخاست به مسجد رفتیم پس از نماز یکی از بستگان مرحوم درباره ی ماندن جنازه تا سه یا چهار ساعت آینده در خانه یا انتقال آن به سردخانه از جند نفر نظرخواهی کرد من تاب نیاوردم و گفتم هم اکنون باید جنازه را تشییع و به سردخانه منتقل کنیم و همین کار انجام شد حدود صد متر آنطرفتر دریافتم خیلی ها که تمایل به تشییع مرحوم ذاکری دارند هنوز در راهند ناگزیر به بهانه ی صحبت کردن گفتم جنازه را برای چند دقیقه ای هم که شده برزمین بگذارند 10 دقیقه ای مطابق ذائقه ی جمع صحبت کردم و دوباره تابوت را به دوش گرفتیم و با احترام تحویل غساله دادیم.

نگهبان کارخانه زنگ همراهم را آواداد خبرداد ...خروس بسیار زیبای ما را ربوده است گفتم آن چه را دیده برای کسی بازگو نکند.

باطاهره خانم برادرزاده ام تماس گرفتم گفت:برای تفریح به کلاردشت رفته اند.

با هادی و همسرش که در مشهد می باشند تماس تلفنی داشتم.

سه شنیه 11 فروردین

امروز از بامداد گوشمان به طرف صدای جارچی بود تا از ما برای خاکسپاری مرحوم مجتبی ذاکری دعوت کند پیاده روی امروز به همین دلیل نادیده گرفته شد.

ساعت 8:30دقیقه برای عرض تسلیت به بازماندگان مرحوم  رفتم به هیأت حسینی، قرآن خواندم و جمع شرکت کننده به ویژه با آمده ها از دور و نزدیک احوالپرسی کردم  ساعتی بعد ازمردم خواسته شد برای تدفین مرحوم حضور به هم رسانند جمعیت قابل ملاحظه ای حاضرشدند به محل سردخانه رفتیم و جنازه را تحویل گرفتیم و به دراتاق مقابل گذاشتیم تا محارم مرحوم آخرین وداع را با او کرده باشند سپس به حرم امام زاده بردیم و در بیرون حرم نماز میت را عموزاده ی مرحوم بر پیکر بی جان وی خواند جناب حجت الاسلام پس از نماز سخنان کوتاهی ایراد فرمودند سپس میکروفن را به بنده دادند من نیز چند کلمه ای سخن گفتم که چون حاج آقا جان کلام را استادانه فرمودند گفته های من تکراری به نظر می رسید مراسم دفن که انجام شد همگی به روستا برگشتیم  رفته رفته مؤذن اذان گفت و برای خواندن نماز جماعت به امامتِ جناب حجت الاسلام ذاکری به مسجد رفتیم پافشاری برخی از بازماندگان برای صرف ناهار نتیجه نداد و به خانه آمدم.

 نماز مغرب و عشا را هم در مسجد خواندم پس از نماز اعلام شد به مناسبت درگذشت مرحوم ذاکری ساعت21:30دقیقه در هیئت روضه خوانی برگزار می شود من و داوود درخانه شام خوردیم و راهی شدیم حجت الاسلام 5 دقیقه زودتر از وقت اعلام شده منبر رفته بودن از این رو به محض ورودمان با رعایت ادب سخنرانی شان را قطع کردند و پوزش خواستند تا درسی برای امثال بنده باشد.

نگهبان کارخانه تماس گرفت و به اصطلاح التماس دعاداشت.

باهادی که درمشهد هستند تماس گرفتم ان شاءالله فردا در بهمن آباد خواهند بود.

چهارشنبه 12 فروردین

پیاده روی امروز مان با آقا داوود گرچه از بُعد مسافت تفاوت چندانی نداشت ولی مسیری که انتخاب کردیم جاذبه بهتری داشت از حاشیه ی کاریز رفتیم و رفتیم تا ابتدای جاده اصلی رفت و برگشت مان 80 دقیقه بطول انجامید.

پس از نوش جان کردن صبحانه به هیئت رفتم و دگر بار برای مرحوم مجتبی فاتحه خواندم و نیم ساعتی را با جناب شیخ رضا ذاکری گفتگو صورت گرفت در همان جا بودم که مؤذن بانگ برداشت و گفت:بشتابیم بسوی نماز.

نماز ظهر و عصر را با جماعت خواندیم و برای صرف ناهار در خانه و یا هیئت دو دل بودم سرانجام با آقا داوود بنا را برماندن گذاشتیم به اصرار آقا محسن(فرزند مرحوم) بقول خودش در مکانی جا گرفتیم که علما نشسته بودند با آقایان معمم خوش و بشی کردیم و به فاصله ی اندک غذا آورده شد و نوش جان کردیم.

خواستم تا زمان باقی است برای استراحت کردن به خانه بروم ولی همولایتی ها گپ می زدند و بهتر است بگویم مانع شدند.

ساعت 16صلوات گویان برسرمزار مرحوم مجتب ذاکری حاضرشدیم ابتدا حجج اسلام آقایان حاج آقا ذاکری و سپس شیخ محمدآقا سخنرانی کردند و در پایان اکبر آقا به مرثیه خوانی پرداخت پساز مراسم برسرمزار مرحوم پدر و مادرم و دیگر درگذشتگان حضور یافتم و فاتحه خواندم.

 5 شنبه 13 فروردین 

برای امروز که سیزده بدر بود هیچ برنامه ای برای بیرون رفتن دربین نبود به خصوص که اخوی و همسرشان به علت کهولت سن و بیماری ماندن را بر بیرون رفتن ترجیح می دادند ولی من مانند همیشه پیاده روی خوبی داشتم ابتدا به روستای سویز رفتم یکراست رفتم به مدرسه ی امیرکبیر اما افسوس که هیچ اثری از تابلوی قدیمی و کلاس های درس وجود نداشت نمی دانم شاید هم با تغییر کاربری تبدیل به مسجد شده بود! به طرف مغازه مرحوم حسن شریف رفتم و سری به مغازه حسن آقا(حسن زال)زدم حسن آقا گویا بیمارشده بود نتوانست جوابم را بدهد دکان قدیمی اش هم دیگر دکان نبود خوشبختانه آثار قدیمی و درو دیوارهای گلی روستا به همان شکل باقی مانده از همانجا راهی کاهک شده تا ورزش را کامل انجام داده باشم دربازگشت خبردادند همسر حسن علی از دنیا رفته و جنازه را از تهران به روستا خواهند آورد.

نماز ظهر و عصر را درمسجد خواندم وقت ناهار شد حسین آقا و آقا داوود برایمان جوجه کباب درست کرده بودند همگی خوردیم و تشکر کردیم.عصر که شد همگی راهی مزار شدیم تا مانند هرشب جمعه برای درگذشتگانمان فاتحه بخوانیم در آن جا علاوه بر زیارت اهل قبوردیدن دوستان و هملایتی ها قوت قلب است.

خبر رسید جنازه مرحومه را از تهران آورده اند خودمان را به بالای جاده رساندیم نیم ساعتی که گذشت آمبولانس سررسید جنازه را تحویل گرفتم و تا خانه ی مرحومه و سپس تا گورستان بردوش کشیدیم فرزندانش به علت در پیش بودن و تاریکی شب تمایلی به دفن شبانه نداشتند ولی پافشاری ها جواب داد و میت را دفن کردیم.

نماز مغرب و عشا را به امامت حجت الاسلام شیخ محمد آقا در هیئت خواندیم برای خواندن دعانماندم و به خانه آمدم.

با حامد تماس گرفتم گفت:هنوز خریدچندانی نکرده است.

جمعه 14 فروردین

ساعت 5:15 دقیقه بامداد برای ستایش و نیایش از رختخواب برخاستم به فاصله ی اندک آقا داوود نیز برخاست و نماز خواند ایشان پیشنهاد خرید نان از مزینان را کردند با موافقت من جاده رفتن تا مزینان را درنوردیدیم نانوایی اول بسیار شلوغ بود و دومی چون دست تنها بود نمی توانست جوابگوی آن همه باشد سرانجام داوود با یکی از همولایتی ها به داورزن رفتند من هم پس از خرید از مغازه ی یکی از دوستان به بهمن آباد برگشتم.

دست خواهرم درد نکند که از عصمت خانم خواست برایمان نان محلی بپزد جای شما خالی آن نان خوردن داشت.

برای عرض تسلیت به بازماندگان همسر حسن علی به هیئت رفتم.

ناهار اشکنه ی ویژه ای خوردیم که جای شما خال بود.

به مازیار حکیمی که گفته بود تماس بگیرم زنگ زدم.با خانم متولی درباره چگونگی آغاز به کار کارخانه گفتگو کردیم.

با حامد تماس گرفتم گفت از تهران خارج شده و نزدیک سمنان می باشد.

خروج از بهمن آباد – ورود به مشهد مقدس

شنبه 15 فروردین و سفر به مشهد مقدس

امروز قبل از حرکت به صحرا رفتم و از سرسبزی و طراوت صبحگاهی لذت بردم.

آقا داوود ما را به کاهک رساند و از آن جا همراه با حاج خانم راهی مشهد شدیم دربین راه چندین بار با خانم مقدم تماس گرفتم کارگران با توجه به اولین روز کاری مدام با من تماس می گرفتندبه خیلی از آن ها نمی توانستم پاسخ بدهم و حتی ناگزیر به خاموش کردن گوسی ام شدم.

خدا را شکر ساعت 14 به سلامتی وارد مشهد شدیم به پیشنهاد من سیرابی نوش جان شد و به استراحت پرداختیم.

1 شنبه 16 فروردین درمشهد

امداد وقتی برای ستایش و نیایش از رختخواب برخاستم نخست حمام کردم و قابلمه بدست خودم را به حلیم فروشی رساندم خوشبختانه با دست پر بازگشت.

پس از نوش جان کردن ناشتا تا پیاده به حرم مطهررفتم دور و بر آقا خلوت بود با یان وجود بالاسر آقا جا برای خواندن نماز نبود پس از زیارت راه رفته پیاده بازگشتم.

خواهرم تماس گرفت و دوباره از من خواست به بهمن آباد سفرکنم ولی قول قطعی ندادم.

باهادی علاوه بر پیامک تلفنی صحبت کردم از جمله آدرس کانال کش را خواستم تا برای رفع اشکال کانال کشی اش رقدام کند.

2شنبه 17 فروردین

بامداد آرام ترک رختخواب کردم و پیاده به حرم رفتم دربازگشت به حلیم فروشی رفتم گفت:مقدار کمتری حلیم مانده گفتم:به کمتر قناعت می کنیم.

باجناق و خواهرخانم زنگ تلفن مان را به صدا درآوردند از ما خواستند زودتر برای صرف ناهار در خانه شان حاضر شویم ساعت 13 رفتیم به مهمانی تا ساعت 15 درخدمتشان بودیم و شاید هم درخدمت مان بودندبه خانه که برگشتیم بخت بامایار نبود و هرچه تلاش کردیم زبانه ی در اتاق باز نشد کلید ساز آمد و بازکرد و سپس به تعمیر قفل اقدام شد روی همرفته کار بازگشایی و تعمیر 3 ساعت بطول انجامید خستگی این کار در تن و جانم تا ساعت ها مانده بود.

من و حاج خانم با وجود خستگی به حرم رفتیم ورودمان به صحن امام مصادف شد با اقامه ی نماز جماعت مغرب و عشاء خوشبختانه به موقع رسیدیم.

3 شنبه 18فروردین

گرچه دیر به حلیم فروشی رفتم ولی بادست پر برگشتم

من به قصد رفتن به حرم از خانه خارج شدم ولی تلفن های پی درپی کارگران از شمال وقت را برمن تنگ کرد خانم متولی درباره امور حسابداری و چگونگی ارسال مدارک به تهران با من تماس گرفت و زمان از دستم رفت.

خروج از مشهد

سرانجام با بی میلی برای رفتن به تهران خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم ساعت 20 گذشته بود که اتوبوس از پایانه مسافربری بیرون رفت حمید را درجریان خروجم از مشهد قرار دادم تا کلید خانه اش را درمکانی جاسازی کند در غیر این صورت سرگردان می شدم.

4شنبه 19 فروردین ورود به تهران

ساعت 9 بامداد گذشته بود که واردخانه شدم صبحانه نان بربری مرغوب و سمنو خوردم کمی سرم سنگین بود که خوب شد.

پایان سفرنامه


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

چشمان زیبایت را یارای دیدن نیست نمی خواهم درباره ات سروده ای غم انگیز بسرایم اما در قاب نگاه و عمق چشمانت می شود غمی فراخ را یافت که می دانم با صبوری آن را تحمل می کنی در قصه های کودکانه برایت گفته بودند:در آسمان بزرگ، هرکس ستاره ای دارد من به دنبال ستاره ای که تو دنبالش بودی تمام شب را چشم چرخاندم اما گمشده ات را نیافتم.

رهگذران، بی پروا از کنارت می گذرند و تو  همه را از  جلو چشمانت به انتظار،عبور می دهی که شاید پای افزاری (کفش)برای پینه دوزی و روغن مالیِ، روی زانوان کم توانت گذاشته شود،تو  نیز با پذیرفتنِ این که سهمِ زندگی ات همین بوده برای معاش و جلبِ رضایتِ مالکِ پای افزار، آن را درخشان کرده و به دستمزدی ناچیز تن می دهی و قناعت می کنی تا زندگی کرده باشی!،خواهرت نیز در رهگذری دیگر دسته گلی در دست به سرنشینان خودروها چشم می دوزد تا شاید کسی از روی ترحم صدایش کند:هی هی دختر گل فروش گلها، شاخه ای چند؟ و دختر گل فروش تا بخود می جنبد و قیمت را بریده بریده می خواهد در میان بوق های ممتد به گوش خریدار برساند می بیند چراغ سبز شده و خودرو رفت و بازهم دختر گل فروش نومیدانه با دسته گل های بردست مانده رفتن شان را تماشا می کند در این میان دخترک های هم سن و سال دختر گل فروش کودکانه نگاهش می کنند و بر رویش لبخند می زنندآن ها گروه گروه می روند تا به خرید عیدشان برسند از عید گفتیم و از راه رسیدن سال نو،نوروز از راه می رسد ولی بسیاری از همین کودکان، با غم نانِ نداشته روزگار می گذرانندانباشته شدنِ ثروت های کلان در دستِ بخشی از انسان های بی درد و از سویی تهی بودنِ سفره هایی از قوت لایموت، قصه ی غم انگیز و تکراری همیشگی جامعه ی ماست به راستی تفاوت تو پسرک خوشرو و خوشگو  که از نخوردن رنگ برچهره نداری با آن که از پرخوری مدام درپی کم کردنِ وزن خود است چیست؟نان سفره ی تو را که ربود؟چه کسی سدی شد تا تو مدرسه و درس را برای همیشه ترک کنی؟چه کسی گفته تو باید این باشی و او آن؟اما روی سخنم با تو دختر گل فروش و پسر پینه دوز است؛دنیا همیشه به کامِ آن هایی که تو را ریشخند می کنند نبوده و نخواهد بود چرخ روزگار، مدام می چرخد اما اگر امروز بر مرادِ او می چرخد فردا برمراد تو خواهد  چرخید ،از کجا معلوم که ثروت های انباشته شده ثروتمندانی که دایم اندوخته هایشان را شماره می کنند مخلوط به حرام نباشد؟ولی من و تو می دانیم؛ سفره ی تو تکه نان صداقتی دارد که عرشیان به آن می بالند بگذار فرشیان چون کرم، به داشته های ظاهری شان دلخوش باشند ما این را از امام اول مان حضرت علی (ع) شنیده ایم که فرمود:اى مردم! هیچ یک از فرزندان آدم برده یا کنیز به دنیانیامده است، مردمان همه آزادند.

روی سخنِ مولا به تو پسر پینه دوز و دختر گل فروش است باور داشته باش؛

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نـــــــرفت

دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
قرار نبود برای گذرانِ زندگی دست به دزدی های پیدا و نا پیدا بزنیم،

قرار نبود برای گذرکردن از سختی ها از برگ دروغ استفاده کنیم،

قرار نبوددر امر خواستگاری این همه غیرصادق باشیم،

قرار نیود ترازوهایمان به ضرر خریدار نا میزان باشند،

قرارنبود در آغاز زندگی به طلاق فکر کنیم،

قرار نبود در زندگی زناشویی به یکدیگر خیانت کنیم،

قرار نبود این همه نسبت به تربیت فرزندانمان بی توجه باشیم،

قرار نبود ارزش های دینی و انسانی را زیر پا بگذاریم،

قرار نبود به چشم و همچشمی های بی حاصل دامن بزنیم،

قرار نبود در مزرعه ی شیطان گام برداریم،

قرار نبود خدا را از زندگی مان کنار بگذاریم،

قرار نبود صله ی رحم را فراموش کنیم،

قرار نبود امربه معروف و نهی ار منکر را به سُخره بگیرم،

قرار نبود از پند و موعظه بیزاری جوییم،

قرار نبود حرمت بزرگترها را بشکنیم،

قرار نبودجایگاه پدر و مادرها تنزل یابد،

قرار نبود قرار و مدارهای خیابانی مِلاکِ انتخاب و ازدواج فرزندانمان قرار گیرد،

قرار نبود به خاطر هیچ و پوچ  و لجاجت های بیجا به طلاق بیندیشیم،

قرار نبودهرچه بیشتر می خوانیم کمتر بدانیم،

قرار نبود کم کار و پرخور و  پر توقع باشیم،

قرار نبود در هر مراسمی این همه اسراف کنیم،

قرار نبود وسایل وارداتی و امروزی جای گفتگوهای چهره به چهره و رو در رو را بگیرد،

قرار نبود پدر و مادرمان را درخانه ی  سالمندان به حال خود رهاکنیم،

قرار نبود این همه قهر و کینه با نزدیکانمان داشته باشیم،

قرار نبود ربا دهی و رباخوری در جامعه رواج پیدا کند،

قرار نبود برای خوشامدگویی تجدد، سنت های پسندیده را نادیده بگیریم،

قرار نبود وسایل و ابزار جدید جای خالی پدر و مادر و بزرگِ خانواده را پر کنند،

 قرار نبود دنیایمان را آباد و آخرتمان را خراب کنیم،

قرار نبود در ظاهر خداپرست ولی در باطن جاه پرست باشیم،

قرار نبود با تن دادن به زر و تزویر و ریا انسانیت مان را نادیده بگیرمِ

قرار نبود کرامت و حرمت انسان ها را از یاد ببریم،

قرار نبود برای رنگین کردنِ سفره خودمان،سفره دیگران را خالی کنیم،

قرار نبود حرام خدا را حرام و حلال خدا را حلال ندانیم،

قرار نبود همسر شرعی و قانونی خود را به بهانه ی عدم پرداخت مهریه روانه زندان کنیم،

قرار نبود ازدواج های سخت را جایگزین و جانشین ازدواج های سهل شود،

قرار نبود بین عمو و عمه و خاله و دایی و برادر و خواهر و حتی والدین و فرزندان این همه جدایی و فاصله ایجادشود،

قرا نبود نسبت به زندگی و خورد و خوابِ همنوعان خود بی  تفاوت باشیم،

قرار نبود فرزندانی که خود بزرگشان کرده ایم به هر دلیل ما را حقیر و کوچکمان پندارند،

قرار نبود برای بدست آوردن آسایش، آرامش مان را قربانی کنیم،

قرار نبود در ظاهر با خدا و درباطن با شیطان همراه شویم،

قرار نبود....و خیلی چیزهای دیگری وجود دارد که قرار نبود ولی در جامعه اتفاق می افتد،راستی چه شد و چرا چنین شدیم؟


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

شکی نیست که پروردگار عالم،رحمان است و رحیم،از این رو همه ی موجودات از نعمت های او برخوردارند و تسبیح گوی ذات مقدس اویند بندگانش نیز،هرکدام  از رحمت و عدالت او بهره مند و از سفره ی گسترده و رحمتش برخوردار می شوند،خدایا! از آن جا که تو خالقی و ما مخلوق و بیشتر و بهتر از خودمان به مصلحت مان واقفی، داده ها و نداده هایت را عین عدل می دانیم و از تو تشکر می کنیم!اما به نظر می رسد در میان این همه،یکی از نعمت ها برای ما آدمیان،ازاهمیت خاصی بر خوردار است تا جایی که هر کس به نوعی ادعا می کند خداوند با بخشش بیشترِ این نعمت، به او عنایت ویژه ای داشته است و با این نگاه،جایگاه خود را برتر از نزدیکترین خود می داند و دچار حس خودبرتری می شود لذا اگر کسی خدای نکرده این داشته اش را ناچیز پندارد وی از او بیزاری جسته و دیوانه اش می خوانداین حس و خصلت را از دوران کودکی و شاید هم پیش از تولد در وجودمان نهادینه کردند و شوربختانه تا آخر عمر با ما همراه است!از گوهر گران بهای عقل می برایتان می گویم چیزی که همه مدعی بیشتر داشتنش هستند و با این تصور که بیش از دیگران می دانند همه را نادان تلقی می کنند! این ادعا را حتی دیوانگان هم دارند! در همین جا خاطره ای در ذهنم زنده شد که گفتنش خالی از لطف نیست... 28 سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستان، که اهل سرکشی از بیمارستان و دیدار از بیمارانِ خاص بود  برای عیادت از بیماران روانی به یکی از تیمارستان های مشهد رفتیم آن روز بیماران در فضای باز قدم می زدند با خیلی از آن ها احوالپرسی کردیم تا این که یکی از آن ها با خوشرویی پرسش هایم را پاسخ داد وی از فراز و نشیب زندگی  و چگونگی بیماری اش گفت و درد دل کرد. در پایان انگشتش را به طرف درمانگاه نشانه رفت و گفت: مرا از دست این دیوانه ها (پزشکان) نجات دهید؛ این ها هیچی نمی فهمند! یک ماه بعد به تیمارستان سپیده ی انقلاب رفتیم در آن جا افراد تحصیل کرده از معلم ساده گرفته تا استاد دانشگاه و... فراوان بودند. با تعدادی از آن ها گفت و گوی دو نفره و سه نفره داشتم. در طولِ گفت و گو هیچ اثری از بیماری در رفتار و گفتارشان مشهود نبود. سالم بودند و تندرست؛ آن ها نیز مدعی بودند کسانی آن ها را به آن جا آورده اند که عقل نداشته اند! آن ها همه را جز خودشان دیوانه می پنداشتند. همین آقایان و خانم های بیمار که به ظاهر آرام و خوش سخن بودند هرکدام به نوعی سابقه ی خطرناکی داشتند در چنین حالتی خانواده ها با تحمل حرف دیگران،آن هم پس از سال ها صبوری، ناگزیر به بستری شدن بیمارشان تن داده بودند. به یاد دارم یک خانم جوان که دیگران را دیوانه خطاب می کرد، قصد کشتن فرزندش را داشته و همسایه ها کارد را از روی گلوی فرزند 5 ساله اش دور می کنند! خواستم به این نکته برسم که عقل چیست و عاقل کدام است. نمی خواهم باز هم از عقل و تعریف آن بنویسم که دکارت و افلاطون و اسپینواز که به عقل گرا شهرت دارند اشاره و یا به اهمیت عقل نزد فقها و مذاهب (شیعه و معتزله و اهل سنت و...) ورود کنم بلکه می خواهم این پرسش را مطرح کنم که عاقل کیست و کم عقل و بی عقل به چه کسی اطلاق می شود و چه مرجعی در این میان می تواند به عنوان داور بین این ها تفکیک قائل شود و نظر بدهد و یا کدام آدم عاقلی یافت می شود که کم خردی خودش را بپذیرد؟ گویا این عقل بجای آن که گره گشا باشد برای صاحبش ایجاد گرفتاری و درد سر سازی هم می کند؟اینطور نیست؟آها شما به خوب نکته ای اشاره کردی که خطر عقل ناقص بیشتر از آن چیزی است که تصور می کنیم!

فرمودید هرچیز کمش خوب است الا عقل،

فرمودید؛ادعای داشتن عقل به تنهایی کافی نیست و راه بدست آوردنِ عقل نیز علم آموزی است آن هم نه  علمی،

کسی گفت:چون عقل ویژه انسان است پس باید درپی انسان، باشیم ولی حضرت مولوی با این شعر کار را تمام کرد:

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما / گفت آنک یافت مـــــــی‌نشود آنم آرزوست

ملاحظه فرمودید؟ در دنیایی که عقل از سر و روی همه می بارد قبولِ کم خردی و یا پیدا کردنِ یک آدم کم عقل بسیار سخت می نماید! پس جای بسی خوشحالی است که هیچکس بی عقل و کم خرد نیست!

باید پذیرفت، در روزگاری که همه خود را عاقل و یا عقل کل می دانند، مشاوره جایگاهی ندارد،جامعه ای هم که مشورت و عقلا  و خردمندان جایی نداشته باشند بی خردان ترکتازی خواهند کرد،با حضور بی خردان و بی ادبان،رفته رفته مرگ انسانیت فرا می رسدو...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

خواستم پیرامون وفاداری و برتری انسان نسبت به حیوانات  چیزی بنویسم ولی اندیشه ی ناچیز من جواب نداد و نوشتنم نیامد،دیدن عکس حیوانی چون شتر مرا به دنیای بی وفایی انسان ها بردکه حتی پس از مرگ شان نیز نمود بیشتری پیدا می کند شما رو به خدا ببینید امروزه چگونه با عجله مراسم درگذشتگانمان را به بهانه های مختلف کوتاه برگزار می کنیم و چه زود مرده ها در بود و نبودشان به دست فراموشی سپرده می شوند،همانطور که می دانیدواحدِ نفر برای انسان و شتر بکار برده می شود ولی از آن جا که دور از جون و بلانسبت، ما به عنوانِ اشرف مخلوقات به اصطلاح دارای عقل هستیم و حیوانات از بلای داشتنِ عقل ناقص بدور هستند! حق این بود که در خلق و خو و رفتارمان همیشه چند گام از حیوانات حتی از حیوانی چون سگ جلوتر بودیم،همین حیوانی که نزد ما آدمیان،جایگاه بسیار پستی دارد به خادمِ خودش وفادار بوده و به اصطلاح نمک نشناس نیست،شما دقت کنید در قرآن ازسگِ با وفای اصحاب کهف چگونه یاد می شود؟در این جا قصد بیان و تأکید روایاتی را نداریم که می گوید:حیواناتی چون اسب های عرصه ی جنگ هایی که برای اعتلای اسلام بود و حمار بلعم باعور و ،سگ اصحاب کهف وارد بهشت می شوند گرچه ازحکایتِ به بهشت رفتن حیوانات هم این درس را می توان گرفت، که چطور یک حیوان می تواند بهشتی باشد در حالی که بسیاری از انسان ها به دلیل رفتار خود،عاقبتی بهتر از دوزخ در انتظارشان نیست؟بحث اصلی ما ناشکری و کج رفتاری انسان امروز است که با حذفِ خدا از زندگی خود و جایگزین کردن خدایان دیگر می شود: أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ شده(آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه‏ترند [آرى] آنها همان غافل‏ماندگانند)،درصورتی که انتظار فرشتگان از جانشین خدا در زمین این بود که برعهد خود وفا کند و دست به خونریزی و جنایت نزند و در مقام مقایسه، باعرشیان قیاس شود نه با فرشیان و  حیوانی چون سگ!آن هم نه سگِ اصحاب کهف،بلکه همین سگ های امروزی و آپارتمانی!!!درخبرها آمده بود: وقتی باسکار شری(Bhaskar Shri)، نوجوان هندی در یک تصادف در گذشت، سگ باوفای او «تامی» تا دو هفته نتوانست قبر وی را ترک کند. باسکار یک کارگر ساختمان بود که سگ ها را بی نهایت دوست داشت. او نگهداری تامی را از پنج سال پیش آغاز کرد و هر دو، به سرعت به هم وابسته شدند. زمانیکه باسکار قربانی یک تصادف فجیع در جاده شد قلب تامی شکست و به مدت 15 روز در کنار قبر او ماند و گریه و زاری کرد.

 صلاح کار کجا و من خراب کجا/ ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا؟ دلم به حال خودم  به عنوان انسان(نتوانستم خلیفة الله را به آن اضافه کنم)سوخت دلم به حال انسانیتی سوخت که در گرداب جهل خویش گرفتار شده و  نمی داند که نمی داند با این نوع تفکر به قول مرحوم مشیری:هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد  روا /آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند.

 و اما در باره شتری که عکس آن را در زیر مشاهده می کنید:

به گزارش رهیاب نیوز:صاحب  این شتر که علی النعنع نام داشت، روز سه شنبه گذشته درگذشت و در روستای  الدبیس از توابع شهرستان "السدة" در استان "إب" دفن شد اما شتر وی که در  امور کشاورزی کمک‌کار صاحبش بود با فوت او دچار افسردگی شده و از خوردن و  آشامیدن خودداری می‌کند.عبدالکریم الدبیس از اهالی این روستا می‌گوید: شتر تمام شبانه‌روز را در  کنار قبر آن مرحوم می‌گذراند و گاهی خاک قبر را می‌بوید و گاه خود را به آن  می‌مالد و کنار قبر می‌نشیند؛ ساکنان روستا هم هرچه برای او غذا و آب  می‌برند چیزی جز مقدار اندکی نمی خورد.

                               


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم دی ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

رسول خدا(ص) فرمودند:همه مردم (غير اهل تقوا) در روز قيامت،برهنه محشور ميشوند و خداي تعالي ده گروه از امت من را در روز قيامت از صفوف مسلمانان جدا مي کند و قيافه هايشان را تغيير مي دهند که از آن میان،سخن چينان  به شکل ميمون و حرام خواران به شکل خوک در مي آيند.

مدتی است این پرسش فکر و ذهنم را به خود مشغول ساخته که به راستی ما آدمیان بیشتر به کدام یک از حیوانات، شباهتِ رفتاری نزدیکتری داریم به عبارتی آیا حیوان ها هم مانند ما آدمیان به همنوعشان نا مهربانی و یا جفا می کنند؟

آیاحیوان ها،هم مانند ما تهمت زدن و دروغ گفتن را عادی می دانند؟

آیا حیوان ها هم مانند ما آدمیان  چک بی محل می کشند و به پیمان های خود وفا نمی کنند و عهد شکن هستند؟   

 آیا حیوانات هم مثل ما آدمیان به ناحق شهادت می دهند؟

آیا در میان حیوانات هم  قسی القلب و کینه جو و فتنه گر وجود دارد؟

ما آدمیان دارای انواع بمب های آتش زا و مخرب هستیم که در جنگ ها بر سر زنان و کودکانِ طرف مقابل فرو می ریزیم سپس از صحنه های هولناک و اجساد تکه تکه شده عکس می گیریم  و با افتخار آن ها را نمایش می دهیم تا علاوه بر خود،آیندگان نیز آن را مشاهده کنندآیا حیوانات نیز چنین کارهایی می کنند؟

آیا حیوان ها هم  سیاستمدارانی دارند که هر از چند گاهی به جان هم بیفتند و برای بیرون کردنِ رقیب آبروی یکدیگر را ببرند؟

آیادر میان حیوان ها،حیوان های نان به نرخ روز خور هم یافت می شود؟

آیا در میان حیوان ها همچون آدمیان چشم و همچشمی وجود دارد؟

آیا حیوان ها هم مثل ما آدمیان دست به احتکار و گران فروشی می زنند؟

آیا حیوان ها نیز مجلس شورا دارند که در آن جا قانونی وضع کنند که خودشان به آن عمل نکنند ولی انتظار عمل از جانب توده را داشته باشند؟

آیا حیوانات هم مانند ما اینترنت و وایبر و انواع وسیله ی اطلاع رسانی دارند و همچون ما آدمیان،بدون رعایت سن و سالِ کاربرانشان،عکس های مبتذل و سخن های ناروا و شایعات و تهمت های ویرانگر را نمایش می دهند؟

آیا حیوان ها هم از ماهواره استفاده می کنند و مانند بسیاری از آدمیان،خانواده ها بدون رعایت و ملاحظه ی دختر و پسر جوانشان به تماشای زشتی ها می نشینند؟ 

آیا حیوان ها هم مانند ما آدمیان برای فرار از حق،به ناحق قسمِ دروغ می خورند؟ 

 آیا حیوان ها هم مانند ما آدمیان به زندگی پنهان و خصوصی یکدیگر سَرک می کشند؟  

آیا حیوان ها هم مانند ما آدمیان سخن چینی و عیبجویی می کنند؟ 

 آیا حیوان ها مانند بسیاری از آدمیان عقل ندارند؟(اکثرهم لا یعقلون) 

آیا ما از حیوان ها حیوان تریم یا حیوانات از انسان ها انسان ترند؟ 

کسی پرسیده بود:آیا به راستی حیوانات نفهم و بی عقل هستند؟ اگر عقل ندارند و بر اساس غریزه کار می کنند پس داستان راستانِ هدهد و مورچه و سلیمان علیه السلام که در قرآن آمده چیست ؟ جریان آهو با امام رضا و شتری که پناه آورده به امام رضا(ع) و اسب امام حسین  و خلاصه ....

دیگری گفت:شما در باره ی شواهد قرآنى قرآن مجيد که از حيوانات زيادى مانند: زنبور عسل، ماهى، هدهد، مورچه، سگ اصحاب كهف، چهارپايان، پرندگان و... نام برده است چه نظری دارید.این نیز قابل قبول است که قرآن درباره هيچ يك از حيوانات به عقل داشتن و «تعقل» آنان اشاره اى ندارد اما در برخى آيات شواهدى بر نوعى فهم و شعور در حيوانات وجود دارد مانند:داستان فرار مورچگان از برابر لشكر سليمان و داستان هدهد و آوردن خبر براى سليمان.

 براستی از کجا معلوم، همانگونه که ما حیوانات را فاقدِ عقل می دانیم آن ها نیز ما آدمیان را بی عقل  و فاقد شعور نپندارند؟و از تعبیرِاکثرالناس لایعلمون و تعبیرِ اکثرهم لا یعقلون و اکثرهم یسمعون او یعقلون و...استفاده کنند؟

در پایان؛ آن چه را تحتِ عنوان شباهت رفتاری ما و حیوانات خواندید نه ادیبانه بود و نه محققانه بلکه می خواستم ساده و روان،بُعد حیوانی انسان را با شباهت های مشترکِ اخلاقی که بین مان وجود دارد را بازگو کنم. مرز بین حیوانیت(کارهای مشترک ما و حیوان ها مانند خشم و غضب و شهوت و...) و معنویت(همه ی کارهایی که تنها انسان انجام می دهد و حیوانات قادر به انجامش نیستند) هم به رفتار ما بستگی دارد از طرفی،هرکس می تواند با نقد عملکرد و رفتار انسانی خویش،میزان عقل و شعور خود را محک و حیوانیتِ خودش را اندازه کند بقول مرحوم فلسفی انسان می تواند تا خدا بالا رود و یا از حیوان پست تر.


نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

انسانِ امروز با بی تفاوتی، رویدادهای پیرامونش را تماشا می کند و بی هیچ واکنشی از آن عبور می کند او در صحنه ها ی تصادف،دعواهای خیابانی،اعدام ها و در هر معرکه ای به عنوان تماشاگرحضور فعال دارد با این نگاه،مرگِ تدریجی انس و الفت و مهر ورزی انسان ها را می بیند و خم به ابرو نمی آورد دور شدنِ دل ها را که می بینیم گویی غم و غصه ها بردلمان خیمه می زنند از این رو خاطراتِ روزهای رفته  و آن همه جوانمردی و خوبی های نسل قدیم را برای فرندانمان روایت می کنیم تا شاید از این همه درهای بسته شده یکی گشوده شود ولی در این بین آن چه نایاب می نماید گوش شنوای جوان امروز است که به قول امروزی ها می خواهد با دور زدنِ همه چیز راه چند ساله را یک شبِ طی کند او که در گردابِ  انبوهِ اطلاعات خواسته و ناخواسته گرفتار شده در بی خبری بسر می برد! از این رو ناتوان از شنیدنِ حرف حق و دیدنِ حقیقت است فاصله افتادنِ نسل جدید و قدیم موجب شد قرابت و فامیل بودن و احترام و صله ی رحم به دست فراموشی سپرده شود احوالپرسی عمه و خاله و عمو و زاده ها پیشکش،دیدنِ پدر و مادرمان را هم با زدنِ تک زنگ و با یک تلفن ناقابل به اصطلاح انجام وظیفه می کنیم.براستی کی کجاست؟مثل این که همه چیز جابجا شده نمی خواهم برگردم به ارزش ها و ضد ارزش ها که آن هم جای بحث دارد و موضوع مستقلی را می طلبد می خواهم از چارچوب خانواده بگویم که گویی دگر چهار چوب نیست!از سازهایی بگویم که هر کس برای خودش می نوازد مثل همین موسیقی های وارداتی که چون نمی فهمیم صدای وسیله ی صوتی مان را بلند و بلندتر می کنیم وقتی هم با هم همکلام می شویم بدون رعایت سن و سال طرف مقابل، با فریاد کشیدن می خواهیم نظرمان را به او بفهمانیم،همه ی این ها از فاصله ای است که بین این دو نسل به وجود آمده،از نشنیدن و حتی نفهمیدن صدای یکدیگر،ازبیگانگی نسبت به هم و این که از خودمان نیز دور شده ایم،ما هرکدام با دست خودمان و برای خودمان زندان ساخته ایم ماگرفتار زندان خویشیم دوری و بیگانگی از خود همه ی ما را به نوعی گرفتار کرده است هر روز مواجه می شویم با تکنولوژی جدیدی که بار خاطرمان می شود،با ورودِ هرنو آوری،آداب رسوم مان نیز کهنه می شوند این روزها نگاهِ چشم در چشم و قصه گویی و گفتن داستانِ اسطوره ها جایشان را به بازیهای رایانه ای و فیلم های بی محتوا و بی خاصیت و حتی ضد ارزشی داده اند.دستگاه های اطلاعاتی و خبرده،فکر کردن و خلاقیت را از جوان امروز گرفته،در شب نشینی و مجالس عمومی بجای گفتگو و گوش دادن به صحبت های همدیگر،سرگرم خواندن و دیدن داده های وایبر و...هستیم بدتر این که برای دور نماندن از قافله ی تجّدد و شرکت در مراسمِ چشم و همچشمی و خودنمایی به این و آن ،همین وسایل به اصطلاح سرگرم کننده ی تخریبی را برای فرزندانِ خردسالمان هم تهیه می کنیم با این وجود از آن ها انتظار داریم دختران و پسران عفیف و سالمی هم باشند! با توجه به آن چه گفته شد شاید این پرسش مطرح شود که راه برون رفت کدام است؟و به عبارتی چه باید کرد؟آیا پند و موعظه کاربرد خودش را از دست داده و نصیحت کردن،آب در هاون کوبیدن است؟به نظر می رسد جوان امروز خودش را بی نیاز از نصیحت بزرگترها و ریش سفیدانی می داند که تبلت و وایبر و اینترنت و...نمی دانند اینطور نیست؟چه کسی باید به جوانِ امروز که دارای مدرکِ تحصیلی هم هست تفهیم کند:داشتن یک سری اطلاعاتی که  در رشد و کمال انسان تأثیر گذار نباشد در گروه دانش قرار نمی گیرد زیرا  دانش، حاصل فعاليت بشر است که یا از راه تفکر و یا از راه خِرَد جمعی بدست می آید البته  برای کسب دانشِ مفید راه های دیگری هم وجود دارد که جای پرداختنِ به آن ها نیست ولی تحصیل علم و دانشی که نتواند انسان را به حقیقت نزدیک کند و حتی از خود دور و بیگانه اش کندنمی تواند علم نافع باشد. از این ها گذشته درد آور است وقتی می بینیم مفاهیمی چون زیبایی،فضیلت،کمال،سعادت،ادب و بی ادبی وارونه تعریف می شوندحرف رایج امروز این است که هیچ چیز جای خودش نیست این که روند جاری تاکی ادامه خواهد داشت بستگی به یک برنامه ریزی مدوّن دارد بارها در نوشته هایم با اشاره به  دوره های تجدد و مدرن و مدرنیته بر نگاهداشتِ سنت های حسنه نیز تأکید کرده ام زیرا بدیهی است از وقتی سنت هایی مثل همدلی و مهربانی کردن، دید و بازدیدها،ازدواج های ساده و عاری از چشم و همچشمی،رعایت حال بزرگترها، وقف این میراث ماندگار و دهها سنت دیگر از بین ما رفت دلخوشی ها و شادی ها و زندگی و معنای آن هم از بین ما رخت بربست نمونه اش رواج طلاق و بی بند و باری و انواع بیماری های شناخته و ناشناخته را می توان نام برد که انسان امروز با آن دست به گریبان است دوندگی کردن بجای زندگی کردن و مصرف غذاهای زیانبار صنعتی بجای غذاهای طبیعی و تقلید کور کورانه از زندگی غربی در خورد و خوراک و پوشاک و حتی معاشرت کردن،انسان امروز را بی آن که خودش بداند به ناکجا آباد می برد همانطور که گفته شد؛ جوانِ امروز در زیر آوار این همه خبرهای منفی در بی خبری بسر می برد، او ناخواسته در زیر بار نمایشِ این همه عکس و مطالبِ مسموم و مبتذل گرفتا شده و برای رهایی از چنین اعتیادی دست به دامان بدترین نوع اعتیاد یعنی استعمال شیشه و کراک و ...می شود و بازهم ما بی تفاوت، شاهد مرگ جوانانمان هستیم و اگر صحنه گردان نیستیم تماشاگر صحنه های بدتر از این بوده و هستیم و خواهیم بود راستی انتهای جاده ی بی تفاوتی کجاست؟!!! 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

از شما گله مندم پدر و مادرم!

داستان غم انگیز زندگی فعلی من مربوط به خطای پدر و مادرم می شود، چنین بر می آید که مادرم با تحت تأثیر قرار دادنِ پدرم خواسته هایش را به اجابت می رسانده نمی دانم چند وقت زندگی و در کنار هم بودن را تجربه کرده بودندولی می دانم هردو به هم علاقه ی بسیار داشتند افراط در دوست داشتن موجب شدتصمیمی بگیرند که نتیجه آن آوارگی را برایم رقم زد،خداوند به این زوج جوان باغ بزرگی عطا کرده بودکه تا کنون کسی حتی مثل آن را در خواب هم ندیده است تبلور زندگی این دو به  آسایش و آرامش معنی می داد پدر و مادرم بدون کمترین دغدغه ای می خوردند و می آشامیدند و لذت می بردند آب و هوا و انواع میوه های باغ آن ها را از هرگونه گزند و بیماری در امان داشته بود لذا نیازی به دارو و درمان نداشتند این زوج جوان خلقت شان نیز استثنایی بود دوست و دشمن حسرتشان را می خوردند ولی این دو،قدر نعمتِ خدا و موقعیتِ خودشان را ندانستند و دچار غفلت شدند،کاش پدر و مادرم به جای اندیشیدن به لذت بردنِ آنی دور اندیشی می کردند به فکر فرزندان آینده خود بودند اگر چنین بوداکنون من و برادران و خواهرانم در باغ پر از میوه دست در دست هم قدم می زدیم و عاری از هر گونه دغدغه ای لذت می بردیم،نمی دانم چگونه و چه قضاوتی می توان کرد؟ پدر و مادرم فرمان خدا را نادیده گرفتند و تسلیم وسوسه ی شیطان شدند ابلیس که با تزویر به درون بهشت راه یافته بود مادرم را وسوسه کرد و میوه ی ممنوعه ای که خداوند از نزدیک شدن به آن منع شان کرده بود را  به پدرم خوراند آری خوراند اصرار ایشان، پدر زن ذلیل را تحت تأثیر قرار داد و  با نادیده گرفتن قولی که خداوند از آن ها گرفته بود عمل کردند و از آن میوه خوردند مهم نیست نام آنچه میل کردند چه بود بلکه مهم عدم اطاعت از فرمان خدا و تسلیم وسوسه ابلیس شدن بود که به محض خوردن،هردو به کره ی زمین تبعید شدند و طعم آوارگی را چشیدند هبوط کردند تا با دسترنج خودشان ادامه حیات دهند،از آن روز زایش و رویش در زمین شکل گرفت بچه ها به دنیا آمدند و بزرگ شدند رفته رفته بین برادرانم هابیل و قابیل اختلاف و دشمنی درگرفت،در این میان هابیل با ضربه ی قابیل کشته شد.با وجود کینه ها حال و روز من بدتر شد اکنون نیز در شریط بدی هستم گاهی نومید می شوم و با خود می گویم:آیا دوباره دستم به باغی که خداوند، پدر و مادرم را در آن اسکان داده بود خواهد رسید؟ حال من مانده ام و دوندگی های بی حاصل و این همه شیطان هایی که هرلحظه در سر راهم کمین می کنند من هستم و این همه فرزندان قابیل و قابیلیان،کسانی که از خون ریزی ابایی ندارند و هر لحظه از برادران خود را می کشند و به تعداد کشته ها افتخار می کنند من هستم و این همه کینه و عداوت، آری پدر و مادرم از بالا به زیر سقوط کردند و ما فرزندانشان بجای فردوس برین(بهترین و بالاترین و عالی ترین) اکنون در خراب آباد دوره تبعید را می گذرانیم.

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

سفر آغاز یک حرکت است رفتن از سویی به سوی دیگر هجرتی که می تواند به دلخواه باشد  و یا به اجبار،ولی خیلی ها رفتنِ بی رضایت را سفر نمی دانند، سفر نقل مکانِ موقت است که می تواند آموزنده باشد در سفر با نگاه کردن و دیدن می آموزی و عبرت می گیری گاهی با دیدنِ آثار رفتگان،آه می کشی و غمگین می شوی و گاهی هم با مشاهداتِ تازه و نو مسرور،یاد آن بزرگ بخیر باد که برای شخص بزرگواری نوشت:سفر کن و از تن دادن به نشستن در یک مکان دوری کن زیرا آب یک جا بماند می گندد آن بزرگ هم در جواب نوشت:دریا باش تا نگندی!برای رفتن پیاده و سواره می تواند یک حکم داشته باشد چه، آن که اگر پای رفتن داشته باشی دلپذیرتر است یاد سفرهای دلنشین قدیمی ترها بخیر آن ها می رفتند و می دیدند اما امروزه چنین نیست می رویم و نمی بینیم وقتی مرا بر مرکبی شب رو می نشانند آنچه می بینم سیاهی و تاریکی است از میان آن همه شهر و روستا عبور می کنم بی آن که از نام و نشان و تمدن آن دیار چیزی بدانم ازمعابر و گذرگاه ها عبور می کنم و از آن طرفِ آبگینه و شیشه این جسم شفاف، مردمانی را نظاره می کنم که سر در کار خود دارند نمی دانم که هستند و با چه گویشی مکالمه و مراوده می کنند ولی سفرکردن در گذشته چنین نبود زیرا مسافر آن زمان خود و مرکبش غریب بودند و مردم ِغریب نواز،فراوان یافت می شد که پذیرایشان باشند در بارانداز سفره دل می گشودند و از آداب و رسوم خویش می گفتند مسافر هرکجا بود مهمان بود و اهالی یک روستا یا شهر میزبان،مردمانِ آبادی دلی آباد داشتند و گشاده رو بودند از این رو مهمان، احساس غربت کمتری می کرد تا این که به یُمن و مبارکیِ عصر جدید سفرها هوایی شد و دل ها زمینی!  

روز جمعه 9 آبان  

امروز به تردیدهایی که از چند روز پیش به سوی من چنگ اندازی می کرد و در برزخ رفتن یا نرفتن به سفربهمن آباد گرفتارم کرده بود پایان دادم خدا را شکر ساعت15:15 دقیقه رهسپار پایتخت شدم در بین را فرزندانم از سر محبت گوشم را با زنگ های همراهشان نوازش دادند وعده ورود معلوم بود بعد از ساعت 20 وارد خانه ی حمید شدم باهادی فرزند ارشدم از طریق تلفن هماهنگی برای همسفرشدنِ فردا صورت گرفت حامد قبل از من به خانه حمید رفته بود در مجموع بچه ها را دیدم مسرور شدم بعد از نوش جان کردنِ شام بخواب رفتم.

شنبه 10 آبان

طبق قرار ی که دیشب با هادی داشتم ساعت 7:10 دقیقه در محل مورد نظر حاضرشدم چشم به راه آمدن ایشان بودم عقربه های ساعت از وقت مقرر عبور کرد دلواپس شدم همراهم صدا در داد هادی گفت: در خیابانِ کمی نزدیکتر گرفتار ترافیک و ازدحام خودرو شده،با نیم ساعت تأخیر آمدند و بارسفر را در مرکبش گذاشتیم و راهی بهمن آباد شدیم در بین راه چندین بار خانم متولی با من تماس گرفتند و آخرین نظرم را در باره نامه ی اداره دارایی جویا شدند توصیه های لازم از طریق موبایل کارساز شد راه را در نوردیدیم تا این که رسیدیم به کاهک،از پیشنهاد هادی مبنی بر این که قبل از ورود به روستا به زیارت اهل قبور برویم استقبال کردم یکراست رفتیم و در نزدیکی قبور پدر و مادر خدا بیامرزم پیاده شدیم ناگهان تمامِ خاطراتِ دوران کودکی ام در نظرم مجسم شدند غرق در بهت و سکوت فاتحه و قرآن خواندیم وزبان به زمزمه بازکردم خودم هم نمی دانستم چه می گویم افکار ثابتی نداشتم دایم همه چیز تغییر می کردآری اینجا آرامستانِ بهمن آباد است جایی که  رفتگان، آرام  آرمیده انداینجا به هر طرف سر می چرخانی قبری را مشاهده می کنی که  گویی ساکنش ملتمسانه از تو التماس دعا دارد حتی بازماندگانِ هر قبری انتظار دارند بر سر قبر کسانشان حاضر شوی و فاتحه ای برایشان بخوانی.

آرام آرام خورشید در حال غروب کردن بود و من چشم به تماشای جلوه نورانی اش دوخته بودم کم کم از تابش نورخورشید عالمتاب  کاسته می شد و شب از راه می رسید ولی اینجا و در این شب ها سکوتِ شب با نوای آسمانی و دعاها و مداحی ها در هم می شکند در حال خروج از گورستان و خداحافظی با رفتگانمان بودیم که حسین آقا از دور برایمان دست تکان داد او که مسئولیت ساختِ  مکان جدید برای تعزیه خوانی را در دست اقدام داشت از بی مهری های همولایتی ها گله مند بود و انتظار حمایت داشت به محل جدید رفتیم به کسانی که مشغول خدمت بودند مثل محمد سویزی که خیلی زحمت کشیده بود خدا قوت گفتیم چند دقیقه بعد خدا حافظی کردیم و به روستا آمدیم جلو هیأت با همولایتی در حال گپ زدن بودیم که خواهرم از آمدنمان مطلع شدند و باهم به خانه رفتیم.

برای شام خوردن در هیأت و خانه نظر هادی را جویا شدم هردو ترجیح دادیم شام را در خانه بخوریم ساعت 20 به بعد رفتیم به هیأت، طبق رسم و رسومات، منتظر آمدنِ عزادارانِ هیأت حسینی بودیم امشب نوحه خوانی نکردم ولی قبل از آمدنِ میهمانان حدود 45 دقیقه برای حاضرین صحبت کردم هیأت حسینی که وارد شدند درقالب نوحه ی کوتاه به آن ها خوش آمد گفتم طبق معمول و به لحاظِ احترام به میهمان،از طرف هیأت ابوالفضلی(میزبان) کسی مداحی نکرد.

یکشنه 11آبان

امروزبه همراه پسرعمه ها، آقایان قاسم و حسن و مرتضی و دختر عمه و فرزندانش( آقا هادی و آقامهدی) به دیدار حاج عمو رفتیم حاج آقا ساکت بودنداگر پرسشی می شد جواب کوتاه می دادند ولی آغاز کننده نبود ندحدود 45 دقیقه نشستیم خوشبختانه صله رحم بجا آورده شد.

دلم هوای گشت زنی در صحرا را کرده بود درتنهایی سری از زمین های پدری زدم خاطراتِ بودن در کنار پدر و مادر و یادآوری آن دوران،آدم را کلافه می کندبه هر نقطه ای که نظر می کنم کوهی از خاطراتِ گذشته بر سرم آوار می شود قبل از رفتن به صحرا ساعت 7 بامداد تا نزدیکی کاهک را پیاده روی کرده بود در روستا به چیزی که فکر نمی کنی اخبار ایران و جهان است همه غرق در برنامه های مربوط به عزاداری هستند از اتفاقاتی که در دنیا می افتد بی خبرم.

 ناهار جای شما خالی اِشکِنه ی پر ملاط نوش جان کردیم هادی که خودرواش را برای شستن به نقطه ای به نزدیک جوی آب برده بود بهانه ای شد تا یک بار دیگر به صحرا بروم و با خود و خدایم خلوت کنم.

شب برای صرف شام به هیأت رفتیم طبق معمول در کنار دوستان نشستم تصمیم داشتم نوحه بخوانم ولی به علت سخنرانی زود هنگام روحانی ای که از راه دور آمده بود و باید به سویز هم می رفت وقت کم آوردیم به این دلیل،جوانانِ نوحه خوان که نتوانستند نوحه بخوانند دلگیر شده بودند. هیأت ابوالفضلی برای رفتن به هیأت حسینی در حال آماده شدن بود هنگامِ حرکت،جمعیت پراکنده را با تکرار دمِ نوحه گردِ هم آوردم و حرکت کردیم به جلو هیأت حسینی که رسیدیم با تأخیر از ما استقبال شد این حرکتِ بی غرض و مرض موجب دلخوری بعضی از دوستان ما شد ولی خوشبختانه با صحبت و ذکر دلیل، افراد ناراحت آرام شدند.بعد از استقبال مطابق معمول حسین حسین گویان وارد هیأت شدیم اولین نوحه خوان خودم بودم و سپس دیگر دوستان از هر دو هیأت به مداحی و نوحه خوانی پرداختند مثل همیشه با صدای خوش و روضه خوانی خوبِ جناب حجت الاسلام حاج شیخ رضا ذاکری مجلس پایان یافت و خداحافظی کردیم.

 اما گویی کار هنوز نیمه تمام بود بعد از خدا حافظی و بدرقه ی میزبان،برای تکمیل ثواب پیشنهاد شد به بازماندگانِ کسانی که در طول یک سال گذشته از دنیا رفته اند ادای احترام کنیم لز این رو هیأت ابوالفضلی وظیفه خود دانست به خانه ی آن ها مراجعه کند به جلو خانه ی مرحوم شدگان؛حاج غلامرضا و حاج عباس و حاج ابوالقاسم رفتیم من در طول مسیر و در پایان، از آقایان و خانم هایی که تا آخر همراهی کردند تشکر کردم.

 روز تاسوعا 12 آبان

روزتاسوعای حسینی نزد ما شیعیان از اهمیت فراوانی برخوردار است به خصوص که امروز بنام نامی حضرت عباس(س) عبد صالح خدا می باشد حضرت حسین بن علی(ع) به وسیله ی برادرش حضرت عباس یک شب را برای راز و نیاز با خدای خویش مهلت خواست در امروز و امشب حلقه ی محاصره یاران امام و نواختن و کوبیدن بر طبل جنگ افزوده شد.در بهمن آباد ما از ساعت 8 بامداد مراسم علم گردانی آغاز می شود و تا بعد از ظهر ادامه می یابد علت طولانی شدن مراسم این است که جمع حاضر طبق یک رسمِ قدیمی به خانه بازماندگانِ کسانی  که در طول یک سال(از محرم سال قبل تا محرم امسال)به دیار باقی شتافته اند می روند و در آنجا روحانی همراه برایشان روضه می خوانددر پایان منبر دعا برای رفته ها و زنده ها می کند و حاضرین آمین می گویند امسال هم مثل دیگر سال ها حجت الاسلام شیخ علی آقا از ابتدا تا انتها همراه بودند و کلی سخنرانی و دعا کردند در پایانِ مراسم به خانه آمدم برای رفتن به هیأت و ناهار خوردن در آن جا دو دل بودم سرانجام من و هادی بجای رفتن به هیأت به خوردن  فطیر و ماست قناعت کردیم.

عزاداری در بهمن آباد مثل سال های قبل ادامه یافت ولی طبق خبرهای رسیده در هیأت حسینی بین جوان ها در باره بعضی از مسائلِ کوچک اختلاف نظرهایی وجود داشته که موجب رنجش خاطر بزرگترها شده بود از جمله مخالفت با مکان جدیدی که برای برپایی تعزیه خوانی روز عاشورا درست کرده اند خبردیگر این که بعضی ها مخالف قاطی و یا یکی شدن با هیأت های سویز و مزینان بودند! بنده با هر دو نظر مخالف بودم و تأکید داشتم ضمن احترام فوق العاده به برادران سویزی و مزینانی باید امکان و زمانِ بیشتری برای نوحه خوانی و مداحی و تعزیه خوانی به آن ها بدهیم پا فشاری من ثمر داد.و اما بعد از ظهر تاسوعا حجت الاسلام شیخ محمد با من تماس گرفتند و از تصمیم هیأت حسینی و پیوستن به هیأتِ ابوالفضلی و حرکتِ جمعی خبردادند ولی گویا به دلیل اختلاف های پیش آمده حرکت شان با تأخیر انجام شدخوشبختانه به وعده وفاشد و آمدند هردو هیأت در یک دسته ی مرتب و منظم راهی امام زاده شدیم در سر راه ابتدا به محل جدیدِ تعزیه خوانی رفتیم بنده برای زدودنِ شک و تردیدهاپیشاپیش هردو هیأت حرکت کردم سپس مردم با خاطری آسوده هرکس به کنار قبری از رفتگانش رفت و  به خواندنِ فاتحه مشغول شد در پایان به امام زاده رفتیم و بسوی امام زاده رفتیم و ختم مراسم اعلام شد تصور می کنم این تصمیم بجا و مناسب از سوی جنابان حجج اسلام حاج شیخ رضا ذاکری و شیخ محمد گرفته شد که جای تقدیر و تشکر دارد.

روز عاشورا 

امروز عاشوراست یا عید قربان است / کرببلا یکسر از خون گلستانست

نمی دانم در باره ی چنین روزی که استثنایی ترین روز سال است چه و ازکجا باید نوشت ولی این را می دانم که امروز غمبارترین و مصیبت بارترین روز برای جهان بشریت به خصوص شیعیان جهان می باشد در بهمن آباد مثل سایر نقاط ایران  زن و مرد و کودک،حسین حسین گویان از دو هیأت حسینی و ابوالفضلی برسر و سینه می زنند و راهی امام زاده می شونددر این مکان، استقبال از هیأت های سویز و مزینان در الویت قرار دارد بعد از استماع نوحه خوانی طرفین و بدرقه ی میهمانان، نوبت می رسد به عزاداری و تعزیه خوانی، قبل از این نوشته بودم که آرزوی یک هماهنگی و برنامه ریزی برای بعد از استقبال از برادران سویزی و مزینانی بردلمان ماند شاید همین بی برنامه بودن موجب شد دربین جوانان هیأت حسینی ایجادِاختلاف شود چون بر اساس شنیده ها؛بعضی ها معتقد بودند نباید با هیأت های مهمان یکی شویم بلکه بهتراست مداحانِ هر هیأتی مثل سنوات گذشته جداگانه و برای خودشان بخوانند بنده با این نظر مخالف بودم لذا روزعاشورا مخالفتم را به سایرین اعلام کردم ناگفته نماند چون در هیأت ابوالفضلی حرمت ها حفظ و به نظر بزرگترها احترام گذاشته می شود عزاداری ها بی حاشیه و تصمیم گیری و اجرا سهل تراست از این رو امثال بنده راحت تر نظرمان را منتقل می کنیم ولی آن چه را نمی شود از نظر دور داشت و به انصاف گفت:با وجود ناراضی بودنِ بعضی ها،حتی یک نفر به عنوان مخالف، مخالفت نکرد و همه ی عزاداران از جمله کسانی که چندان تمایلی به مکان جدید تعزیه خوانی نداشتند سکوت را ترجیح دادند و مراسمِ تعزیه خوانی با آرامش برگزار شد تنها چیزی که می شود به عنوان ضعف برنامه تلقی کرد بی برنامگی مداحی و نوحه خوانی برادران مزینانی و سویزی و بهمن آبادی است به عنوان مثال همین امسال معلوم نبود مهمانان قصد نوحه و تعزیه خوانی دارند یا می خواهند زودتر بروند بازهم می گوییم:امیدواریم هنگام یکی شدنِ هیأت ها هماهنگی بیشتری صورت پذیرد.

در رابطه با برادران سویز چون زمانِ بیشتری را به سینه زنی و نوحه خوانی می پردازیم وضع متفاوت است انشاءالله در سال آتی آن ها نیز قتِ کمتری را برای مداحی اختصاص دهند تا مجلس به اصطلاح سرد و بی روح نشود.

هرچه بود خدا رو شکر،مراسمِ تعزیه و عزاداری به خوبی و خوشی به پایان رسید این که از آن همه جمعیت کی قبول و کی مردود شد چه داند به جز ذاتِ پروردگار.

چون بنا نبود به هیأت برویم شام در خانه نوش جان شد ولی من و هادی طاقت نیاوردیم و برای استفاده بیشتر بقول خودمان به تکیه رفتیم ولی سخنرانی سخنران و حاشیه های به وجود آمده هیچ سازگای با چنین شبی نداشت لذا از رفتن پشیمان شدم و به هادی گفتم:کاش درخانه می ماندیم!!!

امروز آخرین روز حضورمان در بهمن آباد بود صبح که بیدار شدم برای رفتن یا نرفتن به پیاده روی مردد بودم سرانجام با وجود نداشتن کفش مناسب تا یک کیلومتر بعد از سویز را دویدم و لذت بردم در بازگشت صبحانه نوش جان کردم در حال مطالعه بودم که رفته رفته خواب به چشمانم ورود کرد بی اختیار ساعتی را به خواب رفتم،بیشتر وقت امروزم را در خانه گذراندم شب، دیر هنگام به مسجد رفتم.

شب در هیأت حضور یافتیم جّوِ خوب و آرامی بود چند نفری نوحه خوانی کردند و تا جایی که ممکن بود از دوستان و آشنایان خداحافظی کردیم.

عزاداری تان قبول.


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

درطولِ شبانه روز تغییر و تحولات و فعل و انفعالات فراوانی مثل ضربان قلب،هضم غذا،گردش خون،مرگ و نو شدنِ سلول ها و... در جسم و جانمان اتفاق می افتد که نسبت به آن  آگاهی چندانی نداریم و در دایره ی اختیار مان قرار ندارند ولی واقفیم که همه ی این ها در رشد و نمو، پیری و مرگ نقش اصلی را دارند از این منظر می توان به گردشِ یک شبانه روز اشاره کرد که با هر غروب و طلوع خورشید پیرتر می شویم و از پیمانه ی عمرمان کاسته می شود عکس های دوران کودکی و نوجوانی شاهد بی مثالی است که صاحبش را به دهها سال پیش برمی گرداند هرکسی درخانه اش جایی برای عکس هایش دارد که هر چند وقت یک بار خود را در آن می بیند،شاهد دیگر آینه است که دوستانه به ما رفتنِ دورانِ کودکی و جوانی و قافله ی عمر را یاد آوری می کند و به قول سعدی می گوید:ای که پنجاه رفته درخوابی / مگر این پنج روزه دریابی.

این مقدمه ی کوچک را برحسب عادت نوشتم تا با این نگاه  از دوران پیری این میهمان خوانده یا ناخوانده یاد کرده باشم دوره ای که در آن سفیدشدن گیسو و ضعف قوای جسمی، تحلیل قوه تفکر و...اجتناب ناپذیر است خوشبختانه در این که دوران پیری دامنگیر همه خواهد شد اختلاف نظر وجود ندارد حتی آن هایی که با وجود همه ی ضعف های روحی و بدنی، به ظاهر،خود را جوان می پندارند نیز گرفتار امراضی چون بالا رفتن فشارخون و چربی و دیابت و انواع بیماری می شوند تا پیری را باور کنند امراض مذکور هرکدام سفیر و نماینده سررسیدن پیری است و پیری هم  قاصدی است از جانب مرگ .

بهتراست برای تغییر فضای ترس از پیری و ناتوانی و نامرادی،به لطفِ قلم به موهبت و معنویتِ زندگی اشاره کنیم و از امید به فردایی بهتر بنویسیم زیرا امیدوار بودن به معنای دور کردنِ کابوس یأس از دنیای زندگی است،با چنین نگاهی خواهیم توانست باقیمانده عمر را غنیمت شمرده و با درکِ توانایی جسمی و روحی که اکنون از آن برخورداریم در جهت ارتقاء خود و خدمت به دیگران گام برداریم هرکس در دنیا دینی نسبت به همنوعانش دارد که چون بار گران بر گردنش سنگینی می کند چه خوب است قبل از رفتن به سرای باقی برای سبک کردنِ بار طاقت فرسای حق الناس،از خداوند بزرگ،مکرر بخواهیم  ما را به راه راست هدایت فرماید زیرا  اوست که می تواند به ما قدرتِ انتخابِ درستِ تشخیصِ راه و چاه،را عطا کند،با انتخابِ راهِ خداپسندانه،از لحظه لحظه های زندگی در جهتِ خدمت به دیگر مخلوقاتِ خداوند بهره خواهیم برد زندگی و شادی هایش را نه تنها حقِ خود که حقِ همه می دانیم با چنین رویکردی، آنچه را برخود روا نمی داریم بردیگران نیز روا نخواهیم داشت.گفت:

هرچیز به خود نمی پسندی/ برمن مپسند برادر من

گرمادر خویش دوست داری/ دشنام مده به مادر من.

شیرینی و لذتِ ماندگار زندگی تنها از راه خدمت رسانی به دیگر بندگانِ خداوند معنا پیدا می کند با این رویکرد،حتی مرگ که همان لقاءالله است لذتبخش می شود  کسی که همه چیز را فقط برای خود می خواهد در دایره تنگ دنیا گرفتار شده او کسی جز خودش را محق نمی داند شکمبارگی و سیری ناپذیری اش موجب شده  شکمش را از هر باد آورده ای پر کند او در حالی که غفلت سراپای وجودش را فرا گرفته و اسیر خورد و خواب و عیش نوش است ناگهان چنگال مرگ حلقومش را می فشارد در چنین حالتی زبانش از تکلم و بدنش از حرکت می افتد از همانجا فیلم های بی عدالتی و بی رحمی هایش را تنها برای خودش به نمایش می گذارند سرانجام به طرز هولناکی جانش را می گیرند،زنگِ یوم الحسره به صدا در می آید عالم برزخ با کسی شوخی ندارد در میان گودال گور،پرده ها بطور کامل کنار زده می شود،به او گفته می شود ای انسان ما تو را برای چنین جایی(با نشان دادنِ مکان مصفاو سرسبز)خلق کردیم ولی تو خود این راه(جای بد آب و هوا و طاقت فرسا)را برگزیدی،در همین حال بمان تا روزی که ترازوی عدل خداوند برقرار و کرده هایت برتو و همگان آشکار  شود.حیوان ها را نمی دانم ولی ما به عنوان انسان،در این دنیا از نقاب های مختلفی استفاده کرده ایم در پس این نقاب ها پنهان می شویم تا چهره ی واقعی مان شناخته نشود در قیامت این نقاب ها جایگاهی ندارند لذا بطور کامل و بر همه معلوم می شود کجاها شهادت دروغ داده ایم چه تهمت های ناروایی به همنوعانمان زده ایم آیا با وجود داشتن توانایی از حق کسی دفاع کردیم؟با آبرو و حرمتِ چه کسانی بازی کردیم؟چه مقدار عبادتمان برای رضای خدا بود؟به تحسین خدا اهمیت می دادیم یا تحسین خلق؟وقتی مردم را دعوت به خیر می کردیم آیا خودمان هم عامل بودیم؟آیا شکمی را بی منت فقط بی منت،سیرکردیم؟همسایه داری و حرمت همسفر و همسفره و اخلاق در خانواده و زن و فرزند و...بگذریم خدایا عاقبت مان را ختم به خیر فرما.صلوات


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

در گذشته وازه ی آپارتمان برای مردم ایران بیگانه و نا مأنوس بودلذا مردم برای زندگی در خانه ای که آن را زندانش می نامیدند از خود رغبت نشان نمی دادند ولی رفته رفته و با راحت شدنِ سفر به دیگر کشورها این واژه ی وارداتی و غیر معمول،ابتدا در کلان شهرها و سپس در شهرهای کوچک رواج یافت و خانه های افقی که دارای درخت و باغچه و حوضچه بودند تبدیل شدند به خانه های محقر و عمودی دیری نپایید واژه ی حیاط هم برای همیشه از بین رفت تا دیگر نه درخت و سبزه ای نوازشگر چشمانمان باشد و نه حوضچه ای که ماهیان قرمز برایمان به رقص آیند و سرگرممان کنند از همه بدتر بجای هر درخت که از ریشه در آوردیم ستون هایی از آهن را جایگزین کردیم که اگر بخواهیم به این موضوع ورود کنیم،مثنوی هفتاد من کاغذ شود ولی پیداست از روزی که با روی آوردن و پذیرش بی قید و بند تجدد، تن به تخریب خانه های بزرگ دادیم و عمارت های چند طبقه بنا نهادیم ناخواسته تیشه به ریشه ی تربیت فرزندانمان زدیم از طرفی گرچه از بُعدِ فیزیکی خیلی به هم فشرده و نزدیک شدیم و به تعداد همسایه هایمان افزوده شد،ولی در مقابل،دل هامان روز به روز دور و دورتر شد،اگر همسایه های دیروز محرم راز بودند و از سایه رحمت شان بهره می بردیم به یمن این همه شلوغی و ازدحام،کسی کسی را نمی شناسد و از نعمتِ داشتنِ همسایه ی دیوار به دیوار و مقابل محرومیم به عبارتی همسایه ی امروز چون با ما احساس دوری می کند بی سایه و نامحرم است بدتر این که طبقات ساختمان ها هرچه بالاتر رفتند اعتمادها بیشتر گسست و حرمت ها بیشتر شکست.فرزندانِ خانواده هم که تا دیروز در کنار پدر و مادر و اقوام به رشد و بالندگی می رسیدند و با شور و هیجان به بازی های کودکانه و طبیعی مشغول بودند امروز به برکتِ زندگی مدرن،کودکی کردن را از آن ها گرفتیم وقتی هم که بزرگ شدند هرکدام از آن به لطفِ زندگی ماشینی،همچون گوشت قربانی در نقاط دور و نزدیکِ کلان شهرها پراکنده شدند تا روزها بگذرد بی آن که هم را ببینیم و احوالپرس هم باشیم،زندگی فعلی خواسته و انتخاب خودمان نیست بلکه تقلید کوکورانه  و نشئت گرفته از زندگی غرب است رونوشت از زندگی همان هایی که تا دیروز از آن ها به عنوانِ انسان های بی ایمان و بی خانواده یاد می کردیم و در سخنرانی ها مکرر می گفتیم:خارجی ها انسان های تهی و بی هویت اند لذا وظیفه ای در قبال همسر  و تربیت فرزندانشان احساس نمی کنند و تأکید داشتیم برای برون رفت از این گرفتاری باید روش ما را دنبال کنند ولی دیدیم که اینطور نبودزیرا به محض بازشدن دروازه های رفت و آمد، ما بیش از آن ها وَلَع تجّدد داشتیم نمونه بسیار کوچک آن وارداتِ لوازم آرایش است که طبق آمار رسمی،ایران هفتمین مصرف‌کننده در دنیاست و طبق آماری که پیش از این دبیر انجمن صنایع شوینده، بهداشتی و آرایشی اعلام کرده بود، 80 درصد لوازم آرایشی که در داخل کشور استفاده می‌شود،محصول قاچاق است آن چه گفته شد مشت نمونه خروار است که قصد مقایسه کلی نداشتیم والا در بُعد تربیتی و فرهنگ سازی و رعایت آداب معاشرت،به اقرار متولیانِ امر،در عرصه ی فرهنگ، مردم ما پیشرفت چندانی به نسبت نداشته اندکه این امر نشان می دهدمردم ایران سخت تن به تغییر می دهند ولی راحت تسلیم تقلید های کورکورانه مثل بَزَک کردن و ظاهر سازی و چشم و همچشمی می شوندبه نطر می رسد عوامل متعددی وجود دارد که ما ناخواسته از یکدیگر فاصله گرفته ایم شهر نشینی و زندگی صنعتی و دَونَدگی کردن بجای زندگی و سرگرم شدنِ مردم به ترافیک و بوق و دود و  پرداخت قبوض آب و برق و تلفن و گاز و موبایل و شارژ ساختمان و اقساط بانکی و سرانجام پناه گرفتن در طبقه ی چندمِ آپارتمانِ محقر می تواند تأسف انگیز باشد که آینده ی فرزندان را نشانه می رود در چنین حالتی گفتگوی چهره به چهره با همسر و تربیت صحیح فرزند و امیدوار به آینده ساز بودن آن ها می تواند فقط در حد یک آرزو باشد.


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک