قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قاسـم مـلا

قاسـم مـلا
 
مذهبی - اجتماعی - حکایات - لطایف - شعر و.....
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
                    علاقمندان بهمن آبادی برای خواندن خبرهای محلی  می توانند

               از وبلاگ «بهمن آبادخبر» دیدن فرمایند.آدرس www.bahmanabadkhabar.blogfa.com 

.......................................................................................................................................... 

                             و شب نوشت،شرح حال و یا خاطرات روزانه ام

               در سلام بهمن آباد.آدرس http://salambahmanabad.persianblog.ir/       


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

داشتم با خودم فکر می کردم که آدم ها پنهان شدن در پشت نقاب و رنگ عوض کردن  را نخست از که و چگونه می آموزند که باید برای به اصطلاح،سوار شدن بر خر مراد،از در مکر  و حیله وارد شوند؟هر کسی برای خودش نقاب یا  نقاب هایی دارد که متناسب با زمان و مکان از آن استفاده می کند.یادمه شبی برای یکی از بستگان دور رفته بودیم خواستگاری،خانواده ی دختر،ثروت و آبرو را با هم داشتند آقا پسر هم مهندس مکانیک بود پس از معارفه و تعارفات و تَه کشیدن سخن های متفرقه،طبق رسم ایرانی رفتیم سر اصل مطلب،کمی که گذشت از پدر دختر خواستم من و ایشان،دو نفری و در خلوت گپ دوستانه بزنیم در پایان، دریافتم تفاوت فرهنگی این دو خانواده بسیار زیاد است خانواده ی داماد که از من خواهش کرده بودند آن شب همراهشان باشم چیزهایی را از من پنهان می کردند که این پنهان کاری به صلاح نبود یکی از آن چیزها سیگار کشیدن آقا پسرشان بود ولی به رسم امان، بنده پنهان کاری را به صلاح ندانستم و همانجا سیگاری بودن و برخی از خصلت های آشکار وی را  یاد آور شدم  خوش بختانه هردو طرف از صراحتِ کلام بنده خوشحال شدند با این حال برای شب های بعد قرار و مدار گذاشتند و این دو به نا سلامتی نامزد شدند ولی در عرض 24 ساعت با پشیمان شدنِ دختر خانم ورق برگشت و آقا مهندس را پس زد این پس دادن به نفع هردو بود زیرا آقا پسر اکنون همسر و دو فرزند قابل تعریف دارد همسر وی از بابت ادب و رعایت آداب  و تحصیلات درسطح بالایی قرار دارندهدف از ذکر این خاطره نقاب هایی است که حتی درشب خواستگاری هم از آن استفاده می کنیم به یاد دارم آن شب به پدر دخترخانم گفتم: جناب!بیاییم خودمان باشیم و بی رنگ و بی نقاب با هم سخن بگوییم و اگر قسمت بود این دو جوان را به خانه ی بخت بفرستیم و اگر هم نبود... پدر دختر که مرد دانایی بود سخنم را به جان خرید و استقبال کرد و سرانجام آن شد که خواندید.

یک پرسش بی جواب؛ آیا بهتر نیست از همان اول راه انصاف را انتخاب کنیم و با عدالت وارد عرصه ی هرگونه معامله و عقد قرارداد شویم؟ شاید باور نکیند که بیشتر دوستی های پسرها و دخترها و سخنان و وعده هایی که داده می شود برپایه ی دروغ و نیرنگ است،اگر بی صداقتی های این دوستی ها و افکار خیابانی را باور ندارید پس ریشه ی این همه پرونده های  طلاق را در کجا باید جست؟دختر و پسری را درنظر بگیرید که از طریق اینترنت با هم آشنا می شوند این دو هیچ شناخت و اعتمادی به یکدیگر ندارند از این رو تا مدت ها از نام مستعار استفاده می کنند!با این وجود آشنایی را به دوستی تبدیل می کنند و به سرعت با هم  قول و قرار دوستی و ازدواج می گذارند شور بختانه همه چیز با شتاب انجام می گیرد و... آیا باید گفت:مبارک است؟خیر زیرا  اینگونه دوستی ها نتیجه ای جز تیره بختی برای آن ها درپی نخواهد داشت .درجایی دیگر می بینی دختر و پسری با راه اندازی وبلاگ برای هم عاشقانه می نویسند و از تنهایی ناله سرمی دهندپس از ملاقات چنان نسبت به هم ابراز دوستی و علاقه می کنند که انگاری این دو را برای هم ساخته اند برخی تا مرز ازدواج می روند و بعضی ازدواج هم می کنند و کم نیستند کسانی که با قهر و تهدید یکدیگر را  ترک می کنند ولی هر چه باشدحاصل این گونه تماس ها جز نکبت چیزی نبوده و نخواهد بود یاد آوری یک نکته: تند رو نیستم و همه را به یک چوب نمی رانم  بنده از طریق همین پیام ها با افرادی دوست شده ام که رفت و آمد خانوادگی داریم شرافت و آقایی این خانواده ها برکسی پوشیده نیست ولی باور کنید چیزهایی که من می دانم شما نمی دانید از این رو جوان ها و حتی میانسالان را از چنین دام هولناکی بر حذر می دارم .


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

به دلم گفتم:بیا و ازمن چیزی مخواه که مرا به زحمت اندازد و از رحمت دورم سازد،

دل گفتا:خموش باش که گر شور من نبود شوق درتو نبود و اگر شوق نبودعشق نبود و گر عشق نبودی حیات نبودی و گر حیات نبودی ممات بود و پوچی و آنگاه که رستاخیز بر پا شدبرای چه و به شوق دیدار که بر خواهی خاست؟  پس عاشق باش و عشق ورزی کن با کسی که درتو عشق را پدید آورد و تو را عشق  آموخت و در دلت نهال عشق کاشت و بارورش ساخت آری تو نیز هنر عشق ورزیدن بدان و مگذار این درخت پژمرده شود و بخشکد!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

چشم به تیک تیک و حرکت عقربه ی ثانیه ی شمار ساعت می دوزیم  و غرق می شویم در بی خبری خویش،وقتی سر می چرخانیم و راهِ طی شده را به تماشا می نشینیم در می یابیم بی آن که برای خود و یا دیگران کارمفیدی انجام داده باشیم شور بختانه،تنها شاهد گذر عمر و از دست رفتنِ زمان بوده ایم آن هم بدون این که چیزی عایدمان شده باشدبه قول حافظ؛بنشین برلب جوی و گذر عمر ببین/ کاین اشارت زجهان گذران ما را بس.

در یک اقدام نیک می توان ثانیه های عمر خود را محاسبه کرد و با این رویکرد وقت های به بطالت گذرانده شده ای که از آن اعمال نادرست برخاسته است را در یک کفه ی ترازو گذاشته و اوقات شریف و مفیدی را که از آن اعمال نیکو سرزده، درکفه ی دیگر ترازو  قرار دهیم به عبارتی روز جزا و میزان و حساب کشی را تا قیامت برپا نشده در همین دنیا برپاکنیم و بهتر است پس از وزن اعمال و  رفتار و کردارمان با نگاه عدالت جویانه به قضاوت خود بنشینیم و حکم صادرکنیم دادگاه باید غیرعلنی و حکم نیز مخفی باشد چرا که جز خداوند و خود آدمی از درون این موجود دوپا خبرندارد،حال که سخن از عدالت به میان آمد از پروردگار عاجزانه بخواهیم با ما را نه با عدل خود که به دیده رحمتش نگاه و قضاوت کند.

براستی اگر مردم از درون یکدیگر باخبربودند چند نفر می توانستند با هم دوست و همراه و شریک و رفیق باشند؟گاهی اوقات که اجازه ی سخن گفتن درجمع را به بنده می دهند به نکاتی درباره ی چگونگی شناختِ آقاپسرها و دختر خانم های در شرف ازدواج اشاره می کنم که پذیرش آن شاید از نظر برخی ناممکن باشد به عنوان نمونه می گویند:دختر و پسر باید مدتی را باهم باشند تا از خلق و خوی هم باخبر شوند و...من می گویم:این دو نفر وقتی می دانند برای چه از خانه خارج شده اند و درباره چه چیزی می خواهند گپ بزنند و از همه مهمتر پای مهمترین انتخاب در میان است آیا از این فهم ناچیز هم برخوردار نیستند که مواظب اعمال و گفتارشان باشند تا خدای نکرده نمره ی منفی نگیرند؟وقتی این دو عزیز با رویکرد انتخاب و ازدواج از خانه بیرون می روند طبیعی است نهایت دقت و ظاهر سازی رادرتمام رفتارهای خود اعمال کنند تا خدای نکرده در رانندگی ازدواج مردود نشوند از این رو دختر خانم برای خوردن یک بستنی نیاز به یک جعبه دستمال کاغذی دارد به شدت مواظب است تا خدای نکرده لیوان آب میوه اش را که سر می کشد هورتی صدا ندهد و اگر قراراست پسر و دختر در رستوران سر یک میز باهم غذابخورند مواظب شان مضاعف می شود چنانچه چنگالشان با بشقاب شان برخورد کرد و کمترین صدا را داد و یا کوچلو سرفه ای گردندفوری عذر خواهی می کنند!پس از آشنایی دوباره است که بذرعزیزم عزیزم کاشته می شود دختر خانم در روزهای آغازین ملایم و صبور و مهربان است و آقا پسرهم  باگذشت و پرحوصله و دست و دل بازی می کند،ولی این رفتار و کردارهای کم دوام،چون گلِ فصل بهار،عمرشان کوتاه است و ناگزیرهرکس ذات خودش را نشان می دهد در نتیجه،آن می شود که قابل پیش بینی نبود.چندی پیش مطلبی نوشتم در باره ی انواع نقاب هایی که انسان ها برچهره دارند و گفتم همان نقاب هایی که در دوره کودکی اسباب بازی ما بود تا با آن دیگران را بترسانیم و بخندیم وقتی بزرگ شدیم کودکی و خوش قلبی را کنار گذاشتیم از عقل به عنوان ابزار استفاده کردیم و هرجا لازم دانستیم فراخور مکان و زمان از نقاب استفاده کردیم و این بار خیلی ها را گریاندیم،این شد که اعتمادها  گسست و دوستی ها برفت و اسخوان هادر پس نقاب های رنگارنگ شکست.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

پدر بودم و باید به فرزندانم آموختنی ها را می آموختم و روشنگری می کردم.با این رویکرد تا جایی که بضاعت فکری ام اجازه می داد گذشته و حال و آینده ای که پیش رو داریم را برایشان بازگو می کردم از بین گفته هایم آن چه نمود بیشتری داشت واژه عصر اطلاعات و دیجیتال و دگرگون شدن عرصه های زندگی بود که مرتب به آن ها یادآورمی شدم آن ها هم با دقت تمام به گفته هایم گوش می دادند و با درس خواندن و مطالعات جانبی، خود را برای همراه شدن با سرعت تبادل اطلاعات و موج فناوری آماده می کردندسپاس خداوند را که درس خوان بودند و به دانشگاه راه یافتند و اکنون نیز در مقاطع بالاتر مشغول به ادامه تحصیل هستندهمه ی اینها یک طرف و شرمندگی من که فرزندانم تصور می کنند گفته هایم در باره چنین عصری تنها نشان دادنِ درِ باغ سبز بوده و به آن ها دروغ گفته ام یک طرف،آن ها باور ندارند که درعصر اطلاعات به سر می بریم حتی برعکس این عصر را عصرِ غفلت و بی خبری از خود و و دور شدن از نزدیکان و وابستگان می دانند، عصری که بشر امروز در بی خبری از خویش روزگار می گذراند،در  عصری زندگی می کنیم که با وجود ساختمان های چند طبقه و انبوه خانه های فشرده  همگی از سایه رحمت همسایه محروم شده ایم کدام عصر اطلاعات است که نسل ها از یکدیگر بریده اند و هیچ آشنایی و شناختی از هم ندارنددور شدن نسل دیروز و امروز ویا شکاف بین نسل ها باید دغدغه اصلی پدران و مادران باشد که نیست به گفته محققان، شکاف نسل‌ها موضوعی محد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ به سال‌های اخیر نیست و د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر 30 سال گذشته با رشد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ فناوری‌ این شکاف بیشتر هم شد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ه و د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر کنار این عامل, ارزش‌ها نیز تغییر کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ه‌اند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، برای مثال د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر بسیاری از موارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قضاوت د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رباره انسان‌ها از روی نوع لباس، زند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی، طرز صحبت کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ن، پول و سایر موارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سنجید‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ه می‌شود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر حالی که این موارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر قد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یم به هیچ‌وجه به‌عنوان ارزش محسوب نمی‌شد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.امروزه وقتی پد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر و پسر، یا ماد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر و د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ختری را هنگام صحبت کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ن باهم می‌بینیم گویا قرن‌ها باهم فاصله د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. شکافی که با ایجاد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارزش‌های کاذب د‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ر زند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گی بین اعضای خانواد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ه بویژه بزرگ‌ترها و کوچک‌ترها ایجاد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ه واقعیتی است که نمی‌توان آن را انکار کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.از نگاه فرزندانم که عصر اطلاعات را به چالش کشیده بودنددریافتم آن ها حرف های فراوانی برای گفتن دارند تا آن روز شاید من هم بدین شکل به شکاف نسل قدیم و جدید پی نبرده بودم به هرحال با رویکرد عصر اطلاعات یا بی خبری  گفتگوی من جوانان تحصیلکرده ام به درازا کشید ابتدا سخن شان را وارد ندانستم ولی با دلایلی که داشتند من نیز متقاعد شدم که عصرعصربی خبری است نه عصرِ اطلاعات.   


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
پنجشنبه ۴ تير ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۱۳
امام صادق علیه السلام فرمودند: کار نیک در آن شب (شب قدر) از کار در هزار ماه که در آنها شب قدر نباشد بهتر است.
         14 روایت از امام صادق(ع) پیرامون روزه
 
به گزارش عرش نیوز؛ 14 روایت از امام صادق (علیه السلام) در مورد روزه  و شب قدر، پیشکش روزه داران عزیز می شود.
 
1.انما فرض الله الصیام لیستوی به الغنی و الفقیر.
خداوند روزه را واجب کرده تا بدین وسیله دارا و ندار (غنی و فقیر) مساوی گردند.  (من لا یحضره الفقیه، ج ۲ ص ۴۳، ح ۱)
 
2. اذا صمت فلیصم سمعک و بصرک و شعرک و جلدک.
آنگاه که روزه می گیری باید چشم و گوش و مو و پوست تو هم روزه دار باشند.«یعنی از گناهان پرهیز کند.»  (الکافی ج ۴ ص ۸۷، ح ۱)
 
3. عن الصادق علیه السلام فی قول الله عزوجل «واستعینوا بالصبر و الصلوة »،  قال: الصبر الصوم.
خداوند عزو جل که فرموده است:از صبر و نماز کمک بگیرید، صبر، روزه است. (وسائل الشیعه، ج ۷ ص ۲۹۸، ح ۳)
 
4. صدقه درهم افضل من صیام یوم.
یک درهم صدقه دادن از یک روز روزه مستحبی برتر و والاتر است.  (وسائل الشیعه، ج ۷ ص ۲۱۸، ح ۶)
 
5. من صام لله عزوجل یوما فی شدة الحر فاصابه ظما و کل الله به الف ملک یمسحون وجهه و یبشرونه حتی اذا افطر.
هر  کس که در روز بسیار گرم برای خدا روزه بگیرد و تشنه شود خداوند هزار فرشته  را می گمارد تا دست به چهره او بکشند و او را بشارت دهند تا هنگامی که  افطار کند.    (الکافی، ج ۴ ص ۶۴ ح ۸; بحار الانوار ج ۹۳ ص ۲۴۷)
 
6. للصائم فرحتان فرحة عند افطاره و فرحة عند لقاء ربه
برای روزه دار دو سرور و خوشحالی است: 1. هنگام افطار،  2.هنگام لقاء پروردگار (وقت مردن و در قیامت)
(وسائل الشیعه، ج ۷ ص ۲۹۰ و ۲۹۴ ح ۶ و ۲۶)
 
7. من جاء بالحسنة فله عشر امثالها من ذلک صیام ثلاثة ایام من کل شهر.
هر کس کار نیکی انجام دهد ده برابر آن پاداش دارد و از جمله آنها سه روز روزه در هر ماه است.   (وسائل الشیعه، ج ۷، ص ۳۱۳، ح ۳۳)
 
8. من صام ثلاثة ایام من اخر شعبان و وصلها بشهر رمضان کتب الله له صوم شهرین متتابعین.
هر  کس سه روز آخر ماه شعبان را روزه بگیرد و به روزه ماه رمضان وصل کند  خداوند ثواب روزه دو ماه پی در پی را برایش محسوب می کند.  (وسائل الشیعه ج  ۷ ص ۳۷۵،ح ۲۲)
 
9. من فطر صائما فله مثل اجره
هر کس روزه داری را افطار دهد، برای او هم مثل اجر روزه دار است.   (الکافی، ج ۴ ص ۶۸، ح ۱)
 
10. من افطر یوما من شهر رمضان خرج روح الایمان منه
هر کس یک روز ماه رمضان را (بدون عذر)، بخورد – روح ایمان از او جدا می شود.  (وسائل الشیعه، ج ۷ ص ۱۸۱، ح ۴ و ۵)
 
11. راس السنة لیلة القدر یکتب فیها ما یکون من السنة الی السنة.
آغاز سال (حساب اعمال) شب قدر است. در آن شب برنامه سال آینده نوشته می شود.   (وسائل الشیعه، ج ۷ ص ۲۵۸ ح ۸)
 
12.  قیل لابی عبد الله (علیه السلام)،   کیف تکون لیلة القدر خیرا من الف شهر؟  قال: العمل الصالح فیها خیر من العمل فی الف شهر لیس فیها لیلة القدر.
از امام صادق (علیه السلام) سوال شد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟
حضرت فرمود: کار نیک در آن شب از کار در هزار ماه که در آنها شب قدر نباشد بهتر است.  (وسائل الشیعه، ج ۷ ص ۲۵۶، ح ۲)
 
13. التقدیر فی لیلة تسعة عشر و الابرام فی لیلة احدی و عشرین و الامضاء فی لیلة ثلاث و عشرین.
برآورد اعمال در شب نوزدهم انجام می گیرد و تصویب آن در شب بیست ویکم و تنفیذ آن در شب بیست سوم.  (وسائل الشیعه، ج ۷ ص ۲۵۹)
 
14. ان من تمام الصوم اعطاء الزکاة یعنی الفطرة کما ان الصلوة علی النبی (صلی الله علیه و آله) من تمام الصلوة.
تکمیل  روزه به پرداخت زکاة یعنی فطره است، همچنان که صلوات بر پیامبر (صلی الله  علیه و آله) کمال نماز است.   (وسائل الشیعه، ج ۶ ص ۲۲۱، ح ۵) منبع:باشگاه خبرنگاران
منبع:سایت عرش نیوز

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

می گویند:میانگین عمر شهروندان ایرانی افزایش یافته است آمار طلاق در کشور سیر نزولی دارد و ازدواج ها الی ما شاءالله،این آمارها و گفته ها کسی را شگفت زده نمی کند زیرا تا بوده همین بوده،هرکس متناسب با مسؤلیتی که داشته برای اعتبار بخشیدن به خود آمارها را بالا  و پایین برده است کسی هم  نه،می توانسته و نمی تواند درست یا نادرستی آن را اثبات کند،از ملانصرالدین پرسیدند:مرکز زمین کجاست؟او نوک عصایش را برزمین نشانه رفت و گفت:همین جاست وقتی با مخالفت پرسش کنندگان مواجه شد گفت:هرکس غیراز این می اندیشد زمین را اندازه یا متر کند،اکنون پس از این همه سال رسیده ایم به سخن معنا دار جناب ملا نصرالدین،در فراز و فرود آمار طلاق،برخی که اعتبار خور را در کمتر نشان دادنِ نرخ طلاق و بالا بردن آمار ازدواج می دانند سعی در وارونه جلوه دادنِ آن دارندالبته اگر بنا باشد در باره اعلام آمار و ارقام سخن بگوییم مثنوی هفتاد من کاغذ ناچیز است،نرخ تورم، که هر ننه قمری آن را درک می کند و صدای شکستن استخوان های افراد کم بضاعت یا همان قشر آسیب پذیر جامعه و مستضعقین گذشته کاملا"احساس می شود را ملاحظه کنید هرروز از جانب مسؤلین امر با ریزش روبروست ولی از آن طرف،گرانی اجناس و اختلاف قیمت ها و رها شدن فروشندگان و دل بخواهی در قیمت گذاری و عدم کنترل درست و مداوم قیمت ها خریداران را سرگردان و نومید کرده است بحث برسر آمارهایی است که هیچ پایه و اساسی نداردحتی آماری که برای جمعیت کشور داده می شود هم صحیح نیست یکی از دلایل شناسنامه های اموات است که از آن سوء استفاده می شود!آمارها در کشورما نادرست و باورنکردنی است برخی پا را فراتر می گذارند و می گویند:

ما بهترین مردم در روی کره زمین هستیم هیچ کس به خوبی ما نیست،مهربانی و مهرورزی در میان ملت ایران موج می زند خارجی های لامذهب یکی از دیگری بدتر هستند تربیت فرزند و خانواده داری و محبت ورزیدن نمی دانندما گل هستیم گل و حتی هزار بار از گل بهتریم،!

ما ایرانی ها به یکدیگر احترام می گذاریم به ویژه  والدین و بزرگترها و...جایگاه خاصی دارند!

ما ایرانی ها تا پای جان به همنوع مان مدد رسانی می کنیم!

ما ایرانی ها در عبادت و مذهبی بودن و احترام به آیین مذهب و دین مان از همه جلوتریم!

ما بیت المال را از همه می دانیم و به آن دست اندازی نمی کنیم!

ما کم فروشی و کلاه گذاشتن و گلاه برداشتن از سر این و آن را زشت می دانیم!

ما وقتی به خواستگاری دختری می رویم باصداقت معایب خودمان را می گوییم و کسی هم وقتی به خواستگاری دخترمان آمد عیب پوشی نمی کنیم!

ما طلاق را بد می دانیم از این رو به همسرمان خیانت نمی کنیم ولی خارجی ها پراز عیب و نقص اند آن ها زشتی ها را زشت نمی دانند و ما از هرگونه زشت کاری و زشت گویی بیزاریم.

آیا ما چنین هستیم و آن ها آن چنان؟

جا داردبرای شفای آمارهای بیمار همه باهم دست به دعا بر داریم.

آن چه خواندید مقدمه ای بود برای مطلبی که ان شاءالله بناست به آن به پردازم.


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
سی و یکم فروردین ماه یادآور سالروز در گذشت سقراط خراسان علامه محمدتقی  شریعتی مزینانی ؛ استاد و مراد فرزندشایسته کویر دکتر علی شریعتی است. مردی از تبار مزینان، زادگاه دانشمندان و اندیشمندان که سالها در کانون نشر حقایق اسلامی با تفسیر آیات نورانی قرآن کریم؛ آزادی و آزادیخواهی را فریاد زد و  به جرم برملا کردن ظلم و جور رژیم مستبد شاهنشاهی همراه با فرزندش اسیر زندان ساواک شد اما هرگز دست از مبارزه برنداشت ، فرزندش را شهید کردند اما همچنان مقاوم و استوار ایستاد و به نشر حقایق اسلامی پرداخت.

شاهدان کویرمزینان سالروز درگذشت این استاد و مفسر قرآن کریم را به تمامی مزینانی ها و رهروان دین مبین اسلام تسلیت می گوید و امیدواراست در سال جاری بتواند اولین کنگره ی استاد را برگزار نماید.

 
علامه محمدتقی شریعتی : من مزینانیم
 

بنام خدای تعالی نام این بنده محمدتقی نام خانوادگیم  مزینانی شهرت شریعتی است. پدرم مرحوم شیخ محمود جدّم مرحوم آخوند ملاقربانعلی از شاگردان برجستهٔ مرحوم حاج ملاهادی سبزواری حکیم و فیلسوف شهیر شرق و ممتاز عصر خویش می‌باشد. طائفه مادری اینجانب نیز از روحانیون و سادات صحیح‌النسب حسنی هستند. همه قبیلهٔ من عالمان دین بودند. حدود یک قرن مناصب دینی و ریاست روحانی آن حدود که از توابع قابل توجه و ممتاز سبزوار است و در گذشته به جهاتی که مجال بیانش نیست موقعیت بسیار مهمی داشته با پدران و اقوام من بوده است و هم‌اکنون آثار تهذیب و تربیت و تعلیم و تزکیه آنها در میان اهالی آنجا محسوس و مشهود است و شکر خدا را که آن نیکمردان با همت جز عمل صالح ذخیره‌ای و غیر از نام نیک یادگاری از خود نگذاشتند.

 این بنده تقریباً در سال یکهزار و دویست و هشتاد و شش 1286 شمسی در مزینان متولد شده‌ام. خواندن و نوشتن را در مکاتب محل آموختم و مقدمات صرف و نحو را در مدرسه مزینان و نزد مرحوم پدرم فرا گرفتم. چون دو برادرم در مشهد مشغول تحصیل بودند، پدرم با حسن ظن که بهوش و استعداد من داشت و آینده درخشانی را برایم پیش‌بینی می‌کرد آن توانائی مالی را در خود نمی‌دید که مرا هم به مشهد بفرستد ولی اصرار و الحاح متوالی و شدید من که گاهی به گریه و زاری می‌کشید آن مرحوم را راضی کرد و در سن چهارده یا پانزده سالگی با هشتاد ریال خرج سفر حرکت نموده و بعد از نه روز با گاری مسافری وارد این شهر شدم و به تحصیل پرداختم. خوب به خاطر دارم که نخستین بار که می‌توانستم برای آینده خود فکر کنم و اولین امید و آرزوئیکه در مغز کوچکم وارد شد این بود که مبلّغ دینی شوم با ورود به مشهد این آرزو قوّت یافت تا بحدّ عشق رسید و از همان اوقات نیک دریافته بودم که برای یک نفر مبلّغ حسابی، مقدم بر هر چیز ادبیات و منطق قوی لازم است و از اساتید هم شنیدم که ابتدا پایه تحصیلات را محکم کنید و پایه علوم دینی ادبیات عربست از این جهت من باینقسمت توجه کامل کردم و کتب ادبی را با دقت زیاد می‌آموختم بطوریکه هر کتابی را بعد از خواندن درس می‌دادم و نوع آقایان طلّاب اغلب کتاب‌های درسی را تا آخر به درس نمی‌روند و بعضی کتب را بکلّی نمی‌خوانند ولی من جمیع آنها را از ابتدا تا انتها می‌خواندم و هیچ کتابی را هم ترک نمی‌کردم حتی وسواس در من پیدا شده بود که برای حصول اطمینان دو بار درس می‌گرفتم و از جمله حاشیه ملاعبدالّه ولآلی و قسمتی از منفی و مطول را دو بار و هر کدام را نزد دو استاد خوانده‌ام و این امر عادی شد که بکتب غیرادبی نیز سرایت کرد چنانچه مکاسب محترمه را خدمت مرحوم آقای حاج میرزاحسن ارتضاء رحمة‌اله علیه و بعد از اول تا آخر تمام مکاسب را در محضر حضرت آیت‌اله فقیه سبزواری مد ظله آموختم و بعد از تکمیل ادبیات یعنی تعلّم جمیع کتب درس ادبی به فقه و اصول و فلسفه پرداخته آنها را نیز نزد اساتید فن درس گرفتم ولی ادبیات را رها ننموده بلکه همواره کتب ادب و منطق را تدریس می‌کردم. ایام تعطیل به درس تفسیر و اعتقادات و مقامات حریری و خلاصة‌الحساب شیخ بهائی و الهیات قدیم می‌رفتم در اینجا وظیفه خود می‌دانیم که اسم مبارک بعضی اساتید خود را که حق بزرگی بر من دارند یاد کنم تا حق‌ناشناسی نکرده باشم. از اموات، مرحوم ادیب نیشابوری مرحوم حاجی محقق مدرس نوغانی مرحوم آقا میرزا ابوالقاسم الهی مرحوم آقا میرزا مهدی ابن مرحوم آقا بزرگ حکیم مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی و مرحوم آقا شیخ محمدرضا زنجانی و مرحوم ارتضاء که مذکور شد رضوان‌اله علیهم و از احیاء آقایان ادیب نیشابوری و حاج‌شیخ محمود حلبی و حاج میرزا احمد مدرس یزدی و حاج‌شیخ کاظم دهقانی و حاج‌شیخ هاشم مدرس قزوینی و آیت‌اله فقیه سبزواری مدّ ظلهم العالی و از محضر بسیاری از دانشمندان و علما و حجج اسلام و آیات الهی استفاده‌های فراوانی برده‌ام که خداوند به همه‌شان از اسلام جزای فراوان مرحمت فرماید.

 باری چنانچه قبلاً گفتم از آغاز امر تبلیغ و تعلیم عشق زیادی داشتم و چون در این کشور ستمدیده اوضاع ناگوار پیش آمد که دستگاه روحانیت برچیده گشت و تبلیغ و تدریس معارف دین تعطیل و مجامع نذهبی ممنوع گردید و از طرفی از حیث معاش بعد از فوت پدرم در مضیقه عجیب افتاده بودم و ضمناً باید اعتراف کنم که ارتزاق از طریق مشاغل دینی را هم از همان ابتدا نمی‌پسندیدم و نوکری دولت را حتی‌الامکان نمی‌خواستم بپذیرم روی همه این جهات با حقوق بسیار بسیار ناچیزی ساعات درسی در مدارس ملی قبول کردم تا هم قوت لایموتی بدست آورن و هم بمقدار اندکی وسیله ترویج و تبلیغ داشته باشم. خدماتی را که در بحبوحهٔ دیکتاتوری و سختگیری‌های شگفت‌انگیز و پاپوش‌سازی‌های شهربانی برای این سنخ مطالب و متروک شدن مذاکرات دینی و مورد تمسخر و استهزا شدن این سخنان و گوینده آنها اینجانب در کلاس‌ها و مدارس و میان طبقه دانش‌آموز انجام داده‌ام و مقالاتی که در این خصوص نوشته‌ام مبحث جداگانه‌ای می‌خواهد از 320 که اوضاع این کشور مختل گردید و بحران اقتصادی روزافزون و توجه مردم به فرهنگ کم شد و مدارس بی‌رونق گشت. مدارس ملی که با شهریه دانش‌آموزان اداره می‌شد به وضع بدی درآمد شدائد زندگی برای این بنده ظاقتفرسا شد. علاوه بر ضیق معاش و دست‌تنگی فوق‌العاده تبلیغات مسموم بیگان به ویژه حملات ناروا به اساس مذهب و ملیت و توهین به مقدسات دینی و مفاخر ملی که روزبه‌روز شدیدتر می‌شد و رسمیت مذهب محبوب و استقلال میهن عزیزمان را تهدید می‌کرد از هر چیز بیشتر مرا ناراحت می‌کرد بالاخص بعد از آنکه به حکم ضرورت از یک مدرسه ملی که از طرف مدیر نجیب آن همه امور آن باستثناء قسمت مالی‌اش به من واگذار شده بود به مدارس دولتی منتقل گردیدم در این شغل جدید من در اقلیت محض بودم و یکی دو ساعت درس در هر کلاس نمی‌توانست در برابر بیست و هشت ساعت دروس دیگران افکار و عقائد دانش‌آموزان را صیانت کند علیهذا من مجبور شدم برای محصلین علاقمند به مذهب جلسات دیگری داشته باشم که برای القاء مطالب مورد احتیاج مجال بیشتری باشد.

 ضمناً این نکته را نمی‌توانم صرفنظر کنم که قبل از 320 در موقع نان یک من سی شاهی و قند یک من یک تومان و یازده ریال از حقوق رسمی و کلاس‌های شبانه و درس خارج ماهانه تقریباً دویست تا دویست‌وپنجاه و احیاناً تا سیصد تومان درآمد داشتم. بدیهی است این مبلغ کاملاً زندگی ساده مرا به خوبی اداره می‌کرد. از 320 به بعد که سطح زندگی منظم بالا می‌رفت درآمد من منحصر به ماهیانه هشتصد ریال حقوق مدرسه و درآمد چند درس خارج شد. با شروع مجالس تبلیغی و احتیاج به مطالعه زیاد درس‌های خارج‌ام به کلی تعطیل گردید تا در 23 به ماهی 1110 یکصد و یازده تومان بدون رعایت سوابق چندین ساله خدمات فرهنگیم استخدام گردیدم. در این اوقات و سنوات و قبل و بعد آن به خاطر دارید که نان تا یک من شش تومان و قند تا یک من چهل و پنجاه و حتی شصت تومان ترقی کرد. در این اوقات علاوه بر 22 ساعت درس در هفته در مدارس دولتی هفته‌ای 8 ساعت در دبیرستان‌های ملی درس می‌دادم و مجموعاً در برابر ماهی دویست تومان تمام ساعات روز را پس از چندین سال خدمت درس می‌دادم. درس خارج را بکلی تعطیل نمودم و غیر اوقاتی که در مدرسه بودم بقیه اوقات حتی ظهرهای گرم تابستان به مطالعه کتب و کسب اطلاعات لازم صرف می‌شد تا در شب‌های دوره با استدلال بتوانم از انجراف افکار جوانان جلوگیری و آنان را به صراط مستقیم دین رهنمایی نمایم. همین جلسات مقدمهٔ تشکیل کانون نشر حقایق اسلامی گردید. علاوه بر خدمات لسانی و بیانی آنچه تا کنون از آثار قلمی این بنده به طبع رسیده است از این قرار است:

 1- تاثیر هنرهای مسلمین بویژه ایرانیان در صنایع اروپا – مقالاتی است که قسمت اولش ترجمه است و در روزنامه آزادی درج می‌شد و جداگانه به طبع رسید.

 2 – اصول عقاید و اخلاق تربیتی – نخستین کتابی است که نام دین و مذهب و اخلاق اسلامی را در بین دانش‌آموزان احیاء نمود و آنها را به این امور آشنا ساخت. فعلاً جزء کتب درس ابتدائی است و قریب به ده مرتبه تا کنون چاپ خورد.

 3- اصول عقاید شریعتی – حاوی یک دوره اصول دین و مذهب با استدلال و جامع و مختصر برای دبیرستانها جزو کتب درسی است و چند بار چاپ شده.

 4- شرعیات شریعتی – فروع دین ساده و جامع و مختصر با اشاره به حکمت هر یک از آنها با قسمتی از اخلاقیات اسلامی و ترجمه چند آیه در معارف و اخلاق جزو کتب درسی است و چند مرتبه به طبع رسیده است.

 5- عباسه خواهر هارون یا خواری بر مکیان ترجمه از عباسه اخت الرشید یکی از حَلَقات دوره تاریخ جرجی زیدان مصری دارنده و مؤسس مجله الهلال این کتاب نماینده روش اخلاقی و منش سیاسی خلفا عباسی و آینه عبرتی از بی‌وفائی‌های روزگار است.

 6 – کارنامه کانون دارای مقدمه‌ای نسبتاً جالبی است که کارمندان کانون چاپ نموده‌اند.

 7 – فائده و لزوم دین سخنرانی‌های مسلسلی است که در رادیو مشهد در پیرامون موضوع مذکور ایراد شد و به همت برادران کانون به طبع رسیده است.

شاهدان کویرمزینان :استادمحمدتقی شریعتی مزینانی  در ۳۱ فروردین ۱۳۶۶ درگذشت و در حرم  علی بن موسی الرضا در مشهد به خاک سپرده شد.یادش و نامش گرامی باد.

منبع:http://shahedanekavir.blogfa.com/


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

گویی روز موعود برای تن دادن به یک سفرطولانی فرارسیده بود و شاید هم خاک وطن مرا می خواند هرچه هست و بود امروز به دلیل اراده ی رفتن، با دیگر روزها متفاوت بود سفر، تنها از جایی به جای دیگر رفتن نیست بلکه یک هجرت است  که می تواند از خود باشد آدمی می تواند از آن چه هست بسوی آنچه باید باشد هجرت کند سفر چه اختیاری باشد و یا اجباری سفراست زیرا آن که در راه می رود و جاده او را می خواند مسافرش خوانند و من،مسافرشاهراه تهران سبزوار باید چند ساعتی را صبوری پیشه کنم تا بر همراهانم گران نیاید در حال رفتن دلم را می برم به گذشته هایی که مرحوم استاد و پدرم از خاطراتِ سفر شیرین و دوست داشتنیِ خود و همراهانش برایم می گفت مسافران در گذشته دیدنی هایی را در طول راه می دیدند که ما به لحاظ عجول بودن از دیدنشان محرومیم در گذشته آن که به سفر می رفت میهمان مردمانی می شد که خانه ها یشان به شاهران نزدیک بود مسافر پس از آشنا شدن بافرهنگ و آداب رسوم چندین شهر و روستا با گذشتن از خطرات با کوله باری از خاطرات به مقصد می رسید برای مسافری هم که به سلامت از سفر باز می گشت مردم دسته دسته به استقبالش می رفتند و اگر سفرش زیارتی بود برایش چاوشی می کردند اینک همه چیز ماشینی شده و به هردلیل بیشتر مسافرها شب بار سفر برمی بندند و چون یک نابینا ما را از مکانی به مکان دیگر می برند با چنین سفری نمی شود دیدنی ها را دید و گفتنی ها را شنید ولی هر چه باشد مسافرت ها بوی محبت و دوستی می دهندصله ی رحم هنوز در بین مردم جایگاه خاص خود را دارد و من که محتاج نگاه مهربانانه ی  همولایتی هایم هستم برای رسیدن به بهمن آباد با شمارش لحظه ها،چشم به تابلوهایی می دوزم که مسافت باقیمانده را به من نشان می دهند ولی افسوس که نیمی از راه را در شب می پیماییم.

 روز 3 شنبه 4 فروردین  

امروز 3 سه شنبه مطابق قراری که شب گذشته با هادی داشتیم ساعت 14 راهی سفر به بهمن آباد شدیم هادی  راننده خودرو با تنها سر نشینی که همراهش بود سر خیابان چشم براه ما بودند برای خورد و خوراک بین راه، پیش از حرکت تدبیری اندیشیده شده بود ولی بعد معلوم شد هادی سهم شان را از غذای نذری با خود آورده اند،با رانندگی خوب هادی که باقانون راهنمایی و رانندگی همکاری خوبی دارد رفتیم و رفتیم تا عقربه های ساعت به 23:30 دقیقه رسیدند و ما مسافران خسته از راه رسیده درب خانه را به صدا در آوردیم خواهرم به غیر از ما میهمانانِ دیگری هم داشت از جمله حمید خودمان و خواهر و خواهر زاده ام و فرزندان خودش،میزبان و میهمانان شام خورده بودند و برای یک خوابِ آرام آماده می شدند مانیز شام خورده بودیم ازاین رو پس از یک گفتگوی کوتاه به خواب رفتیم.

چهار شنبه 5 فروردین

این روزها با سین سلام کاممان را شهدی دیگر می بخشیم به محض نگاهِ چهره به چهره با زنان و مردان همولایتی لبخند بر لبها نقش می بندد و محارم برگونه های هم بوسه می زنندگویی دلمان تمنای دیدار کرده بود و ما نمی دانستیم این جا بهمن آباد زادگاه من و خانه ی ملاحسین است جایی که در آن به دنیا آمده ام اولین خاستگاه من در فردای ورودمان،رفتن و دیدنِ اتاق گلی است اتاقی که شوربختانه دوسه سالی می شود که گلی نیست وچهره اش را با رنگِ سفید بی رنگ کرده اند چشم هایم را به همه جای این اتاقِ به ظاهر کوچک می چرخانم تا بار دیگر خاطراتِ دوران کودکی ام را زنده کنم با خود و در خلوتِ خویش زمزمه کنان از گذر عمر و سپری شدن دورانِ طلایی کودکی گله می کنم در این اتاق هیچ چیز جای خودش نیست اثر و آثاری از کتابخانه ی کوچک مرحوم پدرم که کوهی از خاطرات را در برگ برگ خود جا داده بود به چشم نمی خورد محل کرسی را به تماشا می نشینم همان جایی که چشم به راه بودم تا مادرم با آتش داغ،کرسی سردمان را گرمی بخشد اما من با گرمای وجودش گرم می شدم.

زمان به سرعت می گذرد پس باید باید هرچه زودتر به دیدار اقوام و آشنایان برویم نخستین جایی که در نظر می گیریم خانه ی حاج عمویمان است ولی چون ایشان میهمانان دارند رفتن را به زمان دیگری می سپاریم،دومین جا خانه ی مادرخانم است که خوشبختانه همگی آمادگی کامل شان را اعلام می کنندهادی با خودرو و ما پیاده رفتیم ساعتی را درکنار مادر خانم و برادر خانم و خواهرخانم نشستیم خوردیم و گفتیم و خداحافظی کردیم آمده ها به خانه بازگشتند،من و هادی و همسر ایشان رفتیم به خرابه هایی که من آبادی اش می خوانم،مانند دفعات گذشته عکسی به یادگار گرفتیم و درباره ی این آثار با عظمت گفتگو کردیم،کمی دیرتر به خانه آمدیم،پس از نوش جان کردنِ ناهار به استراحت پرداختیم تا این که خورشید آرام آرام خود را از ما پنهان و یا غروب کرد مؤذن بانگ اذان سرداد به مسجد رفتم نماز مغرب و عشا را به امامت جناب حجت الاسلام حاج آقا ذاکری خواندیم ایشان درباره وبلاگ نویسی بنده برای برخی نکاتی را گفتند که موجب دلگرمی شد.از کارخانه پیامک و تلفن هایی دارم که امکان پاسخ دادن به بیشتر آن ها ممکن نیست

 5 شنبه 6 فروردین

5 شنبه یا همان شب جمعه ی بهمن آباد حال و هوای خاص خود را دارد مطابق معمول از صبح برای رفتن به مزار برنامه ریزی صورت می گیردبارندگی امروز مانع پیاده روی امروزم شد.

امروز اتفاقی در خانه ی ما رخ داد که شاید شگفت انگیز باشد،داستان راستان ما از آن جا آغاز شد که خواهرانم تصمیم به گشودنِ دربِ صندوق قدیمیِ مرحوم مادرم می گیرندو داشته ها و آن چه به یادگار مانده را شماره می کنند از من نیز خواسته شد برای یاد کردن آن دوره هم که شده نگاهی به آثار برجامانده ی مادر و پدرم بیندازم لباس های موجود،مرا به دنیایی برد که همان رخت و جامه ها را برتن می کردندبا دیدنِ آن ها،حالم دگرگون و گویی زانوانم سست شدهرچه تلاش کردم نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم بیش از نیم ساعت با صدای بلند و کودک وار در هجران آن دو عزیز سفرکرده آه و ناله سر دادم،آنگاه رخت برتن کردم و راهی گورستان شدم تا از نزدیک درد دل کرده باشم اما در حال رفتن،اکبر آقا حاج حسین بر سر راهم قرار گرفت و از دردهای جسمی و قلب شکسته اش لب به سخن گشود نیم ساعت بعد به خانه آمدم و درکنار خانواده صبحانه نوش جان کردم و در باره آن چه رخ داده بود حرفی به میان نیامد.

برای خواندن نماز ظهر و عصر به مسجد رفتم امام جماعت جناب حجت الاسلام شیخ علی آقا بودند پس از نماز با گفتگو با هملایتی هایم خوش حال کننده بود.

پس از نوش جان کردن ناهار خواب کوتاهی داشتم ساعت 16برای رفتن به مزارآماده شدیم جمع قابل ملاحظه ای را در آن جا دیدم خوش بختانه این روزها هر جا می رفتیم سخن اینترنت و سایت و وبلاگ و  وایبرو... بود برخی در این زمینه به خیال این که بنده جزو اهالی قلم هستم پرسش هایی را مطرح می کردند.از مزار که برگشتیم در کمال ناباوری اخوی ام حاج حسن آقا و خانواده و آقاداوود و خانواده اش را در خانه زیارت کردم آن ها تازه از راه رسیده بودند.

باخانم متولی تماس گرفتم و از اوضاع کارخانه جویاشدم.

اهل خانه به همراه هادی و حمید به مزینان رفته بودند تا از شاه عباسی دیدن کنند و  عکسی به یادگاربگیرند ولی با وجود اصرار من یادشان رفته بود تراز تقسیم آب  مزینان را هم ببینند و عکس بگیرند.

روز جمعه 7 فروردین

بامداد را با ورزش آغاز کردم ولی چون کفش مناسب نداشتم ورزش مورد دلخواهم انجام نشد درسر راه سری از بناها و کارگرانی زدم که برای ساخت و آماده کردن محل تعزیه ی روز عاشورا بی ریا زحمت می کشند به آن ها خداقوت گفتم و کمک اندکی کردم پیش از من آقا داوود به ورزش رفته بود در بازگشت از مراسم دعای ندبه خبرداد البته شب گذشته پس از نماز مغرب و عشا در باره ی دعای ندبه ی امروز که در امام زاده خوانده شده اطلاع رسانی ناقصی شد تا این که امروزاطلاع یافتیم دوستان مزینانی شرکت خوبی داشته اند.

امروز هادی و همسرش نمی دانم چه ساعتی آرام و بی صدا راهی مشهد شده اند تماس گرفتم گفتند در نیشابور و درحال رفتن به مزارعطارنیشابوری و خیام هستند در تماس های بعدی خبر از ورودشان به خانه مشهد دادند.

شنبه 8 فروردین

بامداد امروز هم پس از ستایش و نیایش پروردگار رفت تا کاهک پیاده روی کردم راه رفته پیاده بازگشتم تا رفت و برگشت 8 کیلومتر راه را طی کرده باشم.

صبحانه یامروز هم برایمان درد سر ساز خواهدشد شیر و کره و سرشیر مثلثی هستند که می تواند خشمشان دامنگیرمان شود ولی وسوسه لذت بردن از خوردن این سه چربی دست بردار نیست.

مؤذن بانگ اذان سرداد به مسجد رفتم امام جماعت نداشتیم هیچکس از نمازگزاران حاضر به قبولی امام جماعت نشدند.

ناهار جای شما خالی رشته پلو با سبزی محلی(آجار) بود بیش از حد متعادل نوش جان کردم پس از خوردن خواب سبکی داشتم.

این روزها مدام کارگران زنگ همراهم را به صدا در می آورند و من هم مدام از جواب دادن خودداری می کنم!

یک شنبه 9 فروردین

همراه با آقا داوود تا کاهک به ورزش پیاده روی پرداختم رفت و برگشت مان 80 دقیقه به طول انجامید به خانه که آمدیم  اهل خواب در خواب ناز بودندولی آرام آرام سربرداشتند و برای خوردن صبحانه آماده شدند.

نماز ظهر و عصر را درمسجد به امامت آقا محسن(فرزندمرحوم مجتبی)خواندیم.

آقای جلالی نماینده کارگران چندین بار تماس گرفت و از غم و غصه هایش ناله سرمی داد.

باهادی که درمشهد می باشد چندین بار تماس گرفتم درباره بازگشت شان پرسش کردم اما بازهم جواب متناقض شنیدم.

نماز مغرب و عشا را در مسجد خواندم در بازگشت به خانه حاج جمشید کلی از برنامه های دردست اقدامش برایم سخن گفت طولانی شدن صحبت های ایشان موجبِ تأخیر در آمدنم به خانه شدولی هنگام ورود به روی مبارکم نیاوردم!

روز دو شنبه 10 فروردین

بامداد به تنهایی جاده بهمن آباد کاهک را در نوردیدم نزدیک کاهک آقا داوود را در حال برگشت دیدم که پیش از من به ورزش پرداخته بود،باهم به خانه آمدیم و بازهم برسرسفره ای نشستیم که خواهرم بادل و جان گسترده بود،پس از پرکردنِ سطل(معده)به مطالعه پرداختم در همین حال سر و کلهّ ی جناب خواب پیداشد در مکان مطالعه به خواب رفتم ناگه صدای عمو عمو به داخل گوشم رسوخ کرد چشم گشودم همسر آقا داوود بود آرام گفت:خبردادند مجتبی از دنیا رفته!با شگفتی پرسیدم مجتبی؟کدوم مجتبی؟گفت مجتبی ذاکری!بی درنگ برخاستم و راهی منزل مرحوم شدم ولی جلو مسجد مردم آرام بودند و از مرگ سخنی نمی گفتند جلوتر رفتم به فاصله ی 10 دقیقه خودروهایی از داورزن وارد روستاشدند که گفته شد آقا مجتبی را تا درمانگاه همراهی کرده اند چون بانگ اذان برخاست به مسجد رفتیم پس از نماز یکی از بستگان مرحوم درباره ی ماندن جنازه تا سه یا چهار ساعت آینده در خانه یا انتقال آن به سردخانه از جند نفر نظرخواهی کرد من تاب نیاوردم و گفتم هم اکنون باید جنازه را تشییع و به سردخانه منتقل کنیم و همین کار انجام شد حدود صد متر آنطرفتر دریافتم خیلی ها که تمایل به تشییع مرحوم ذاکری دارند هنوز در راهند ناگزیر به بهانه ی صحبت کردن گفتم جنازه را برای چند دقیقه ای هم که شده برزمین بگذارند 10 دقیقه ای مطابق ذائقه ی جمع صحبت کردم و دوباره تابوت را به دوش گرفتیم و با احترام تحویل غساله دادیم.

نگهبان کارخانه زنگ همراهم را آواداد خبرداد ...خروس بسیار زیبای ما را ربوده است گفتم آن چه را دیده برای کسی بازگو نکند.

باطاهره خانم برادرزاده ام تماس گرفتم گفت:برای تفریح به کلاردشت رفته اند.

با هادی و همسرش که در مشهد می باشند تماس تلفنی داشتم.

سه شنیه 11 فروردین

امروز از بامداد گوشمان به طرف صدای جارچی بود تا از ما برای خاکسپاری مرحوم مجتبی ذاکری دعوت کند پیاده روی امروز به همین دلیل نادیده گرفته شد.

ساعت 8:30دقیقه برای عرض تسلیت به بازماندگان مرحوم  رفتم به هیأت حسینی، قرآن خواندم و جمع شرکت کننده به ویژه با آمده ها از دور و نزدیک احوالپرسی کردم  ساعتی بعد ازمردم خواسته شد برای تدفین مرحوم حضور به هم رسانند جمعیت قابل ملاحظه ای حاضرشدند به محل سردخانه رفتیم و جنازه را تحویل گرفتیم و به دراتاق مقابل گذاشتیم تا محارم مرحوم آخرین وداع را با او کرده باشند سپس به حرم امام زاده بردیم و در بیرون حرم نماز میت را عموزاده ی مرحوم بر پیکر بی جان وی خواند جناب حجت الاسلام پس از نماز سخنان کوتاهی ایراد فرمودند سپس میکروفن را به بنده دادند من نیز چند کلمه ای سخن گفتم که چون حاج آقا جان کلام را استادانه فرمودند گفته های من تکراری به نظر می رسید مراسم دفن که انجام شد همگی به روستا برگشتیم  رفته رفته مؤذن اذان گفت و برای خواندن نماز جماعت به امامتِ جناب حجت الاسلام ذاکری به مسجد رفتیم پافشاری برخی از بازماندگان برای صرف ناهار نتیجه نداد و به خانه آمدم.

 نماز مغرب و عشا را هم در مسجد خواندم پس از نماز اعلام شد به مناسبت درگذشت مرحوم ذاکری ساعت21:30دقیقه در هیئت روضه خوانی برگزار می شود من و داوود درخانه شام خوردیم و راهی شدیم حجت الاسلام 5 دقیقه زودتر از وقت اعلام شده منبر رفته بودن از این رو به محض ورودمان با رعایت ادب سخنرانی شان را قطع کردند و پوزش خواستند تا درسی برای امثال بنده باشد.

نگهبان کارخانه تماس گرفت و به اصطلاح التماس دعاداشت.

باهادی که درمشهد هستند تماس گرفتم ان شاءالله فردا در بهمن آباد خواهند بود.

چهارشنبه 12 فروردین

پیاده روی امروز مان با آقا داوود گرچه از بُعد مسافت تفاوت چندانی نداشت ولی مسیری که انتخاب کردیم جاذبه بهتری داشت از حاشیه ی کاریز رفتیم و رفتیم تا ابتدای جاده اصلی رفت و برگشت مان 80 دقیقه بطول انجامید.

پس از نوش جان کردن صبحانه به هیئت رفتم و دگر بار برای مرحوم مجتبی فاتحه خواندم و نیم ساعتی را با جناب شیخ رضا ذاکری گفتگو صورت گرفت در همان جا بودم که مؤذن بانگ برداشت و گفت:بشتابیم بسوی نماز.

نماز ظهر و عصر را با جماعت خواندیم و برای صرف ناهار در خانه و یا هیئت دو دل بودم سرانجام با آقا داوود بنا را برماندن گذاشتیم به اصرار آقا محسن(فرزند مرحوم) بقول خودش در مکانی جا گرفتیم که علما نشسته بودند با آقایان معمم خوش و بشی کردیم و به فاصله ی اندک غذا آورده شد و نوش جان کردیم.

خواستم تا زمان باقی است برای استراحت کردن به خانه بروم ولی همولایتی ها گپ می زدند و بهتر است بگویم مانع شدند.

ساعت 16صلوات گویان برسرمزار مرحوم مجتب ذاکری حاضرشدیم ابتدا حجج اسلام آقایان حاج آقا ذاکری و سپس شیخ محمدآقا سخنرانی کردند و در پایان اکبر آقا به مرثیه خوانی پرداخت پساز مراسم برسرمزار مرحوم پدر و مادرم و دیگر درگذشتگان حضور یافتم و فاتحه خواندم.

 5 شنبه 13 فروردین 

برای امروز که سیزده بدر بود هیچ برنامه ای برای بیرون رفتن دربین نبود به خصوص که اخوی و همسرشان به علت کهولت سن و بیماری ماندن را بر بیرون رفتن ترجیح می دادند ولی من مانند همیشه پیاده روی خوبی داشتم ابتدا به روستای سویز رفتم یکراست رفتم به مدرسه ی امیرکبیر اما افسوس که هیچ اثری از تابلوی قدیمی و کلاس های درس وجود نداشت نمی دانم شاید هم با تغییر کاربری تبدیل به مسجد شده بود! به طرف مغازه مرحوم حسن شریف رفتم و سری به مغازه حسن آقا(حسن زال)زدم حسن آقا گویا بیمارشده بود نتوانست جوابم را بدهد دکان قدیمی اش هم دیگر دکان نبود خوشبختانه آثار قدیمی و درو دیوارهای گلی روستا به همان شکل باقی مانده از همانجا راهی کاهک شده تا ورزش را کامل انجام داده باشم دربازگشت خبردادند همسر حسن علی از دنیا رفته و جنازه را از تهران به روستا خواهند آورد.

نماز ظهر و عصر را درمسجد خواندم وقت ناهار شد حسین آقا و آقا داوود برایمان جوجه کباب درست کرده بودند همگی خوردیم و تشکر کردیم.عصر که شد همگی راهی مزار شدیم تا مانند هرشب جمعه برای درگذشتگانمان فاتحه بخوانیم در آن جا علاوه بر زیارت اهل قبوردیدن دوستان و هملایتی ها قوت قلب است.

خبر رسید جنازه مرحومه را از تهران آورده اند خودمان را به بالای جاده رساندیم نیم ساعتی که گذشت آمبولانس سررسید جنازه را تحویل گرفتم و تا خانه ی مرحومه و سپس تا گورستان بردوش کشیدیم فرزندانش به علت در پیش بودن و تاریکی شب تمایلی به دفن شبانه نداشتند ولی پافشاری ها جواب داد و میت را دفن کردیم.

نماز مغرب و عشا را به امامت حجت الاسلام شیخ محمد آقا در هیئت خواندیم برای خواندن دعانماندم و به خانه آمدم.

با حامد تماس گرفتم گفت:هنوز خریدچندانی نکرده است.

جمعه 14 فروردین

ساعت 5:15 دقیقه بامداد برای ستایش و نیایش از رختخواب برخاستم به فاصله ی اندک آقا داوود نیز برخاست و نماز خواند ایشان پیشنهاد خرید نان از مزینان را کردند با موافقت من جاده رفتن تا مزینان را درنوردیدیم نانوایی اول بسیار شلوغ بود و دومی چون دست تنها بود نمی توانست جوابگوی آن همه باشد سرانجام داوود با یکی از همولایتی ها به داورزن رفتند من هم پس از خرید از مغازه ی یکی از دوستان به بهمن آباد برگشتم.

دست خواهرم درد نکند که از عصمت خانم خواست برایمان نان محلی بپزد جای شما خالی آن نان خوردن داشت.

برای عرض تسلیت به بازماندگان همسر حسن علی به هیئت رفتم.

ناهار اشکنه ی ویژه ای خوردیم که جای شما خال بود.

به مازیار حکیمی که گفته بود تماس بگیرم زنگ زدم.با خانم متولی درباره چگونگی آغاز به کار کارخانه گفتگو کردیم.

با حامد تماس گرفتم گفت از تهران خارج شده و نزدیک سمنان می باشد.

خروج از بهمن آباد – ورود به مشهد مقدس

شنبه 15 فروردین و سفر به مشهد مقدس

امروز قبل از حرکت به صحرا رفتم و از سرسبزی و طراوت صبحگاهی لذت بردم.

آقا داوود ما را به کاهک رساند و از آن جا همراه با حاج خانم راهی مشهد شدیم دربین راه چندین بار با خانم مقدم تماس گرفتم کارگران با توجه به اولین روز کاری مدام با من تماس می گرفتندبه خیلی از آن ها نمی توانستم پاسخ بدهم و حتی ناگزیر به خاموش کردن گوسی ام شدم.

خدا را شکر ساعت 14 به سلامتی وارد مشهد شدیم به پیشنهاد من سیرابی نوش جان شد و به استراحت پرداختیم.

1 شنبه 16 فروردین درمشهد

امداد وقتی برای ستایش و نیایش از رختخواب برخاستم نخست حمام کردم و قابلمه بدست خودم را به حلیم فروشی رساندم خوشبختانه با دست پر بازگشت.

پس از نوش جان کردن ناشتا تا پیاده به حرم مطهررفتم دور و بر آقا خلوت بود با یان وجود بالاسر آقا جا برای خواندن نماز نبود پس از زیارت راه رفته پیاده بازگشتم.

خواهرم تماس گرفت و دوباره از من خواست به بهمن آباد سفرکنم ولی قول قطعی ندادم.

باهادی علاوه بر پیامک تلفنی صحبت کردم از جمله آدرس کانال کش را خواستم تا برای رفع اشکال کانال کشی اش رقدام کند.

2شنبه 17 فروردین

بامداد آرام ترک رختخواب کردم و پیاده به حرم رفتم دربازگشت به حلیم فروشی رفتم گفت:مقدار کمتری حلیم مانده گفتم:به کمتر قناعت می کنیم.

باجناق و خواهرخانم زنگ تلفن مان را به صدا درآوردند از ما خواستند زودتر برای صرف ناهار در خانه شان حاضر شویم ساعت 13 رفتیم به مهمانی تا ساعت 15 درخدمتشان بودیم و شاید هم درخدمت مان بودندبه خانه که برگشتیم بخت بامایار نبود و هرچه تلاش کردیم زبانه ی در اتاق باز نشد کلید ساز آمد و بازکرد و سپس به تعمیر قفل اقدام شد روی همرفته کار بازگشایی و تعمیر 3 ساعت بطول انجامید خستگی این کار در تن و جانم تا ساعت ها مانده بود.

من و حاج خانم با وجود خستگی به حرم رفتیم ورودمان به صحن امام مصادف شد با اقامه ی نماز جماعت مغرب و عشاء خوشبختانه به موقع رسیدیم.

3 شنبه 18فروردین

گرچه دیر به حلیم فروشی رفتم ولی بادست پر برگشتم

من به قصد رفتن به حرم از خانه خارج شدم ولی تلفن های پی درپی کارگران از شمال وقت را برمن تنگ کرد خانم متولی درباره امور حسابداری و چگونگی ارسال مدارک به تهران با من تماس گرفت و زمان از دستم رفت.

خروج از مشهد

سرانجام با بی میلی برای رفتن به تهران خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم ساعت 20 گذشته بود که اتوبوس از پایانه مسافربری بیرون رفت حمید را درجریان خروجم از مشهد قرار دادم تا کلید خانه اش را درمکانی جاسازی کند در غیر این صورت سرگردان می شدم.

4شنبه 19 فروردین ورود به تهران

ساعت 9 بامداد گذشته بود که واردخانه شدم صبحانه نان بربری مرغوب و سمنو خوردم کمی سرم سنگین بود که خوب شد.

پایان سفرنامه


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

چشمان زیبایت را یارای دیدن نیست نمی خواهم درباره ات سروده ای غم انگیز بسرایم اما در قاب نگاه و عمق چشمانت می شود غمی فراخ را یافت که می دانم با صبوری آن را تحمل می کنی در قصه های کودکانه برایت گفته بودند:در آسمان بزرگ، هرکس ستاره ای دارد من به دنبال ستاره ای که تو دنبالش بودی تمام شب را چشم چرخاندم اما گمشده ات را نیافتم.

رهگذران، بی پروا از کنارت می گذرند و تو  همه را از  جلو چشمانت به انتظار،عبور می دهی که شاید پای افزاری (کفش)برای پینه دوزی و روغن مالیِ، روی زانوان کم توانت گذاشته شود،تو  نیز با پذیرفتنِ این که سهمِ زندگی ات همین بوده برای معاش و جلبِ رضایتِ مالکِ پای افزار، آن را درخشان کرده و به دستمزدی ناچیز تن می دهی و قناعت می کنی تا زندگی کرده باشی!،خواهرت نیز در رهگذری دیگر دسته گلی در دست به سرنشینان خودروها چشم می دوزد تا شاید کسی از روی ترحم صدایش کند:هی هی دختر گل فروش گلها، شاخه ای چند؟ و دختر گل فروش تا بخود می جنبد و قیمت را بریده بریده می خواهد در میان بوق های ممتد به گوش خریدار برساند می بیند چراغ سبز شده و خودرو رفت و بازهم دختر گل فروش نومیدانه با دسته گل های بردست مانده رفتن شان را تماشا می کند در این میان دخترک های هم سن و سال دختر گل فروش کودکانه نگاهش می کنند و بر رویش لبخند می زنندآن ها گروه گروه می روند تا به خرید عیدشان برسند از عید گفتیم و از راه رسیدن سال نو،نوروز از راه می رسد ولی بسیاری از همین کودکان، با غم نانِ نداشته روزگار می گذرانندانباشته شدنِ ثروت های کلان در دستِ بخشی از انسان های بی درد و از سویی تهی بودنِ سفره هایی از قوت لایموت، قصه ی غم انگیز و تکراری همیشگی جامعه ی ماست به راستی تفاوت تو پسرک خوشرو و خوشگو  که از نخوردن رنگ برچهره نداری با آن که از پرخوری مدام درپی کم کردنِ وزن خود است چیست؟نان سفره ی تو را که ربود؟چه کسی سدی شد تا تو مدرسه و درس را برای همیشه ترک کنی؟چه کسی گفته تو باید این باشی و او آن؟اما روی سخنم با تو دختر گل فروش و پسر پینه دوز است؛دنیا همیشه به کامِ آن هایی که تو را ریشخند می کنند نبوده و نخواهد بود چرخ روزگار، مدام می چرخد اما اگر امروز بر مرادِ او می چرخد فردا برمراد تو خواهد  چرخید ،از کجا معلوم که ثروت های انباشته شده ثروتمندانی که دایم اندوخته هایشان را شماره می کنند مخلوط به حرام نباشد؟ولی من و تو می دانیم؛ سفره ی تو تکه نان صداقتی دارد که عرشیان به آن می بالند بگذار فرشیان چون کرم، به داشته های ظاهری شان دلخوش باشند ما این را از امام اول مان حضرت علی (ع) شنیده ایم که فرمود:اى مردم! هیچ یک از فرزندان آدم برده یا کنیز به دنیانیامده است، مردمان همه آزادند.

روی سخنِ مولا به تو پسر پینه دوز و دختر گل فروش است باور داشته باش؛

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نـــــــرفت

دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
قرار نبود برای گذرانِ زندگی دست به دزدی های پیدا و نا پیدا بزنیم،

قرار نبود برای گذرکردن از سختی ها از برگ دروغ استفاده کنیم،

قرار نبوددر امر خواستگاری این همه غیرصادق باشیم،

قرار نیود ترازوهایمان به ضرر خریدار نا میزان باشند،

قرارنبود در آغاز زندگی به طلاق فکر کنیم،

قرار نبود در زندگی زناشویی به یکدیگر خیانت کنیم،

قرار نبود این همه نسبت به تربیت فرزندانمان بی توجه باشیم،

قرار نبود ارزش های دینی و انسانی را زیر پا بگذاریم،

قرار نبود به چشم و همچشمی های بی حاصل دامن بزنیم،

قرار نبود در مزرعه ی شیطان گام برداریم،

قرار نبود خدا را از زندگی مان کنار بگذاریم،

قرار نبود صله ی رحم را فراموش کنیم،

قرار نبود امربه معروف و نهی ار منکر را به سُخره بگیرم،

قرار نبود از پند و موعظه بیزاری جوییم،

قرار نبود حرمت بزرگترها را بشکنیم،

قرار نبودجایگاه پدر و مادرها تنزل یابد،

قرار نبود قرار و مدارهای خیابانی مِلاکِ انتخاب و ازدواج فرزندانمان قرار گیرد،

قرار نبود به خاطر هیچ و پوچ  و لجاجت های بیجا به طلاق بیندیشیم،

قرار نبودهرچه بیشتر می خوانیم کمتر بدانیم،

قرار نبود کم کار و پرخور و  پر توقع باشیم،

قرار نبود در هر مراسمی این همه اسراف کنیم،

قرار نبود وسایل وارداتی و امروزی جای گفتگوهای چهره به چهره و رو در رو را بگیرد،

قرار نبود پدر و مادرمان را درخانه ی  سالمندان به حال خود رهاکنیم،

قرار نبود این همه قهر و کینه با نزدیکانمان داشته باشیم،

قرار نبود ربا دهی و رباخوری در جامعه رواج پیدا کند،

قرار نبود برای خوشامدگویی تجدد، سنت های پسندیده را نادیده بگیریم،

قرار نبود وسایل و ابزار جدید جای خالی پدر و مادر و بزرگِ خانواده را پر کنند،

 قرار نبود دنیایمان را آباد و آخرتمان را خراب کنیم،

قرار نبود در ظاهر خداپرست ولی در باطن جاه پرست باشیم،

قرار نبود با تن دادن به زر و تزویر و ریا انسانیت مان را نادیده بگیرمِ

قرار نبود کرامت و حرمت انسان ها را از یاد ببریم،

قرار نبود برای رنگین کردنِ سفره خودمان،سفره دیگران را خالی کنیم،

قرار نبود حرام خدا را حرام و حلال خدا را حلال ندانیم،

قرار نبود همسر شرعی و قانونی خود را به بهانه ی عدم پرداخت مهریه روانه زندان کنیم،

قرار نبود ازدواج های سخت را جایگزین و جانشین ازدواج های سهل شود،

قرار نبود بین عمو و عمه و خاله و دایی و برادر و خواهر و حتی والدین و فرزندان این همه جدایی و فاصله ایجادشود،

قرا نبود نسبت به زندگی و خورد و خوابِ همنوعان خود بی  تفاوت باشیم،

قرار نبود فرزندانی که خود بزرگشان کرده ایم به هر دلیل ما را حقیر و کوچکمان پندارند،

قرار نبود برای بدست آوردن آسایش، آرامش مان را قربانی کنیم،

قرار نبود در ظاهر با خدا و درباطن با شیطان همراه شویم،

قرار نبود....و خیلی چیزهای دیگری وجود دارد که قرار نبود ولی در جامعه اتفاق می افتد،راستی چه شد و چرا چنین شدیم؟


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

شکی نیست که پروردگار عالم،رحمان است و رحیم،از این رو همه ی موجودات از نعمت های او برخوردارند و تسبیح گوی ذات مقدس اویند بندگانش نیز،هرکدام  از رحمت و عدالت او بهره مند و از سفره ی گسترده و رحمتش برخوردار می شوند،خدایا! از آن جا که تو خالقی و ما مخلوق و بیشتر و بهتر از خودمان به مصلحت مان واقفی، داده ها و نداده هایت را عین عدل می دانیم و از تو تشکر می کنیم!اما به نظر می رسد در میان این همه،یکی از نعمت ها برای ما آدمیان،ازاهمیت خاصی بر خوردار است تا جایی که هر کس به نوعی ادعا می کند خداوند با بخشش بیشترِ این نعمت، به او عنایت ویژه ای داشته است و با این نگاه،جایگاه خود را برتر از نزدیکترین خود می داند و دچار حس خودبرتری می شود لذا اگر کسی خدای نکرده این داشته اش را ناچیز پندارد وی از او بیزاری جسته و دیوانه اش می خوانداین حس و خصلت را از دوران کودکی و شاید هم پیش از تولد در وجودمان نهادینه کردند و شوربختانه تا آخر عمر با ما همراه است!از گوهر گران بهای عقل می برایتان می گویم چیزی که همه مدعی بیشتر داشتنش هستند و با این تصور که بیش از دیگران می دانند همه را نادان تلقی می کنند! این ادعا را حتی دیوانگان هم دارند! در همین جا خاطره ای در ذهنم زنده شد که گفتنش خالی از لطف نیست... 28 سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستان، که اهل سرکشی از بیمارستان و دیدار از بیمارانِ خاص بود  برای عیادت از بیماران روانی به یکی از تیمارستان های مشهد رفتیم آن روز بیماران در فضای باز قدم می زدند با خیلی از آن ها احوالپرسی کردیم تا این که یکی از آن ها با خوشرویی پرسش هایم را پاسخ داد وی از فراز و نشیب زندگی  و چگونگی بیماری اش گفت و درد دل کرد. در پایان انگشتش را به طرف درمانگاه نشانه رفت و گفت: مرا از دست این دیوانه ها (پزشکان) نجات دهید؛ این ها هیچی نمی فهمند! یک ماه بعد به تیمارستان سپیده ی انقلاب رفتیم در آن جا افراد تحصیل کرده از معلم ساده گرفته تا استاد دانشگاه و... فراوان بودند. با تعدادی از آن ها گفت و گوی دو نفره و سه نفره داشتم. در طولِ گفت و گو هیچ اثری از بیماری در رفتار و گفتارشان مشهود نبود. سالم بودند و تندرست؛ آن ها نیز مدعی بودند کسانی آن ها را به آن جا آورده اند که عقل نداشته اند! آن ها همه را جز خودشان دیوانه می پنداشتند. همین آقایان و خانم های بیمار که به ظاهر آرام و خوش سخن بودند هرکدام به نوعی سابقه ی خطرناکی داشتند در چنین حالتی خانواده ها با تحمل حرف دیگران،آن هم پس از سال ها صبوری، ناگزیر به بستری شدن بیمارشان تن داده بودند. به یاد دارم یک خانم جوان که دیگران را دیوانه خطاب می کرد، قصد کشتن فرزندش را داشته و همسایه ها کارد را از روی گلوی فرزند 5 ساله اش دور می کنند! خواستم به این نکته برسم که عقل چیست و عاقل کدام است. نمی خواهم باز هم از عقل و تعریف آن بنویسم که دکارت و افلاطون و اسپینواز که به عقل گرا شهرت دارند اشاره و یا به اهمیت عقل نزد فقها و مذاهب (شیعه و معتزله و اهل سنت و...) ورود کنم بلکه می خواهم این پرسش را مطرح کنم که عاقل کیست و کم عقل و بی عقل به چه کسی اطلاق می شود و چه مرجعی در این میان می تواند به عنوان داور بین این ها تفکیک قائل شود و نظر بدهد و یا کدام آدم عاقلی یافت می شود که کم خردی خودش را بپذیرد؟ گویا این عقل بجای آن که گره گشا باشد برای صاحبش ایجاد گرفتاری و درد سر سازی هم می کند؟اینطور نیست؟آها شما به خوب نکته ای اشاره کردی که خطر عقل ناقص بیشتر از آن چیزی است که تصور می کنیم!

فرمودید هرچیز کمش خوب است الا عقل،

فرمودید؛ادعای داشتن عقل به تنهایی کافی نیست و راه بدست آوردنِ عقل نیز علم آموزی است آن هم نه  علمی،

کسی گفت:چون عقل ویژه انسان است پس باید درپی انسان، باشیم ولی حضرت مولوی با این شعر کار را تمام کرد:

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما / گفت آنک یافت مـــــــی‌نشود آنم آرزوست

ملاحظه فرمودید؟ در دنیایی که عقل از سر و روی همه می بارد قبولِ کم خردی و یا پیدا کردنِ یک آدم کم عقل بسیار سخت می نماید! پس جای بسی خوشحالی است که هیچکس بی عقل و کم خرد نیست!

باید پذیرفت، در روزگاری که همه خود را عاقل و یا عقل کل می دانند، مشاوره جایگاهی ندارد،جامعه ای هم که مشورت و عقلا  و خردمندان جایی نداشته باشند بی خردان ترکتازی خواهند کرد،با حضور بی خردان و بی ادبان،رفته رفته مرگ انسانیت فرا می رسدو...


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک