|
قاسـم مـلا مذهبی - اجتماعی - حکایات - لطایف - شعر و.....
|
|||
|
باپوزش؛ بخش نظرها تا اطلاع ثانوی غیر فعال است
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
معلم عزیزم سلام شاید وقتی نامه ام را بخوانی تعجب کنی که چه شده بعد از،این همه سال برای معلمِ انشای خودم نامه نوشته ام؛ راستش را بخواهی خودم هم بنای نوشتن چنین نامه ای را نداشتم ولی دلم هوای دیدن مادرم را کرد، او که همیشه در قلبم جای دارد ولی چند سالی است در کنارم نیست، او که بر روی زمین بود و اکنون در... می خواستم به مدرسه بیایم و یک بار دیگر موضوع انشای مادر را بر صفحه تخته سیاه برایم بنویسی؛مگر نه اینکه مدرسه را قطعه ای از بهشت می دانند که خدا به زمین بخشیده است می خواهم امروز به یاد کسی برایت بنویسم که بهشت زیر گام های اوست. به یاد«مادر»یعنی کتاب نامکتوب مرارت ها و پروانه ی دشت ایثار،به یاد بهشت و یاد معلمم می خواهم نامه بنویسم، سال ها از وقتی که تو موضوع انشای مادر را بر روی تخته سیاه نوشتی می گذرد و من هنوز که هنوز است کودکانه آن را با خود زمزمه می کنم. نمی دانم چه بنویسم؛روز مادر است و دلم هوای خواندن انشای دورانی را کرده که تو معلم کلاس بودی و من دانش آموز آن ،دلم هوای تخته سیاه و گچ و میز و نیمکت کلاس را کرده،هوای همکلاسی هایم را کرده که با کمک هم انشای مادر را می نوشتیم،یاد روزهایی که وقتی می گفتی کی میاد انشا بخونه؟ دست ها بالا می رفت ما ..آقا ، ما ، آقا من بیام آ...؟ آقا اجازه من .... هنوز هم دوست دارم اولین کسی باشم که در کلاس انشا می خوانم دوست دارم بازهم در زیر انشایم نمره ی 20 و آفرین تو را داشته باشم. دوست دارم دوباره موضوع انشایمان توصیف مقام مادر باشد و من در مدرسه ی امیر کبیر سویز روبروی بچه ها به ایستم و انشایم را بخوانم، مادر، یعنی صفا ،صمیمیت، صداقت و اقیانوسی از محبت، این هدیه های آسمانی مخصوص مادر است که در هیچ فصل، وضع و دوره ای رنگ نمی بازند. می گویند:در این چند سال همه چیز تغییر کرده ولی ماد رهمان مادر است می گویند: ارزش ها و ضد ارش ها عوض شده اند، اما مادر همان مادر است. می گویند:حرمت ها، شکسته و یا نادیده گرفته می شود،اما،مادرهمان مادر است می گویند: خانه ی سالمندان گسترش یافته و فرصت ها برای فرزند بودن از دست می روند اما مادر مادر است می گویند: باگسترش تکنولوژی و زندگی ماشینی از دیدن و همنشینی مادر و شنیدن کلام او محروم شده ایم اما مادر مادر است آری مادر مادر است و من و تو...؟ دلم هوای آن دوره را کرده ،می خواهم یک بار دیگر انشا یی را که در وصف مقام مادر نوشته بودم برای مادرم بخوانم و زیر چشمی لبخند رضایتمندانه اش را تماشا کنم . دوست دارم؛بازهم ،انشای مرا مادرم دست به دست به چرخاند و به همه نشان دهد، دوست دارم؛ نمره ی بارک الله را از پدرم و استادم داشته باشم دوست دارم؛ بازهم اولین کسی در کلاس باشم که دستم به نشانه ی آمادگی خواندن انشاء بالا می رود دوست دارم ؛ وقتی که انشا می خوانم رضا اشرفی پور با رفتارش مرا بخنداند و هر دویمان، توبیخ شویم، دوست دارم؛ روز مادر پای تخته و رو بروی بچه های سویز و بهمن آباد، با صدای بلند این طور انشا بخوانم: مادر خیلی چیز خوبی است . چون خیلی برای آدم زحمت می کشد و خیلی آدم را دوست دارد . مادر ما را چند ماه توی دلش نگه می دارد تا ما بزرگ بشویم . وقتی که به دنیا می آییم مادر به ما شیر می دهد و وقتی بزرگ شدیم برای ما شام درست می کند و لباسهای ما را می شورد تا برویم مدرسه . بعد به ما دیکته می گوید و اگر بیست بشویم به ما می گوید آفرین پسرم و ما را بوس می کند . بعد وقتی بزرگ شدیم می رویم سربازی مادر گریه می کند . بعد که زن می گیریم به زن ما طلا می دهد و شب عروسی بازهم برای ما گریه می کند . مادر برای ما خیلی زحمت می کشد و از همان روزی که ما به دنیا می آییم برای ما گریه می کند تا وقتی که می رود پیش خدا . او چیزهایی را که خودش دوست دارد بخورد نمی خورد تا ما بخوریم و زود بزرگ شویم. او می گوید : پسرم درس بخوان تا دکتر و مهدس شوی ما باید مادر خود را دوست داشته باشیم و نباید او را اذیت کنیم ما باید لباس های خود را تمیز نگه داریم تا مادرمان خیلی کار نکند. کسی که مادر خود را ناراحت کند خدا او را به جهنم می برد او به ما شیر داده تا وقتی بزرگ شدیم نگذاریم کار کند او خیلی زحمت می کشد ما هر روز که از خواب بیدار می شویم باید به مادر خود سلام کنیم هر وقت هم از بیرون به خانه رفتیم باید سلام کنیم ما باید دست مادر خود را ببوسیم. ما باید ما باید... این بود انشای من آقا اجازه بشینیم آقا؟ معلم: آفرین آفرین براش دست بزنید.... نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
روز مادر به مادر هایی که بچه های خوب تحویل جامعه داده اند و مادرهایی که هنوز بچه ندارند و در انتظار بچه دار شدن هستند و مادرهایی که همین روزها کانونشان با تولد فرزندشان گرمتر می شود ومادر هایی که از داشتن بچه نا امید شده اند و مادرهایی که هرگز برای بچه دار شدن نومید نشده اند و به همه ی مادرهایی که از روی خاک به زیر خاک جای گرفته اند مبـــــــارکبـــــــادنوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
دوست دارم که دوستم عیبم همچو آئینه روبــــــــــرو گویــد نه که چون شانه با هزار زبان پشت سر رفته مو به مو گوید همه ی ما آینه را دوست صادق و بی غرض خود می دانیم صداقتش زبانزد است، آینه هرکجا باشد عزیز و دوست داشتنی است. زشتی و زیبایی مان را بی کم و زیاد، آرام و بی صدا نشانمان می دهد، فرقی نمی کند «آینه»کجا باشد؛ در اتاق، در کیف و جیب، در اتومبیل و آرایشگاه، و فرقی نمی کند که چه اندازه باشد؛ جیبی یا تاقچه ای یا تمام قد. مهم آن است که «آینه» آنچه را که «هست» نشان می دهد.آینه زن و مرد و خرد و کلان نمی شناسد با همه رو راست و یکرنگ است.پس، می تواند مطمئن ترین دوست، خاطرجمع ترین همدم و صادق ترین یار و بی غرض ترین منتقد باشد.و ... چه خوب است «آینه بودن» برای دیگران، و چه خوب است از دیگران خواستن که آینه ما باشند، دلسوز و بی غرض و نشان دهنده خوبی ها و بدی های ما و زشتی ها و زیبایی های ما، تا نه دچار غرور و کبر شویم، نه اعتماد به نفس و شخصیت و هویت خویش را از دست بدهیم.در میان رابطه ها، شاید بهترین رابطه بین انسان ها، همان «آینه بودن» است. زن و شوهر نسبت به هم، دو دوست و همکار نسبت به یکدیگر، والدین و فرزندان در ارتباط با هم، مسئولان و مدیران با زیردستان و همکاران، همه و همه اگر در مکتب «آینه»، درس صدق و بی غرضی و واقعیّت نمایی و حق گویی و صراحت را بیاموزند و به کار بندند، چه زیبا خواهد شد.«آینه ، اشیاء و سیما را همان گونه که هست و مسافت و فاصله را به همان اندازه واقعی اش می نمایاند و این است که می تواند دوستی مهربان و یاری شفیق و ناصحی رفیق و واعظی بی غرض باشد. در توصیه های حضرت علی(ع) به کمیل، چنین آمده است:مؤمن، آینه مؤمن است، چرا که در او به دقت می نگرد، نیازهایش را برطرف می سازد و حالت او را آراسته می سازد.اگر زن و شوهر با هم برخوردی صادقانه داشته باشند و آینه بودن یکدیگر را بپذیرند، کمتر شاهد بروز مناقشه و کدورت و کینه خواهند بود و اگر در سطح جامعه، افراد مختلف آینه سان و از روی خیرخواهی عیوب را به یکدیگر تذکر دهند، بی آنکه آبروریزی و هتک حیثیت و جنجال آفرینی و غوغاسالاری باشد، شاهد این همه صف بندی ها و تقابل های مخرّب نخواهیم بود.وظیفه یک مؤمن آن است که نسبت به برادر دینی اش، آینه، راهنما و عیب پوش باشد و از نگاه همان برادر به قضایا بنگرد.نکته زیبای «مؤمن، آینه مؤمن است»، اهل ذوق را برانگیخته است تا به صفات و ویژگی های آینه بنگرند و در مؤمنی هم که می خواهد آینه برادر مسلمان باشد، این خصلت ها را لازم بشمرند. از جمله به این مقایسه دقت کنید:آینه، زشتی و زیبایی انسان را بدون سر و صدا نشان می دهد. مؤمن نیز باید عیوب برادر مؤمن خود را بدون جار و جنجال به او بگوید.آینه، زشتی و زیبایی انسان را در حضورش می نمایاند، مؤمن نیز باید چنان کند.آینه، زشتی و زیبایی انسان را همان گونه و به همان اندازه که هست، نشان می دهد، مؤمن نیز باید چنین باشد.آینه، همان گونه که زشتی انسان را نشان می دهد، زیبایی او را هم در برابر چشمانش آشکار می سازد. مؤمن هم باید همین گونه عمل کند و زیبایی های برادر ایمانی خود را نیز باز گوید و مانند مگس تنها روی زخم ها ننشیند.آینه، هر اندازه زشتی و زیبایی را بهتر و روشن تر نشان دهد، ارزش بیشتری دارد، مؤمن نیز هر قدر نسبت به زشتی و زیبایی برادر مؤمن خود حساس تر باشد، ارزش افزون تری دارد.آینه، وقتی می تواند زشتی و زیبایی را به درستی نشان دهد که خودش پاک و بی غبار باشد. سخن و تذکر برادر مؤمن نیز وقتی اثرگذار است که بی غلّ و غش و صادقانه مطرح گردد. ما برای دیدن زشتی و زیبایی خود، همواره به سوی آینه می دویم، بنابراین برای فهم عیوب، کاستی ها و کمالات خود باید به برادر مؤمن مراجعه کنیم.آینه فقط ظاهر انسان را نشان می دهد. مؤمن نیز باید از تجسس و ارائه باطنِ برادر مؤمن خود پرهیز کند.آينه اگر خُرد و شكسته هم كه شود دست از صفات خود بر نميدارد.آینه، هر چیز را بدون غرض و نظر نشان می دهد. برادر مؤمن هم لازم است در بازگویی زشتی و زیبایی، هدفی جز راهنمایی و ارشاد برادر مؤمن خود نداشته باشد.آينه،عيب و حسن را بدون سر و صدا ميگويد و فرياد نميزند.آينه،خوبي و بدي را بدون واسطه بيان ميكندآينه،هم خوبي را نشان ميدهد و هم بدي را.آينه، به كمك آينه ی ديگر پشت سر انسان را نشان ميدهد.آينه،براي بيان خوبي يا بدي از كسي مزد نميگيرد.آینه، هر اندازه بزرگ تر باشد، نقش بهتر و کامل تری را نشان می دهد. روح مؤمن نیز هر قدر بزرگ تر باشد، نقش بهتر و گسترده تری در راهنمایی برادر مؤمن خود خواهد داشت. به هر حال، اگر شاگرد آینه باشیم، اگر رابطه ما با یکدیگر همچون آینه باشد، اگر تذکرات دلسوزانه دیگران را گامی برای اصلاح عیوب خویش قرار دهیم، اگر با آینه قهر نباشیم و به جای شکستن آینه، خود را و غرور خود را بشکنیم، زندگی هامان شفاف تر و چهره روحمان زیباتر خواهد شد.اگر به همان اندازه که وقتی کسی از خاک آلود بودن لباس یا سیاه شدن چهره یا پشت و رو بودن لباس و تابه تا بودن کفشمان ما را آگاه کند، سپاسگزار او می شویم، اگر ضعف های اخلاقی و خصلت های منفی و عیوب ما را هم به ما تذکر دهد، خوشحال شویم و از او تشکر کنیم، این از نشانه های بارز رشد فکری و فرهیختگی ماست.چه عیب دارد که هم خودمان آینه باشیم، هم محیط خویش را «آینه کاری» کنیم؟ هر گاه به این مرحله از «رشد» رسیدیم که «تذکر عیب» را به عنوان هدیه، از دوست خویش بپذیریم و ممنون باشیم، «راه» را شناخته ایم. این همان «آشتی با آینه» است و چه کسی جز نادان، آینه را می شکند؟» و چه زیبا خواهد بود جامعه ای که همه، در برابر هم آینه ای زلال و بی غرض باشند و کینه ای در سینه، از آینه ها نداشته باشند،یادمان باشد آینه،معايب و محاسن همان وقت را ميگويد و كاري با گذشتهها ندارد؛زن و مرد، دوست و همکار،والدین و فرزندان، اقوام و خویشان نيز نبايد حرفهاي سالهاي گذشته را زنده كنند و باعث كدورت شوند.با استفاده از مجله بهورزشماره ۳
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
دوستان ،برادران و خواهران گرامی سلام علیکم بنا به اصرار شما عزیزان کانداتوری خودم را به قصد خدمت به طبقه ی زرینّ (ببخشید زیرین) جامعه اعلام می دارم. نامزدی من (البته نه آن نامزدی بلکه منظور این نامزدی) فقط به قصد خدمت کردن و فقط برای ادای تکلیف و فقط برای این که جای یک روشن فکر و کاربلدی خالی نباشد!و فقط برای اینکه سال ها درس خواندم ، فکر کردم، بحث کردم ، شام خوردم ، راه رفتم، آب خوردم، تاب خوردم و...بوده و هیچ انگیزه ی دیگری ندارم.عزیزان؛ هرچه از خودم تعریف کنم انگارچیزی نگفتم ، سرتان را درد نمی آورم این شما و این بیوگرافی و زندگی نامه ام تا بدانید من برای شما فراوان فراوان افتخار آفرین و ارزشمندم .البته شکسته نفسی ام مانع ابراز و بازگو کردن داشته های فکری و خلاقیت ها و توانایی هایم می شود ولی علی رغم میل باطنی ام،اندکی از زندگی نامه ام را تقدیم حضورتان می کنم؛ در روستای قنبرآباد جنب صفرآباد به دنیا آمدم دو سالم تمام نشده بود که آثار نبوغ در من پدیدار بود! به توصیه ی باباحاجی، مرا به مکتب خانه ای بردند،که از شانس خوب من، به خانه ی مشتی علی آقای کدخدای ده پایین محله نزدیک بود، شش سال از محضر معلم خوبم صفر علی قطارچی بهره ها بردم و با افتخار،توانستم مدرک کلاس یک را از دستان مبارکشان بردیده ی منت بگذارم،چون سرشار از عقل و ذکاوت بودم مرا به مدرسه ی ده بالا محله ی معروف، بردند. با آن که،ادامه ی تحصیل در،آن مدرسه فقط تا پایه ی سوم ،ممکن می نمود،من که سرشار از هوش و ذهن خلاق بودم!توانستم،تصدیق ششم را در همان جا بگیرم!!! البته آن مدرسه به همت بزرگتر ها و کدخدا و دهیار که همگی از اجداد و دوستان بابا حاجی ام بودند احداث شده بود!! نمی دانم چه پیش آمد که ناگهان دو کلاس را به قول امروزی ها جهشی قبول شدم،تصدیق شش را که به من دادند به شهر رفتم و چند ماه از تحصیلم نگذشته بود که بر خلاف انتظاردیگران مدرک دهم را تقدیمم کردند، قصد تعریف کردن از خودم را ندارم آدم بی شیله پیله و با صداقتی هستم با صداقت جلو آمدم و با صداقت رأی خواهم آورد و و کیل تان خواهم شد.تا یادم نرفته، یادی از مادر بزرگ بابا حاجی (پدر بزرگ مادر بزرگم)بکنم الهی نور به قبرش بباره،همیشه می گفت؛ تو با این ذکاوت و هوشی که داری می تونی 50رأس گاو و صد رأس گوسفند و 100 رأس بزغاله را به چرا ببری و سالم به آغلشان بر گردانی، همیشه می گفت: کاش این سر پر فکری که داری، روی تن و بین شانه های 10 نفر 30نفر یا 50 نفر دیگه بود می گفت:کاش می توانستیم از سری که برتن داری نوبتی استفاده می کردیم،حالا من به روح مادر بزرگ پدر بزرگم عرض می کنم؛ الهی هرجا هستی سالم باشی نور به گور بشی،مادر بزرگ پدر بزرگ، کجایی تا ببنی خوی پیش بینی کردی و خوب هوش و درایت مرا کشف کردی،ننه جان، بیا ببین قبل از کاندیدا شدنم چقدر به مردم چلوکباب می دهم؛ تعریف از خود نباشه،آدم ،دست و دل بازی هستم تکرار می کنم اگر قصدم خدمت نبود و کسی را بهتر یا حد اقل،مثل خودم می دیدم هرگز کاندیدا نمی شدم،من این بار سنگین را برای رضای شما و برای خدمت به شما بردوش می کشم. حال که قبول مسئولیت کرده ام لطفا" به قسمتی از برنامه هایی که برایتان در نظر گرفته ام توجه فرمایید: 1- احداث و آسفالت راه آدم رو و مالروبرای رفت و آمد کشاورزان به دشت و صحرا ؛ 2- راه اندازی حمام های قدیمی و تعطیلی حمام های خانگی به لحاظ دیدار و درد دل و گله و شکوه خانم ها و مقابله با افسردگی، 3-احداث راه و جاده ی مخصوص حیوانات ،جلوگیری از تردد خودروها در خیابان و جاده ها، وارد کردن مرکب ارزان از قبرس و چین به لحاظ مقابله با آلودگی هوا و ترافیک؛ 4-چون تجربه نشان داده،اسفالت خیابان ها با قیر و رنگ سیاه موجب بروز افسردگی می شود بعد از انتخاب این حقیر سطوح خیابان ها با کاهگل مسطح خواهم کرد. 5-برای رفاه حال همولایتی ها و همشهریان عزیز دریایی پر آب و بزرگتر از دریای مازندران با ساحلی دلنواز در جلو خیابا ن هر شهروندی ایجاد خواهم کرد،شعار من؛ هر شهروند یک دریا خواهد بود ولی خواهشا" مواظب بچه ها باشید!!!! 6-افزایش فارغ التحصیل رشته ی پزشکی با شعار هر یک نفر 5 پزشک (به جای پزشک خانواده) 7-ادامه و برقرار بودن وعده ی غذایی ناهار و شام قبل از انتخابات. ۸- نزول باران در مناطق خشک و کم آب و از بین بردن کامل خشک سالی ۹- تبدیل کویر نمک به جنگل سرسبز ۱۰-جلوگیری از فرار مغزهایی چون خودم از روستاها به شهرها و دهها طرح خدمت رسانی دیگر در پایان، یاد و نام مادر بزرگِ پدر بزرگم را که در کشف نبوغ این حقیر،اهتمام ورزیدگرامی می دارم از شما نیز که با حوصله به قسمتی از برنامه ها و زندگی نامه ی درخشانم توجه نمودید و با رأی خودتان شرمنده ام خواهید کرد سپاس گزارم وعده ما و شما سرِ خرمن
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
بیشتر رفتارها و بازی های دوران کود کی در بزرگسالی متجلی می شوند،می گویند؛ همه ی دلبستگی های مادی، اسباب بازی هایی هستند که درکودکی یا داشته ایم و یا دست این و آن دیده ایم،با این تفاوت که اکنون،متناسب با بزرگتر شدنمان وسایل بزرگتری هم در اختیارمان است،یکی از اسباب بازی هایی که کودکان، در گذشته با آن سر و کار داشتند و اکنون نیز، نقاب است نقاب بر چهره زدن و پنهان کاری یکی از همان بازی هایی است که در بزرگسالی به واقعیت می پیوندد دربازی های کودکانه وقتی نمی خواستیم شناخته شویم نقابی بر چهره می زدیم و در پس آن، رفتارهای عجیبی از خود بروز می دادیم این نقاب های ارزان قیمت درفروشگاه های کوچک و بزرگ به فروش می رسید فروشندگان نیز هیچ ابایی از خرید و فروش نقاب نداشتند.همه، اعم از فروشنده، خریدار،خانواده و همسایه ها می دانستند که کودک، برای پنهان کردن چهره ی واقعی خود نقاب بر چهره می زند، کودک چه می داند، وسیله ای که اکنون برای سرگرمی و بازی کودکانه اش از آن استفاده می کند، همراه همیشگی و جدا نشدنی اش در دوره ی جوانی و میان سالی و حتی پیری اش خواهد بود البته همه ی اسباب بازی های دوران کودکی مان را دوست داریم؛ماشین،خانه ،تفنگ ،نقاب و... ولی از میان این همه آن چه بیشتر مورد استفاد مان قرار می گیرد نقاب است.هر وقت،به قصد کار و قرار، قصد خروج از منزل را داریم، دقت می کنیم ،ملزومات ضروری (عینک،موبایل، ساعت،سوئیچ) و مدارک مورد نیاز مان را با خود داشته باشیم ولی نقاب این یار دیرین مان را هرگز جا نمی گذاریم .آدمها اسیر عقده های درونی هستند و می خواهند توانایی و قابلیت نداشته شان را در پس پنهان کاری به گونه ای جلوه دهند تا دیگران آن ها را باور کنند!!!. ازخانه که بیرون می آییم برای جلب اعتماد دیگران و متناسب با آدم هایی که با آن ها سرو کار داریم رفتار می کنیم به هر جهت می خواهیم خوب دیده شویمِ؛ اگر جایی داشتن ریش برایشان مهم است؛ اگر در جای دیگری،نداشتن ریش مورد پسندشان می باشد؛ ممکن است جای دیگری میانه رو تر باشند؛ اگر ببینیم آینده ی شغلی مان در آن جا رقم بخورد ؛ اگر می خواهیم بیش از پیش موردتوجه دیگران باشیم؛ اگر خواستگاریم یا به خواستگاری مان آمده اند؛ و... برای هر کدام ازموارد فوق، نقاب خاصی داریم که در وقت مناسب استفاده می کنیم. از نقاب ها، بیشتر در معاملات و داد و ستدها، ازدواج پسر و دختر، در خانه برای همسر و فرزندان،در مجالس عمومی و خصوصی در تعزیه خوانی ، مداحی ، سخنرانی،حضور در مسجد، ترانه سرایی و ده ها موارد دیگر استفاده می کنیم هیچ وقت از حمل و نقل این همه نقاب خسته نمی شویم.البته انسان مایل است پنهان و تظاهر کند، او می خواهد چیزی را نشان بدهد که نیست. و آن چیزی را که هست نشان ندهد.ما،هر لحظه با موقعیت تازه ای روبرو می شویم و هر روز از دهها نقاب استفاده می کنیم،ولی نه در همه جا چون برای آن ها که ما را می شناسند نقاب زدن هم سخت می نماید به همین لحاظ برای بعضی ها نقاب می زنیم و برای دیگری نقاب بر می داریم مثلا"احترام به بزرگترها در فرهنگ دینی و ملی ما پذیرفته شده است و آن را واجب می دانیم تا جایی که برای ورود و خروج از در و درب از او پیشی نمی گیریم ،در مجلس و محفل او را بر صدر می نشانیم به سخنش گوش فرا می دهیم و از او راهنمایی می خواهیم ولی با همین بزرگتر از خودمان، در صف نانوایی، در، ورود و خروج از مترو، و به خصوص وقتی که بر مرکبی سواریم یا هنگام رانندگی در خیابان و چهار راه ها برای کسی که تا چند دقیقه پیش حرمتش می داشتیم اکنون هیچ حقی برایش قائل نیستیم و ناسزایش می گوییم این یعنی پنهان شدن در پشت نقاب و مصون ماندن از بر ملا شدن حالات درونی. نقاب ،ماندگارترین وسیله ی سرگرمی دوران کودکی مان چه نقش آفرینی هایی که در طول زندگی،برایمان نمی کند چه خوب است هرچند وقت یک بار،به تماشای خودمان بنشینیم و نقاب هایمان را بشمریم و محاسبه کنیم. امام كاظم عليه السلام می فرماید : از ما نيست كسى كه هر روز اعمال خود را محاسبه نكند تا اگر نيكى كرده از خدا بخواهد بيشتر نيكى كند و خدا را بر آن سپاس گويد و اگر بدى كرده از خدا آمرزش بخواهد و توبه نمايد.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
هم موسم بهار طرب خیز بگذرد / هم فصل ناملایم پاییز بگذرد/ گرناملایمی به تو رو کرد از قضا /خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد. عیدی که آن همه منتظرش بودیم از راه رسید و مثل همیشه تمام شد در این رهگذر شرمنده ایم که درسی از طبیعت نیاموختیم طبیعتی که در قبال نامهربانی هایمان بی چشمداشت و بی منت داشته ها و شادی هایش را با ما قسمت می کند.سبز شدن و شاداب شدن چهرة فرسوده و تکیده و زیربرف له شدة طبیعت و پوشیدن قبای سبز و بر سر گذاشتن کلاه شکوفه،پیغام آوری است که ما نمی شنویم و نمی بینیم.با آمدن سال نو، به ظاهر، یا به واقع،خنده بر لبانمان می نشیند و برگونه های یکدیگر،بر حسب عادت،بوسه می زنیم.با آغاز سال نو،همه خواسته های تلنبار شده مان را ازخداوند یک جا و فقط برای خودمان مطالبه می کنیم، خانه،ماشین،همسرخوب،زندگی بارفاه،فرزندان صالح، شغل پر درآمد و...هر آنچه موجب شادمانی مان می شود را برای خودمان می خواهیم و مرگ را برای همسایه،هرچه داریم را نو و خانه تکانی می کنیم ولی خودمان را نه،نمی دانیم باید برای سپری شدن یک سال با موفقیت جشن بگیریم ،یا برای آمدن سال نو یی که نمی دانیم چگونه تمام خواهد شد. درست است که طبیعت نو می شود ولی چرا این،نو شدن، نباید دلیلی برای رویش دوبارة لبخندهای بیوهزنان و یتیمان این سرزمین باشد؟! آیا غیر از این است که لبخندهامان مثل داراییهايمان، انحصاری شده است؟ کاش از اسراف و ریخت و پاش های بی جا و بی مورد خود داری می کردیم تا داشتن لباس نو و رفتن به سفرهای نوروزی یکی از آرزوهای دست نیافتنی برای بسیار ی از خانواده های هموطن ایرانی محسوب نمی شد.سال 1390 تمام شد جا دارد،نیمنگاهی به آنچه کرده ایم و آنچه باید میکردیم و غافل بودیم بیاندازیم نیازی به چرتکه نیست تا بدانیم که چهقدر از حسابِ عشق و احساس و معصومیتِ خود برای پرکردن شکم و پربارتر نمودن حساب بانکیمان، هزینه کرده ایم. بنگریم و با خود بیاندیشیم که موجودیِ عشق و احساس و معنویت و معصومیت ما چهقدر است و یا چهقدر باقی مانده است.یادمان باشد انسان اگر چه به لحاظ ظاهر احساس بی نیازی می کند ولی این طور نیست زیرا انسان فطرتا" نیازمند به یکدیگر آفریده شده است. آیت الله جوادی آملی می فرمایند: انسان موجودی فقیر و نیازمند آفریده شده است و هر فقیری نیازمند به کمک است تا از راه کمک خواهی از دیگران و کمک کردن دیگران به او، نیازهایش را برطرف سازد، همین نیاز انسان ها به یکدیگر است که آنها را به هم پیوند می دهد و این پیوند موجب می شود تا هر فردی به میزان توان خود نیاز طرف دیگر را برطرف کند، خواه این نیاز مادی باشد مانند: تأمین خوراک و پوشاک و مسکن و... خواه معنوی باشد، مانند: نیاز به علم و.... اگرلبخند بهانه نمیخواهد، وادار کردن دل به خندیدن و شاد کردن، بهانه میخواهد. علی (ع) می فرماید: سوگند به خدايي كه هر صدايي را مي شنود! هر كس دلي را شاد كند خداوند از آن شادي لطفي براي او قرار دهد كه به هنگام مصيبت چون آب زلالي بر او باريدن گرفته و تلخي مصيبت را بزدايد. شاد و شاد آفرین باشید. نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
این روزها همه جا صحبت از گل و سبزه است. گل، هویت بهار است و بهار آینه ی قیامت. هرکس می تواند در این آینه خود را تماشا کند، طراوت،زیبایی، رویش و نو شدن را می شود در هرکجای زمین نظاره کرد. همه جا جلوه ای است از خداوند، در هر ذره ای می توان آیات و نشانه های پروردگار را دید، از بوته ی کوچک علف تا دشت وسیع و شب کویر که بهار عاشقان است، گل های شکفته در دشت و رویش هزاران گیاه معطر، همه و همه پیام اوست. دربهار به شوق تماشای گل،دشت در دشت به نظاره می رویم. بهار تداعی کننده دوران خوش کودکی هایمان است که نوروز را می دانستیم و شادی را درک می کردیم. یادش به خیر،دید و بازدیدهایمان بی ریا و بی کینه بود و زمان قهرو آشتی مان کوتاه و تکیه گاهمان پدر و مادرمان. اما چه می توان کردقطار زمان مسافرانش را یکی یکی پیاده کرده است و مرا نیز با خود برد و کودکی ام جاماند. آلبوم عکس های دوران کودکی ام گواهی صداقت گفتار من است يكي از قشنگترين و فراموش نشدنيترين خاطرات من از دوران كودكيام، رفتن به كنار چشمه و تماشا کردن جريان آب بود. از سرچشمه تا باغ پدر بزرگم فاصله ی چندانی نبود. وارد باغ که می شدم از دیدن انبوه درختان کوچک و بزرگ میوه دار سیر نمی شدم. تنه ی درخت کهنسال شاتوت (شاه توت) پذیرای ما و مهمانان پدر بزرگ بود. من در آن سن و سال به صداي آواز مستانه پرندگان گوش ميسپردم. فصل بهار از خش خش برگهاي درختان و عریان شدنشان خبری نبود.همه ی درختان باغ پوشیده از برگ ها رنگارنگی بودند که نوید تازه و نو شدن را می دادند. سبزه زار های بهمن آباد، خود را مدیون قنات چند صد ساله ای می دانندکه بی منت و بی چشمداشت، از دل زمین می جوشید و خود را به کویر تشنه می رساند. قنات یا کاریز نیز برایم از دیدنی های شگفت انگیز بود و هست. سبزه و شکوفه های درختان تنها نشانه ی بهار نبودند. صدای رعد و برق ( آسمان قلمبه) ، قاصدکی بود که نوید آمدن باران و روئیدن قارچ و دهها گیاه معطر را می داد.و مرد و زن روستا خود را آماده ی استقبال از عید نوروز می کردند. البته در این میان ، زنان مثل همیشه سهم بیشتری در شادی ها داشتند.در بهمن آباد قانون نانوشته ای وجود داشت که زن و مرد هر کدام دوش به دوش یکدیگر کار ها ی بیرون و خانه را انجام می دادند. راست می گویند هرکه عاشق نیست لایق زندگی نیست. تنها عاشقان،لذت حیات را ادراک می کنند. جوشش عشق و عاشقی در نگاه همسران و مادران بهمن آبادی پیدا بود. زن ها یک هفته مانده بود به سال نو کلوچه های مخصوصی می پختند. این کلوچه ها با شیر،روغن محلی و با آرد که همه ی مواد تشکیل دهنده از دسترنج خودشان بود درست می شد و آن ها را در کنار دیگر تنقلاتی که مرد خانه آورده بود بر روی سفره ی ساده ای می گذاشتند و با چهره ای گشاده، گل می گفتند و گل می شنیدند.فراموش نمی کنم وقتی را که بر قامتم، لباس اندازه می کردند و برای تحویل سال نو به همراه پدر و مادر به امامزاده می رفتیم. عجب حال و هوایی داشتیم. بعد از اعلام تحویل سال نو ، روبوسی و عید مبارکی نفر به نفر ادامه می یافت. سپس خانم ها به قسمتی از روستای اولیه و مخروبه (که آثار باستانی بهمن آباد فعلی است)می رفتند و به دور از نگاه مردان،شروع به رقص و آوازخوانی می کردند و مردان بیشتر به سنت دیرینه ی کشتی گیری علاقه داشتند.فردای آن روز و پس از دیدار بزرگترها، دید و بازدیدها ی دسته جمعی و خانه به خانه آغاز می شد. آه که چقدر دلم برای خانه کاه گلی زادگاهم تنگ شده ، برای همسایه هایی که سایه ای ندارند، برای دوستان و هم بازی هایم که باهم به مزار و چشمه و صحرا می رفتیم، دلم برای خودم و برای مردم باصفای زادگاهم تنگ شده؛ سرشت من با سقف گلی و گنبدی خانه ی زادگاهم پیوندی دیرینه دارد. کودکی ام مرا می خواند تا مادرم بر موهایم دست بکشد و بر روی زانوان پدرم ،جاخوش کنم و بوسه و عیدی بگیرم. هرچه می گذرد بدین لمس خیال انگیز محتاج ترم.نمی دانم دلتنگی چیست ولی وقتی در کوچه های خاطرات به گذشته می روم، حتی برای گریستن هم دلتنگ می شوم .انسان در شادی شدید به جای خنده می گرید؛ اشک ترجمان کمال انسان است، در غم و شادی. از دنیای خیال انگیز کودکی که برون می روم، می خواهم دوباره به باغ پدر بزرگ بروم، اما از آن همه درخت و دار هیچ چیزی نمی بینم .به سر چشمه رفتم قنات پیر ،بازحمت نفس می کشد و به مقدار کم آب می دهد.طبیعی است که میزان رضایتمندی کشاورزان نیز کاهش یافته است.در بعد اجتماعی از آن همه رفت و آمد و شب نشینی های دوست داشتنی و به یاد ماندنی فقط خاطره اش مانده و گشت و گزار و عید دیدنی که به صورت دست جمعی صورت می گرفت نیز بی رونق شده است.چشم و هم چشمی به تک تک خانه های روستائیان رخنه کرده و این سوغات نامیمون و نامبارک ره آورد فرزندان به شهر رفته می باشد که به قول خودشان تهرانی و شهری شده اند.تنورهای سنتی یکی یکی برچیده شد و نان نا مرغوب ماشینی جای نان مرغوب سنتی را گرفته است.خانه های سنتی به بهانه ی مقاوم سازی، تخریب می شوند.قبرهایی که نشان از قدمت روستا می داد اکنون به واسطه ی نوه ها و سایر بستگان با سنگ های قیمتی مرمت می شوند که گویی تازه گذشته ای را در خاک کرده اند.کشاورزان از کشت گندم و جو پرهیز دارند و برای سود بیشتر به کاشت فلفل و... اقدام می کنند.طبق شنیده ها عروسی ها نیز در حال از دست دادن شکل سنتی خود هستند.دوره ی کودکی من با وجود و حضور مستمر چهار عالم متّدین و مورد اعتماد به نام های مرحوم ملاحسین،مرحوم ملا رمضان،مرحوم حاج شیخ ذاکری،و مرحوم حاج ملاعلی همراه بود اکنون مردم روستا از این نعمت بی بهره اند.مهاجرت جوانان و میانسالان روستا به شهرهای بزرگ روند آبادانی را کُند نموده و قبوض آب و برق و گاز و تلفن و حتی موبایل که دستاورد زندگی مدرن می باشد، معیشت آنان را سخت کرده است. دلم هوای کودکی ام را می کند؛ نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
صدای گام هایش نوید آمدنش را می دهد از خانه تکانی و آب زدن کوچـــــه پس کوچه هایمان معلوم است که انتظارش را می کشیم خورشید هـــــــم سخاوتمندانه و بی منت بر زمین می تابد و زمین نیز هر بامداد با تقـــــــدیم گل های ارغوانی و رنگارنگ، از او تشکر می کند. از بهار می گویم که با آمدنش نوید عید یعنی بازگشت به فطرتمان را می دهد. ندای فطرت انسان، دعوت به خوبی و پاکی و دوری از بـــــدی و پلشتی است. بهار بی هیچ کینه ای ازخزان، با رویش جوانه ها خبر از زندگی دوباره می دهد و برتن عریان درختان لباس سبز و شادابی می پوشاندتازندگی معنا پیدا کند. بهار، خزان را بدون چشم داشت می بخشد؛ چون قهر، کین و نفرت را زشت می داند. فطرت انسان نیز می گوید؛ خوب باش تا شاد باشی، ببــــــخش تا بخشیده شوی. نمی دانم چه کسی اولین بار ایـــــــــــن سخــــن را گفته؛ ببخش نه برای آن که او شایسته ی بخشیدن است، بلکه تـو شایسته ی آسایش هستی . سبز باشید
سلام
با تشکر از شما دوستان خوبم در تقسیم زمان (برای کار،مطالعه و نوشتن)وقتی برای دید و بازدید و وبلاگ گردی نماند و به عبارتی وقت، پیش خور شده است، لذا ضمن خواهش و پوزش: از این تاریخ تا اطلاع ثانوی در هیچکدام از وبلاگ هایم و برای هیچ یک از مطالبی که ارائه خواهد شد لطفا" نظر ندهید ضمنا" کماکان از وبلاگ های شما دیدن خواهم کرد.از کسانی هم که اسم وبلاگ های مرا از لینکشان حذف کنند ناراحت نمی شوم ولی نام دوستان در قاسم ملاُ،کلام شیرین و پرتو سخن می درخشد. ان شاءالله وبلاگ قاسم ملاطبق روال به روز خواهد بود.
نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1390 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
با دوستانی که طبق برنامه از راه دور و نزدیک تشریف آورده بودند نشستی، روحبخش و دل نواز داشتیم.در ۴۵ دقیقه ای که تنفس اعلام شد هرکس هرچه دل تنگش خواست گفت. یکی از دوستان که به قول خودش به جای انسان ،بیشتر با بشر امروز سر و کار دارد دورنما و آینده ی جالبی برای انسان زندانی شده عصر تکنولوژی! و انفجار اطلاعات، پیش بینی نمی کرد. چرا که معتقد بود این موجود دو پاباید برای انسان واقعی شدن،راه درازی را به پیماید. بشر امروز پیشرفت نکرده بلکه توانسته در نحوه ی پوشش و نوع جنگ افزار و خورد و خوراکش تغییراتی بدهد.ایشان که در زمینه ی نوع نگاه مردم و همچنین تعاملاتی که با یکدیگر دارند تحقیقات خوبی کرده است، ازگرفتار شدن انسان عصر اطلاعات!!! به انحطاط اخلاقی و از رواج یافتن،گناهانی مثل: دروغ ،فحشا،رباخوری،عدم اعتماد به یکدیگر، عدم بخشش و ... ناراحت بود و گفت :یکی از مضرات گناه، حبس كردن و محروم كردن انسان از رزق خداوند است. گناهان در زندگي ما انسانها اثرات منفي زيادي به جاي ميگذارد. بسيارند كساني كه براي زياد كردن روزي و به دست آوردن پول و ثروت به گناه آلوده ميشوند و يا كسب و كارشان را آميخته به گناه و حرام ميكنند و در آخر الامر به فقر (انواع فقر) مبتلا ميشوند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمودند:همانا به درستي كه انسان گناهي را كه مرتكب ميشود با آن گناه رزق و روزي از او دفع ميگردد.کسی که بر دیگری رحم نمی کند نمی تواند از جانب پروردگار انتظار رحمت (ارحم ترحم) داشته باشد. خوبرويان جهان رحـــــــــــــــم ندارد دلشـان سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان! گفتم؛دوست گران مایه و فاضلم؛ همه ی این ها درست ،چه باید کرد؟ در جواب؛دفترش را گشود و این حکایت را برایم خواند: گويند: در بحبوحه گرما، شيرى در سايه درختى آرميده و خوابيده بود؛ جماعتى از موشان در حوالى و اطراف او بازى مىكردند و از روى او مىجستند و مىگذشتند تا شير را از خواب بيدار و غضبناك ساختند، با كمال خشم يكى از آنها را به چنگ آورده خواست بكشد، موش حقير نالهاى عاجزانه بلند كرد كه: سزاوار شان و شوكت سلطانى نيست كه پنجه به خون چنين رعيت ضعيف بيالايد. با وجود غضب و قدرت او را به جوانمردى فطرى عفو فرمود و دست به خون او نيالود. چندى نگذشت كه آن شير شكار دام و بند گرديد، به خود مىپيچيد و از هر طرف مىغلطيد و مىكشيد و چارهاى براى خود نمىديد، از خوف و دهشت شروع كرد به ناليدن كه:
موش مذكور كه رهين منت او بود و آماده خدمت، به جهت اداى قرض كه بر ذمه او فرض بود، دويد و آن بند محكم را به زودى هر تمامتر به دندان و نيش بريد. نتيجه : بايد بزرگان ترحم كنند كوچكان را و كوچكان مدد بدهند بزرگان را. ما بايد هميشه اوقات در صدد آن باشيم كه فايدهاى به همنوع خود برسانيم، يعنى اگر در مقام پدريم تربيت پدرانه كنيم و اگر به جاى پسريم خدمت پسرانه تقديم نماييم. ما همه بندگان خداییم و حرمت بنده ی خدا از خانه ی خدا بالاتر است. بحث های عرفانی (انواع عرفان)و فلسفی و حتی ریاضی ... دنبال شد که در نوع خود عالی بود.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390 توسط قـــاسم بهمـن آبادی
«خوب بودن» یک فضیلت است که شامل همه ی مخلوقات خداوند می شود: روز خوب، حیوان خوب، بارندگی خوب و ... اما این انسان است که تلاش می کند با بهره گیری از خوب شدن و خوب بودن به جایگاهی برتر از آن چه که هست دست یابد اوست که با بهره گیری از «فضیلت خوب» بودن مسیر خوشبختی اش را بر می گزیند.بزرگی می گوید: در این که همه ی مردم می خواهند به خوشبختی برسند شکی نیست ولی در اینکه از چه راهی می توانند به آن دست یابند،اختلاف نظر وجود دارد. خیلی ها خود را خوب می دانند یا اگر خوب نیستند به دنبال خوبی هایی می گردند تا ارزش و جایگاه اجتماعی بهتری به دست آورند.مثل:شغل خوب، همسر خوب،همسایه خوب،زندگی خوب، اخلاق خوب، رفتار خوب،و... سفارش مربیان و بزرگان اخلاق را نیز می داند: با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری دیگران با تو رفتار کنند.او می خواهد خوشبخت باشد. راه به سـوی خوشبختی و سعادت، راهی است که همه می توانند از آن عـبور کنند، کوچک و بزرگ، پیر و جوان. اما رسیدن به آن، مستلزم داشتن خصوصیاتی ویژه است. رفتار خوب و پسندیده عـقـاید و نـظرات مختلف و گاه متناقضی در رابطه با مفهوم "رفـتـار خوب و پسندیـده" وجــود دارد کـه انـسان را گـیـج و سـردرگم مـی کند. انسانـها از هـمان دوران کـودکی با این مفهوم دچار مشکل بوده اند. بچه ها نمی دانند که نمره انضباطشان در مدرسه به خاطر کدام رفتار یا عمل زشت یا ناپسندشان پایین آمده است. اعتقاد کلی بر این است که بچه ها باید جلوی چشم بزرگترها باشند اما صدایی از آن در نیاید. با این عقیده، از "خوب بودن"، مفهوم غیر فعال بودن و ساکن بودن تلقی می شود. یادمان باشد اخلاق خوب مانند آب جاری است که موجب حاصل خیزی کشتزارها می شود و سیل ویرانگر است. بزرگی می گوید:خوب ترین و خوشبخت ترین انسان کسی است که خداوند دلی پر احساس به او داده است. تو با خلق خدا چون مهـــــربانی خدای خلق با تو مهربان است بخشی از متن ارسالی دوست خوبم یونسی عزیز است.
|
|
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | |||