قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قاسـم مـلا

قاسـم مـلا
 
مذهبی - اجتماعی - حکایات - لطایف - شعر و.....
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم دی 1392 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
                    علاقمندان بهمن آبادی برای خواندن خبرهای محلی  می توانند

               از وبلاگ «بهمن آبادخبر» دیدن فرمایند.آدرس www.bahmanabadkhabar.blogfa.com 

.......................................................................................................................................... 

                             و شب نوشت،شرح حال و یا خاطرات روزانه ام

               در سلام بهمن آباد.آدرس http://salambahmanabad.persianblog.ir/       


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

در گذشته وازه ی آپارتمان برای مردم ایران بیگانه و نا مأنوس بودلذا مردم برای زندگی در خانه ای که آن را زندانش می نامیدند از خود رغبت نشان نمی دادند ولی رفته رفته و با راحت شدنِ سفر به دیگر کشورها این واژه ی وارداتی و غیر معمول،ابتدا در کلان شهرها و سپس در شهرهای کوچک رواج یافت و خانه های افقی که دارای درخت و باغچه و حوضچه بودند تبدیل شدند به خانه های محقر و عمودی دیری نپایید واژه ی حیاط هم برای همیشه از بین رفت تا دیگر نه درخت و سبزه ای نوازشگر چشمانمان باشد و نه حوضچه ای که ماهیان قرمز برایمان به رقص آیند و سرگرممان کنند از همه بدتر بجای هر درخت که از ریشه در آوردیم ستون هایی از آهن را جایگزین کردیم که اگر بخواهیم به این موضوع ورود کنیم،مثنوی هفتاد من کاغذ شود ولی پیداست از روزی که با روی آوردن و پذیرش بی قید و بند تجدد، تن به تخریب خانه های بزرگ دادیم و عمارت های چند طبقه بنا نهادیم ناخواسته تیشه به ریشه ی تربیت فرزندانمان زدیم از طرفی گرچه از بُعدِ فیزیکی خیلی به هم فشرده و نزدیک شدیم و به تعداد همسایه هایمان افزوده شد،ولی در مقابل،دل هامان روز به روز دور و دورتر شد،اگر همسایه های دیروز محرم راز بودند و از سایه رحمت شان بهره می بردیم به یمن این همه شلوغی و ازدحام،کسی کسی را نمی شناسد و از نعمتِ داشتنِ همسایه ی دیوار به دیوار و مقابل محرومیم به عبارتی همسایه ی امروز چون با ما احساس دوری می کند بی سایه و نامحرم است بدتر این که طبقات ساختمان ها هرچه بالاتر رفتند اعتمادها بیشتر گسست و حرمت ها بیشتر شکست.فرزندانِ خانواده هم که تا دیروز در کنار پدر و مادر و اقوام به رشد و بالندگی می رسیدند و با شور و هیجان به بازی های کودکانه و طبیعی مشغول بودند امروز به برکتِ زندگی مدرن،کودکی کردن را از آن ها گرفتیم وقتی هم که بزرگ شدند هرکدام از آن به لطفِ زندگی ماشینی،همچون گوشت قربانی در نقاط دور و نزدیکِ کلان شهرها پراکنده شدند تا روزها بگذرد بی آن که هم را ببینیم و احوالپرس هم باشیم،زندگی فعلی خواسته و انتخاب خودمان نیست بلکه تقلید کوکورانه  و نشئت گرفته از زندگی غرب است رونوشت از زندگی همان هایی که تا دیروز از آن ها به عنوانِ انسان های بی ایمان و بی خانواده یاد می کردیم و در سخنرانی ها مکرر می گفتیم:خارجی ها انسان های تهی و بی هویت اند لذا وظیفه ای در قبال همسر  و تربیت فرزندانشان احساس نمی کنند و تأکید داشتیم برای برون رفت از این گرفتاری باید روش ما را دنبال کنند ولی دیدیم که اینطور نبودزیرا به محض بازشدن دروازه های رفت و آمد، ما بیش از آن ها وَلَع تجّدد داشتیم نمونه بسیار کوچک آن وارداتِ لوازم آرایش است که طبق آمار رسمی،ایران هفتمین مصرف‌کننده در دنیاست و طبق آماری که پیش از این دبیر انجمن صنایع شوینده، بهداشتی و آرایشی اعلام کرده بود، 80 درصد لوازم آرایشی که در داخل کشور استفاده می‌شود،محصول قاچاق است آن چه گفته شد مشت نمونه خروار است که قصد مقایسه کلی نداشتیم والا در بُعد تربیتی و فرهنگ سازی و رعایت آداب معاشرت،به اقرار متولیانِ امر،در عرصه ی فرهنگ، مردم ما پیشرفت چندانی به نسبت نداشته اندکه این امر نشان می دهدمردم ایران سخت تن به تغییر می دهند ولی راحت تسلیم تقلید های کورکورانه مثل بَزَک کردن و ظاهر سازی و چشم و همچشمی می شوندبه نطر می رسد عوامل متعددی وجود دارد که ما ناخواسته از یکدیگر فاصله گرفته ایم شهر نشینی و زندگی صنعتی و دَونَدگی کردن بجای زندگی و سرگرم شدنِ مردم به ترافیک و بوق و دود و  پرداخت قبوض آب و برق و تلفن و گاز و موبایل و شارژ ساختمان و اقساط بانکی و سرانجام پناه گرفتن در طبقه ی چندمِ آپارتمانِ محقر می تواند تأسف انگیز باشد که آینده ی فرزندان را نشانه می رود در چنین حالتی گفتگوی چهره به چهره با همسر و تربیت صحیح فرزند و امیدوار به آینده ساز بودن آن ها می تواند فقط در حد یک آرزو باشد.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

 همه موجودات اعم از حیوان و انسان با انواع مزه ها و عطر و بوهایی سرو کار داریم که از راهِ حس چشایی و بویایی به مغز منتقل و  درک می شوندچون شناخت حس ها جزو دروس ابتدایی بوده و همه به آن واقفیم قابل پرداختن به آن ها نیست ولی می شود از همین طریق و با کمی دقت،نقبی زد به معنای زندگی،حلقه ی مفقوده ای که پیدا کردنش چندان هم سهل نیست. راستی مدرسه و کلاس درس و میز و تخته سیاه را که از یاد نبرده اید؟ من و شما همیشه دانش آموز همان کلاس درسی هستیم که معلمانمان یا نخواستند و یا خودشان بلد نبودندمعنای زندگی را از طریق زنگ های کلاس درس به ما بیاموزند آن ها یاد آور این نکته نشدند که هرکدام از این زنگ ها بیانگر معنای خاصی است که باید مورد توجه قرار گیرد،تنها چیزی که از میانِ این همه زنگ می دانستیم؛زنگ تفریح بود که مخصوصِ بازی و تفریح و سرگرمی بودولی از درکِ زنگ فارسی (چگونه خواندن و گفتن) و زنگ انشاء(چگونه نوشتن )و در دیگر دروس نیز (چگونه شنیدن)عاجز بودیم ولی زنگ حساب،حسابش از همه ی دروس جدا بود زیرا با هیچکس سر شوخی نداشت لذا همه برایش اهمیت ویژه ای قائل بودند،رفته رفته درک کردیم؛حساب حساب است و کاکا برادر، فهمیدیم هرکاری حسابی دارد و هر حسابی کتابی و دانستیم؛حساب پس دادن نه تنها در دنیا که در آخرت نیز سخت می نماید، پرداختن به این مهم را به بعد موکول می کنیم ولی مَّدِ نظر این نوشته، مزه های زندگی است که تنوع و جایگاه خاص خود را دارند به عنوان مثال؛اگر تلخی وجود نداشت درک شیرینی برایمان نامفهوم بود لذا می گویند:شفای دارو در تلخی آن است و اگر مزه تلخ نبود نمی شد شهدِ عسل را درک کرد پس می توان نتیجه گرفت که هرکدام از مزه ها خاصیت و جایگاهِ خاص خودشان را دارند از این رو ناگزیر به چشیدنِ دیگر مزه های شور و تلخ و ترش و... هستیم می خواهم بگویم مشابه این مزه ها همان غم و غصه های زندگی است که لازم و ملزوم هم اند  به خصوص که هیچکدامشان نه ماندنی اند و نه دوام دارند،غم و شادی مدام درحال رفت و آمدندآسمان دلمان گاهی ابری و گاهی بارانی می شود و گاهی هم سرد و گرم.بدیهی است انسان در تلاش برای شاد بودن، سر از پا نمی شناسد ولی در این راه ممکن است موانعی به وجود بیاید که کام شیرین را به طور موقت تلخ کند که این نیز لازمه راه رسیدن به شادکامی است.در این جا قصد نداریم به تعریف شادی و مرزهای شناخته شده ی آن ورود کنیم بلکه مقصد و مَخلَصِ کلام ما اثبات موقت بودن غم ها و شادی هاست که این دو با این که مثل شب و روز مکمل یکدیگرند زود گذر نیز هستند.

از مزه ها و عطرهای خوش و ناخوش گفتیم که هرکدام بدونِ دیگری بی معناست و این را هم گفتیم: هیچ درد و غم و غصه ای ماندنی و ابدی نیست همانطور که شادی و شعف نیز نمی تواند همیشگی باشد،همه چیز چون آب روان در گذر است و می گذرد ﺍﺯ ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺳﺨﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ،ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ؟ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﺳﺨﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ، ﺳﺨﺖ ﮐﻪﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ! ﭘﺲ ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ… به قولی؛برآنچه گذشت، آنچه شکست،آنچه نشد،آنچه ریخت ،حسرت مخور زندگی اگر آسان بود با گریه شروع نمی شد ....

غم ها و شادی ها فرصتی هستند که چون ابر بهار می آیند و می روند و در گذرند و اگر از آن ها درس زندگی نیاموزیم شاگرد تنبلی را می مانیم که در آخر کلاس بی توجه به درس معلم فرصت ها را از دست داده ایم و  دیری نمی پاید که چون قادر به چشیدنِ شهدِ زندگی نیستیم،خود و اطرافیان را مورد سرزنش قرار می دهیم و رفته رفته دچار کسالت روحی و افسردگی و اضطراب می شویم باید از همان ابتدا درک می کردیم زنگِ حساب یعنی پاسخگو بودن، زنگ حساب نه تنها در دنیا بلکه در آخرت نیز زنگ حساب است دراین زنگ همه چیز حتی ذرّه  ها را میزان و سنجش می کنند به عبارتی دو دو تا می شودچهار تا،آری حساب حساب است و کاکا برادر!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

به شمارش روزهای رفته مشغولم ناگهان می بینم قافله عمر از پی یکدیگر می آیند و می روند به روزهای رفته می اندیشم در این میان از خانه ی همسایه غریو شادی برمی خیزد می گویند:این شعف به دلیل  وصلتِ جوان همسایه است با دختر دوست داشتنی اش،من نیز دلم پر می شود از شادی،زمان را برای دعا مناسب می بینم  و برای آینده هردو دعا می کنم فردای آن روز از خانه ی همسایه ی دیگرمان، بانگ شیون بگوش می رسد این بار پدر و بزرگ این خانه، دار دنیا را وداع گفته،بستگان برایش اشک ماتم می ریزند اینجا دلم می گیرد می خواهم روزنامه بخوانم به محض گشودن،عکس و تصویرهایی را می بینم که طی این چند روز از دنیا رفته اند هرچه تورق می کنم هیچ شادباش و تبریکی  به مناسبت هیچ ازدواج  و وصلتی نمی بینم صفحه پر است از عرض تسلیت،حتی بیستمین سالمرگ را هم تسلیت گفته اند از خود می پرسم:زندگی مهمتر است یا مرگ؟چرا به بودنمان اهمیت نمی دهیم؟چرا همیشه جای عرض تبریک در صفحه های روزنامه خالی است؟ترازویی می گذارم تا میزان غم و غصه های یک روزم را میزان کنم می بینم کفه ی غم هایم بر شادی هایم سنگینی می کند می خواهم از منظر جامعه شناسی به این موضوع نگاه کنم می بینم جای خالی شادی و شعف در بین افراد جامعه ام خودنمایی می کند هرچه جلوتر می روم نومیدتر می شوم واکاوی می کنم تا سر چشمه اش را بیابم کم کم باورم می شود که مردم ناشادند و بدتر این که هیچ تلاشی برای کسب شادی نمی کنند بیم آن دارم که در آینده ای نه چندان دور،افراد شاد را لوس و سبک شان بخوانیم و آدم اخمو و ناشاد را سنگین و اهل دلش بنامیم،آرام آرام می رویم بسویی که گریه در جامعه جزو ارزش ها به حساب آید و خنده و خندیدن و خنداندن را ضد ارزش بدانیم،سرچشمه این جابجایی کجاست و چرا چنین شدیم بدیهی است که علت را باید در رسانه هایی چون تلویزیون ردیابی کرد جایی که با نشان دادن انواع جنازه و خون و خرابی و ویرانی غم و غصه و خشونت را به جامعه تزریق می کند جایی که با نشان دادن فاصله طبقاتی یأس را در دل محرومانِ جامعه جاودانه می کند جایی که برای کسب منفعت،با تبلیغات نامناسب  راه را برای چشم و همچشمی باز می کند.راستی ما از شادی فاصله گرفته ایم یا برعکس.گویی غم و شادی را بجان هم انداخته ایم و هر روز برای لشکر غم نیرویی جدید از راه می رسد و تتمه ی شادی را یا تار و مار می کند و یا به اسارت خود در می آورد خنده ها یا مرده اند و یا در در حال مردن اند هیچکس برای زنده نگهداشتن و برپا داشتن بیرق شادی تلاش نمی کند گویی به چنگال بی رحمانه ی مرگ با همه ی تلخی هایش عادت کرده ایم واژه ی جشن هم رفته رفته از فرهنگ مان در حال خدا حافظی و رفتن است در این بین واژه ی استرس و اضطراب برای خود جای و جایگاهی پیداکرده.نمی دانم چرا فرهنگ شادی دارد می میرد آیا آن چه در مورد نشان دادن تصاویر از سیما گفتم می تواند مؤید این ناسلامتی ها باشد؟راستی چرا جشن های عروسی مثل گذشته شادی آورنیست؟آیا چشم و همچشمی ها موجب نشده تا نان آور خانواده فقط به فکر سیر کردن شکم فرزندان گرسنه اش باشد؟آیا برای شاد بودن باید زمینه ی شادی را فراهم کرد؟چه کسی متولی این همه است؟تک تک افراد؟رییس خانواده؟مدرسه؟دولت؟نمی دانم، هرچه هست دلمان آمادگی برای هر شیونی را دارد اما وقتی پای خنده به میان می آید نمی خندیم و نمی خندانیم و ای چه بسا خنداندن را بد می دانیم و کسی که مردم را بخنداند را همانطور که گفتیم:بی مقدارش می دانیم ولی برای آنکس که می گریاند حرمت ویژه قائل می شویم.البته جهان چون خط و خال و چشم و ابروست / که هر چیزی بجای خویش نیکوست.

با این حال گفت:

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی/چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی.

امیدوارم لبت پرخنده و دلشاد باشی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

بر کسی پوشیده نیست که مردم در گذشته،سطح دانش بالایی نداشتند ولی با این وجود،دم را غنیمت می دانستند و برای حالِ خوش و سلامتِ روانِ خودشان اهمیت فوق العاده ای قائل می شدند از این رو بیمار از نظر آن ها ناخوش بود هنوز هم نسل دوره های قبل،وقتی فرزندشان تب می کند می گویند او ناخوش است، گرچه امروزه با ظهورِ انواعِ بیماری های جدید و ناشناخته،واژه ی خوش و نا خوش بودن جایگاه خود را از دست داده. ولی نمی توان از نظر دور داشت که داشتنِ هرگونه افکار منفی خود به تنهایی نوعی بیماری است به عنوان مثال؛ در علم الاجتماع و روانشناسی،انسان سالم کسی است که دارای سلامت فکر باشد،کسی که دارای سلامت فکر است،از تجاوز به حقوق دیگران،تنبلی،بی کاری،ریاکاری،دروغگویی،ولگردی،گدایی،حرص و آز،حسادت،کینه توزی،انحراف جنسی،فحشاء،خودپرستی،دزدی و کلاه برداری خود داری می کند آن که دارای یکی از این صفت ها باشد دچار نوعی بیماری روانی است ولی در زبان امروز سالم و تندرست کسی است که دربستر نیفتاده باشد.با این رویکرد بیش از گذشته،بیمارانِ روحی  شناخته شده و ناشناخته وجود دارد که به آن ها نیز ناخوش گفته می شود.هرکس پیش از قرار گرفتن در قالب های تعریف شده ی امروزی و قضاوت این و آن از حال و گذشته خویش و همچنین خوش و یا ناخوش بودنش آگاه است.گفتیم:ناخوش بودن یعنی نداشتن حال خوش،همان چیزی که طبق عرف،هنگام ملافات و برقراری ارتباط، به آن احوالپرسی می گوییم.مطابق تعالیم و دستورات دینی،برقراری ارتباط با دیگران با گفتن سلام آغاز و با احوالپرسی کامل می شود کیفیت و چگونگی آن هم  بستگی دارد به آداب و رسوم اقلیمی، ولی پرسیدن حال و احوال در همه جا یکسان است از این رو وقتی به هم می رسیم می گوییم:حال شما خوب است؟بیشترِ ما نمی دانیم که منظور گوینده از این پرسش چیست ؟لذا بصورت تقلیدی جواب می دهیم خیلی ممنون و بلافاصله مثل طرف مقابل می پرسیم:حال شما چطوره؟بدیهی است هدف و منظورسئوال کننده از بیان کردنِ حال شما چطوره؟ این است که به گذشته و آینده ات کاری ندارم هم اکنون که چشم در چشم و چهره به چهره در مقابل هم قرار داریم چه وضعی دارید؟به عبارتی حال فعلی شما چطوره؟می خواهد بداند آیا احسن الحال داری یا خیر؟با همین نگاه در دعای آغاز سال می خوانیم:یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محوّل الحول و الاحوال حوّل حالنا الى احسن الحال" اى قلب کننده قلب‌ها و چشم‌ها؛ اى تدبیر کننده شب و روز اى متحول کننده حالات، حال ما را به بهترین حالات متحوّل کن.بهترین حال یعنی داشتن قلب سلیم و پاک، همان چیزی که على علیه‌السلام مى‌فرماید: خداوند وقتى نسبت به بنده‌اى اراده خیر کند قلب سلیم روزى او مى‌گرداند.و در بیان زیبای دیگر در تفسیر "احسن الحال". می فرمایند "احسن الحال" این است که با شکر نعمت را زیاد کنی و با صبر نعمت از دست رفته را باز گردانی.برگردیم به بحث خودمان،آن که حالش خوش نیست بیمار است همه ی بیماری ها هم همانطور که گفتیم بیماری جسم نیست ممکن است بیماری روح باشد مثل قساوت قلب، چنانکه بدترین کوری که کوری دل است از قساوت قلب به وجود می آید و انسانِ کوردل چون از حال خوش،بی بهره است بیمار محسوب می شود.گفتیم:در گذشته  سرماخوردگی را هم جزو ناخوشی می دانستند چه برسد به بیماری های امروزی که هر روز با چهره و نام جدید چنگالِ خودش را برجای جای جسم و جان انسانِ امروز فرو می کند!زندگی امروزی با اضطراب و افسردگی و هیجان های بی حاصل رقم خورده،با این وضع، مردمان یا بیمار و یا بیمارگونه زندگی می کنند لذا اگر به دلایلی حال خوش داشته باشند زود گذر است و حال خوب ندارند.

فرق بین خوشی و خوبی

خوش بودن به معنای دلخوشی آنی و یا زودگذر،برای چند لحظه و یا چند ساعت و یا یک شب مهمان خانه ی دل می شود و با رفتنش،همه چیز بر می گردد به قبل، انگار نه انگار اتفاقی رخ داده است،ولی خوب بودن به معنای لذتِ ماندنی است و آن کس که به خوبی دست پیدا کند به لذتِ ماندگار دست خواهد یافت،با این نگاه،حالش تبدیل به احسن الحال می شود.گفت:

میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

شنبه 31 خرداد ماه، ساعت 15:15دقیقه به جهتِ شرکت در مراسمِ ترحیمِ مرحومه،کربلای خدیجه،همسرمرحوم صفرعلی(مادر آقا رضا اشرفی پور)مازندران را به مقصدِبهمن آباد ترک کردیم؛بعد از توقف کوتاهی که در تهران داشتیم در وقت مقررراهی بهمن آباد شدیم جاده را که نگاه می کنی گویی بی انتهاست با رصد کردنِ علایمِ فاصله ها، لحظه ها را نیز شماره می کنم خواب، بر چشمانم حلقه زد لذا به امیدِ یک صبحی دیگر و یک روز روشن چشم بر هم می گذارم،از قدیم گفته اند:هرکه شب بار کند روز به منزل برسد،این ضرب المثل شامل حالمان شد و سحرگاه روز یک شنبه بوی وطن مشاممان را نوازش داد نزدیکتر  و نزدیکترکه شدیم برای ورود به بهمن آباد در انتخاب جاده ی کاهک و مزینان،مرّدد بودیم مثل همیشه مزینان را برگزیدیم که کاش چنین نمی شد زیرا جاده ی باریک و پر دست انداز و غیراستانداردِ داورزن به مزینان آدم را می برد به دهها سال پیش، این مسیر زیبنده ی مزینان نیست و امیدوارم مسئولین امر فکری برای این جاده ی باریک و پر رفت و آمد بکنند.

 یک شنبه اول تیرماه

ساعت 7 بامداد وارد روستا شدیم عبور کردن از خیابان و کوچه ها،خاطراتِ دوران کودکی را زنده می کند در سر راه،خانه هایی را می بینی که ساکنانش دیر زمانی است از دنیای فانی به دنیای باقی نقل مکان کرده اندکودکان و همبازی های دیروز همگی بزرگ شده اند و هرکدام گردِ پیری بر رخسارشان جا خوش کرده است پای صحبت شان که می نشینی از عروس و دامادهایشان و از غم و غصه هاشان می گویند این ها همان کودکانِ دیروزی هستند که در عالم کودکی هرگز تصور نمی کردند روزی برسد که با تشکیل زندگی مشترک،از نعمت زن و فرزند و نوه برخوردارشوند و از طرفی این گونه در زیر بار سنگین مسئولیت زندگی شانه خم کنند. کمی بعد از 7 بامداد،کوبه ی در را کوبیدیم خواهرم با اشتیاق در را برویمان گشود، وارد خانه که شدم خاطراتِ سال های رفته زنده شدند به تک تکِ اتاق ها سر کشی کردم درجای جای این خانه ها خاطره دارم عکس بزرگی از پدر و مادر م که من در وسط قرار دارم مرا می خوانند طبق معمول با آن دو عزیز سفرکرده وارد گفتگوی مجازی شدم. کم کم خستگی راه خودنمایی می کند خوشبختانه یکی دو ساعت خوابیدیم حامد که از شهرسمنان همراهمان شده بود تا بعد از ظهر خوابید و کسر خوابش را جبران کرد بیدار که شدیم صبحانه ی محلی را که طبق معمول سرشیر و کره و... بود،متناسب و به اندازه نوش جان کردیم.

شرکت در مجلس ترحیم مرحومه ی مغفوره خدیجه بهمن آبادی

صوت تلاوتِ قرآن، مرا به هیأت می خواند در بدو  ورود،فرزندانِ مرحومه،آقایان رضا و حبیب الله و امیر و همچنین حاج حسن آقا(عموی فرزندان مرحومه)را می بینم که جلو در ایستاده اند و برای حاضرین و تازه واردها عرض ادب می کنندمن نیز برچهره شان بوسه زدم و تسلیت گفتم توقف کردن را صلاح ندانستم با حاضرین درمجلس،احوالپرسی کردم و یکراست برای خواندنِ قرآن به طرف جایگاه رفتم با حاج حبیب ذاکری احوالپرسی و تعارف کردیم ایشان قبل از این قرآن خوانی کرده بودند.به محض اتمام تلاوت آقا محمد رضا من، شروع به تلاوت و تفسیر کردم چون کسی به کمکم نیامد گفتارم کمی به درازا کشید ولی خسته کننده نبود. برای خواندن نماز ظهر و عصر به خانه آمدم با آن که باید برای صرف ناهار به هیأت می رفتم ولی اشکنه قاطق چون آهن ربا مرا در برگرفت ناهار که نوش جان شد با خوابِ میان روزی کسری خوابم را جبران کردم طبق رسمی که داریم؛دوباره به هیأت رفتم بازهم قرآن خواندم و سخنرانی کردم هنگام خروج از هیأت من و حامد حدود یک ساعت با حاج حبیب ذاکری همکلام بودیم ایشان از خاطراتِ خودشان چیزهایی گفتند و توصیه و نصیحت های مفیدی برای جوان ها و حامد داشتند.

شب بر پشت بام قرار گرفتم و به تماشای ستاره های آسمان نشستم احساس کردم تک تک آن ها برایم دست تکان می دهند در دنیای خیال با آن ها عکسی به یادگار گرفتم تا در قاب خاطره هایم جای دهم.

دوشنبه دوم تیر

امروزسومین روز درگذشت مرحوم کربلایی خدیجه بهمن آبادی است در حالی که برای رفتن به هیأت آماده می شدم زنگ تلفن به صدا در آمد آن طرف خط، آقا محسن رییس شورای اسلامی بهمن آباد بود گفت:طبق قرار،مسئولین جهاد کشاورزی داورزن قصد بازدید از قنات را دارند از من خواست با ایشان همراه شوم علی آقا حاج عباس نیز درخواست مشابهی را مطرح کرد دقایقی بعد خودرویی دولتی ما سه نفر را به جهاد کشاورزی داورزن برد در آن جا با آقای مهندس تاج آبادی و معاون وی دیدار کوتاهی داشتیم و هر 5 نفر راهی روستا شدیم تا پس از بر رسی جوی آب، مذاکره ادامه یابد ولی قبل از آن همگی به هیأت رفتیم و فاتحه ای نثار روح مرحومه کردیم به محض خروج از مجلس ختم به سر آب رفتیم تا درباره ی لوله گذاری جوی و نحوه ی وام و غیره با حضور حاج مرتضی عضو دیگر شورا مذاکره کنیم آب قنات، با قبل مقایسه و اندازه گیری شد آن چه جلب توجه می کرد تعریف و تمجیدهای آقای مهندس تاج آبادی و معاون ایشان از جوانان غیرتمندِ بهمن آباد بود که نقش اصلی را در روند زیاد شدنِ آب بر عهده دارند با این که به آقای مهدی بهمن آبادی قول داده بودم به محل کاریز بروم و از نزدیک به آن ها خداقوت بگویم متأسفانه وقت کم آوردیم و دیدار انجام نشد.در خصوص دیدار آقایان از کنداوا گفتگوهایی به عمل آمد که پرداختن به آن ها ضرورتی ندارد.

 ناهار سومین روز خدا بیامرز را در کنار فرزندان مرحوم خوردیم و برای استراحت به خانه برگشتم تا ساعت 17:15 دقیقه خوابیده بودم که گفته شد :روندگان بسوی مزار حرکت کرده اند هوا گرم بود من و اعضای خانواده درحالی به سرخاک رسیدیم که آقای معلمی روحانی مزینانی در حال سخنرانی بودند ایشان درباره رعایت صرفه جویی و مرگ و قیامت، سخنان دلنشین و متناسب مجلس ایراد کردندمن هم به سهم خود از ایشان تشکر کردم. فرصت برای دیدار با مردگان،مهیا شده بود بر مزار پدر و مادر و برادر و پدر خانم حاضر شدم و برایشان فاتحه خواندم درگذشتگانِ اقوام و دوستانِ دور و نزدیک و همسایه ها را بی نصیب نگذاشتیم و برایشان فاتحه خواندیم رسم خوبی است وقتی به گورستان پا می گذاری گویی همه التماس دعا دارند از این روی باید در مقابل قبورشان قامت خم کنی و با دل و جان برایشان فاتحه بخوانی. مسیر رفته به مزار را پیاده برگشتیم به خانه که آمدیم صحبت از رفتن شد با حاج خانم مشورت به عمل آمد تصمیم گرفتیم پس از خوردن شام راهی تهران شویم با حاج عمو و همسایه ها خدا حافظی کردیم خواهرم آن چه لازم بود و نبود را به عنوان سوغات در کیسه و جامه دانمان،جا داد اعتراض من هم برای کم کردن آن همه بی نتیجه بود سر انجام  ساعت ۲۱:۱۵دقیقه با خواهرم خداحافظی کردیم و با بار کمی تا قسمتی سنگین، به کاهک آمدیم.ساعت 22:20 دقیقه با خروج از کاهک سفرمان به پایان رسید ولی هنوز هم پایان سفر نیست زیرا تهران انتظار ما را می کشد.

ساعت 2:45 دقیقه بامداد گذشته بود که حامد در سمنان پیاده شد ولی ما باید 4 ساعتِ باقیمانده ی راه را، سر بجنبانیم.

سه شنبه سوم تیرماه

 ساعت 7 بامداد وارد تهران شدیم قبل از این با حمید برای این که بتوانیم در نبودنِ ایشان به خانه اش برویم هماهنگ شده بود از این رو مکانِ اختفای کلیدهای در حیاط و خانه را برایمان پیامک کردند و ما بدون مشکل وارد خانه شدیم. به محض جابجاشدن،ورودمان را به اطلاع هادی رساندیم ایشان هم طبق قولی که داده بودند ساعت 18 به دیدنمان آمدندحمید هم گویا زودتر از دیگر روزهابه خانه برگشت ولی چون امتحان در پیش رو داشت و ما خانه اش را اشغال کرده بودیم با دوستش برای خواندنِ درس به بوستان رفتند،مابقی وقت را دور هم بودیم.

 4 شنبه چهارم تیر ماه

ساعت 9 صبح تهران را به مقصد شمال ترک کردم و قبل از ساعت 14 وارد شمال شدم به محض ورود، ابتدا کره محلی که خواهرم برای اخوی داده بودند را تحویل دادم پس از رّدِ امانت به دفتر کارم رفتم مهمانان اداری خیمه زده بودند سلام و احوالپرسی نیم بندی کردم و به اتاق خودم رفتم سردردِ ناشی از خستگی لحظه به لحظه بیشتر می شد چای ترش گذاشتم افاغه نکرد ساعت 17 به خانه رفتم کمی خوابیدم در همان حال احساس سرما به من دست داد از پتو استفاده کردم خوابم برد بیدار که شدم چند عدد خرما و زنجبیل و دارچین و عسل را مخلوط کردم و خوردم با این خود درمانی،تمام سردرد و خستگی ام از بین رفت تا جایی که ساعت 20:30 دقیقه و در تاریکی شب با روحیه عالی یک ساعت پیاده روی کردم.

 با حمید تماس گرفتم و گفتم که اینترنت نداریم. با حامد تماس گرفتم گفت:شاید این چند روز و حتی بخشی از ماه رمضان را برای امتحان فنی حرفه ای و گرفتن نتیجه ی امتحان هایش در محل دانشگاه باشد. با ورود به شمال در واقع سفر کمتر از یک هفته ای ما پایان یافت و خداوند را درکمال خضوع سپاس گفتیم  و می گوییم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

پس از رحلت پیامبراکرم(ص)در میان امت اسلامی بر سر جانشینی آن حضرت اختلافاتی به وجود آمد که منجر به تقسیم شدنِ امتِ اسلامی به دو گروه سنی و شیعه شد اکنون و در این نوشته ی ناچیز بنا و صلاحیتِ واکاوی اختلافِ به وجود آمده و سفر کردن به سقیفه و اظهار نظرها و برخوردهای دور از انتظار بزرگانِ اسلام را نداریم آن چه می دانیم اختلافات،موجب شد پیروان این دو گروه نیز نتوانند یکدیگر را تحمل کنند و باعثِ به وجود آمدنِ فِرق مذهبی شد از آن پس و در طول تاریخ شخصیت های معروفی برای از میدان بِدر کردنِ طرف یا مذهبِ مقابل مناظره هایی تشکیل می دادند که هرکدام درنوع خود قابل توجه بوده.در زیر به عنوان نمونه مناظره ی ابوالحسن اشعری و استاد خود جبائی را با هم می خوانیم.

ابوالحسن اشعری از استاد خود جُبائی(جبی یکی از روستاهای بصره است) در باره سه برادر پرسید؛ که یکی از آنان مؤمن و پرهیزگار و دومی کافر و فاسق و سومی نابالغ و صغیر باشند و بمیرند،احوال آنان در قیامت چگونه خواهد بود؟

 چبائی گفت:آن برادر مؤمن و پارسا در بهشت متنعم و برادر کافر در درکالت دوزخ معّذب و برادر صغیر در اعراف(بین بهشت و دوزخ)خواهد بود

 اشعری گفت:اگر ان برادر صغیر بخواهد به بهشت رود، به او اجازه داده می شودیا نه؟

جبائی گفت:نه،زیرا به او گفته می شودعلت رفتن برادرت به بهشت طاعات و عبادات اوست چون تو دارای آن طاعات نیستی نمی توانی به جای او روی.

اشعری گفت:اگر آن برادر صغیر در پاسخ بگوید:این که من دارای آن طاعات نیستم مقصرنیستم زیرا تو بودی که مرا زنده نگذاشتی تا بتوانم اهل طاعت باشم.

جبائی گفت:خداوند در پاسخ خواهد گفت:من می دانستم که اگر تو زنده می ماندی،به جای طاعت، مرتکب گناه و معصیت می شدی و مستحق عذاب دردناک می گشتی.

اشعری گفت:در این هنگام اگر آن برادر کافربگوید:خداوندا چنان که حال برادر صغیر مرا می دانستی،حال مرا نیز می دانستی،پس چرا مصلحت او را رعایت کردی،یعنی او را زنده نگذاشتی که مرتکب گناه شود و در نتیجه مستحق عذاب گردد ولی در باره ی من رعایت نکردی؟

جبائی گفت:ای اشعری،تو دیوانه شده ای که چنین پرسش هایی می کنی!

اشعری گفت: نه،من دیوانه نشده ام بلکه خِردِ تو در عقبه ماند و نتوانستی پاسخ دهی.و از آن پس اشعری از جبائی و معتزله کناره گرفت.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

آسمان همیشه آبی و صاف نیست همیشه روح نواز نیست گاهی چنان دل گرفته و غمگین است که انسان ها و دیگر موجودات را نیز تحت تأثیر قرار می دهد البته نه این که نخواهد صاف و آبی باشد،بی غش بودن را همه می پسندند ولی همیشه همه چیز زلال و صاف و پاکیزه نمی ماندیعنی اگر هم بخواهدنمی تواند و یا نمی گذارند آن گونه که می خواهد باشد،خورشیدِ عالمتاب هم همیشه تابان نیست،نه این که نخواهد بتابد بلکه وجود ابرهای پراکنده و پیوسته او را از تابیدن باز می دارند،با این حال او دست از نور افشانی برنداشته و مدام به دنبال روزنه و راهی است برای رساندن نور خود،اما خورشید هم با آن همه عظمتی که دارد در مقابل تکه ابری در می ماند ولی از آن جا که خورشید در مقامِ لجاجت و کینه ورزی و انتقام نیست هرگز چهره در هم نمی کشد و با کسی از سر قهر  وتلافی بر نمی آید لذا بر ریز و درشت و بر بامِ خانه ی گدا و پادشاه بی منت و بدونِ هیچ گله و شکوه و چشمداشتی سخاوتمندانه می تابد،از این روی اگر امروز مانع پرتو افشانی اش شدند،فردا می تابد، حال اگر در این میان،کسی خانه اش را طوری بنا کرده باشدکه نور خورشید به آن راه نیابد و خودش را از داشتن نور و  روشنایی محروم کندجز خود به کسی ظلم نکرده است.

رابطه ی گناه کردن و محروم شدن از نور الهی

انسان به سبب گناه از نور (هدایت)محروم  و گرفتار ظلمات (ضلالت)می شود با این محرومیت درواقع خانه ی دلش را پشت به خورشید بنا نموده و همانطور که گفته شد به خودش ظلم کرده است این که در تلاوت قران و نیایش ها از خدا می خواهیم ما را از ظلمت برهاند منظور این نیست که به ما روشنایی حسی عطاکند که به قول غزالی این مختص عوام است بلکه منظور نوری است که انسان بتواند به وسیله ی آن از گناه دوری جسته و با دیدن و شناخت خود،خدایش را بشناسد و این ممکن نیست جز با روشن شدن دل به وسیله ی نور و رحمت الهی،و بهترین راه برای کسب نور،زیارت قبور معصومین،دیدن علما و بزرگان دینی،تلاوت قرآن و نیایش و ذکر و مناجات کردن می باشد،زیرا

        دلي کز معرفت نور و صفا ديد / ز هر چيزي که ديد اول خدا ديد.

امام محمد غزالی می‏نویسد: همانگونه که خورشید آسمان برای رؤیت چشم‏ ظاهر امری ضروری است چشمان عقل یا چشمان باطن هم به خورشیدی نیاز دارد و آن خورشید باطن قرآن کریم است.

در فصل هفدهم کتاب مرصاد العبادہ(کتابی‌است به زبان فارسی در تصوف و سلوک، از نجم الدین رازی)با عنوان مشاهدات انوار و مراتب آن می خوانیم: و اما الوان انوار در هر مقام آن انوار که مشاهده افتد، رنگی دیگر دارد بر حسب آن مقام. چنان که در مقام لوامگی نفس ، نوری ازرق پدید آید... و چون ظلمت نفس کم تر شود و نور روح زیادت گردد ، نوری سرخ مشاهده شود و چون نور روح غلبه گیرد نوری زرد پدید آید و چون ظلمت نفس نماند نوری سفید پدید آید و چون نور روح با صفای دل امتزاج گیرد ، نوری سبز پدید آید و چون دل تمام صافی شود نوری چون نور خورشید با شعاع پدید آید.

با این توصیف همانطور که اشاره شد،محروم ماندن از چنین نوری ظلم به خود است چنان که پدر ما آدم وقتی بعد از فرود آمدن از آن جایگاه بلندگفتند:ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا لنکونن من الخاسرین پروردگارا! ما بر خويشتن ستم كرديم، و اگر بر ما نبخشايى و به ما رحم نكنى، بى‏شك از زيانكاران خواهيم شد.

 کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز / تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

مادرمهربانم سلام؛

می خواهم برایت نامه بنویسم؛اما  واژه ها در بیان عظمت و خوبی و مهربانی و فداکاری هایت حقیر وکوچک اند.

ولی چه کنم که دلم سخت هوای دیدنت را کرده،هوای آغوش گرمت را، هوای صدای مهربانت را که هر شب برایم لالائی می خواندی،

مادرم!چندی است گوشم هوای شنیدنِ صدای تاپ تاپ قلب تو  را می کند

 دلم می خواست،از سر مهر، یک بار دیگر مرا در آغوش می گرفتی و بار دیگر صدای گوش نواز قلبت را به گوش و جانم هدیه می کردی.

مادرخوبم! نمی دانم معنای واژه ی «مادر» را در کجا جستجو کنم؟

دلم برای قصه هایت تنگ شده،برای نوازش ها و مهرورزی هایت برای روزهایی که می افتادم و تو در برخاستنم بی درنگ به کمکم می آمدی،

دلم برای بودنت تنگ شده،دلم هوای دیدنت را کرده هوای نگاهِ پر از صداقت و بی ریا و لبخندِ زیبایت را.

نمی دانم در نامه ام چه بنویسم، واژگان در وصف تو ذلیل و اندیشه ها بیچاره اند،از آن همه الطاف کریمانه و دل مالامال از عشقی که به من ابراز می کردی،از چه و از کجایش بنویسم؟قلمِ شکسته ی چون منی یارای صعود به بارگاه آسمانی ات را نداشته و ندارد! اعتراف می کنم اندیشه ام قاصر و قلمم ناتوان تر از آن است که بتواند تو را بستاید.

مادرم! نام تاج بی بی زیبنده ی خودت بود و بس،

مادرخوبم!از آن روز غمبار و غم انگیزی که عزم سفر بی پایان کردی،از آن روزی که باعزت و  احترام تاخانه ی ابدی بدرقه ات کردیم و  تاج بی بی و بهتر بگویم؛ تاج سرمان را به خاک سپردیم هر روز در قنوت نمازم به یادت می خوانم:ربنا اغفرلي و لوالدي و للمومنين يوم يقوم الحساب. پروردگار ما، مرا و پدر مادر مرا و همچنين مومنين را در روز حساب بيامرز را.

مادرم!آن چه می نویسم موضوع انشاء نیست که معلمم آن را از من خواسته باشد بلکه نامه ی است از دل برخواسته،که برای گرامیداشت نام و یادت در روزی که متعلق به نام مادر،است با خود زمزمه می کنم و می نویسم و می گویم:مادرم!روزت مبارک.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی
                    
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

روایت شده،حضرت رسول (ص) در بعضی نمازها دعا می فرمودند:اللهم حاسِبنی حسابا" یّسیرا"یعنی،بارالها!حساب روز جزا را برمن آسان بگردان،کسی پرسید:یا رسول الله!حسابِ آسان چیست؟فرمود:محاسبه ی آسان این است که به محض نظر،برنامه ی اعمال آدمی مورد عفو و گذشت قرار گیرد و هرکس در آن روز از نظر اعمال، مورد انتقاد و چون و چرا قرار گرفت درخسران است و نابود می شود.

از امام صادق(ع) روايت شده که فرمود: نفسهاي خود را محاسبه كنيد، پيش از آنكه شما محاسبه شويد، زيرا در قيامت پنجاه ايستگاه است كه هر ايستگاه مثل هزار سال است از آنچه مي شماريد. يعني هزار سال دنيايي آنگاه اين آيه را تلاوت فرمودند؛ در روزي كه اندازه آن هزار سال است از آنچه مي شماريد.

در باره ی روز قیامت،خداوند متعال در آیه 284 سوره بقره مي فرمايد: "اگرآنچه در نفس هايتان مي باشد آشكار كنيد يا پوشيده داريد خداوند شما را به آن محاسبه خواهد فرمود" و در آیه 47 سوره انبيا هم آمده است: "و اگر عمل به اندازه دانه خردلي باشد، آن را خواهيم آورد و ما را كافي است كه خود حسابگر باشیم".  


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 توسط  قـــاسم بهمـن آبادی

روایت شده ابوذر غفاری را در مسجد دیدند که در حال تنهایی چادری به خود پیچیده و نشسته است از ایشان پرسیدند:ای اباذر! این تنهایی و یکسویی چه معنایی دارد؟(یعنی شما چرا اینطور تنها نشسته اید و گوشه نشینی اختیار کرده اید) او در پاسخ اظهارداشت:از رسول خدا (ص) شنیده ام که ایشان فرمودند:

از همنشینی با همراهان بد،تنها نشستن بهتراست

و نشستن با همنشین خوب،ازتنهایی بهتراست

و با کسی سخن و صحبت خوب گفتن از خاموش بودن بهتراست

و از بیان حرف های بد و نامناسب،خاموش بودن بهتراست.


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک